شان توجه كرد و به سوگندهايشان اعتناء نمود.
مـمـكـن هـم هـسـت قـيـدى بـاشـد بـراى جـمـله (فـيـحـلفـون له ) كـه در ايـن فـرض از قـبـيـل ظـهـور مـلكـات در قـيـامـت خـواهـد بـود كـه بـيـانـش ‍ در چـنـد سـطـر قبل در معناى سوگند خوردن منافقين گذشت . آن وقت جمله (الا انهم هم الكاذبون ) داورى خداى تعالى به دروغگويى آنان در روز قيامت و يا در دنيا و آخرت مى شود.

اسـتحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر اللّه اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون

كلمه (استحواذ) به معناى استيلاء و غلبه است . و بقيه الفاظ آيه روشن است .

ان الذين يحادون اللّه و رسوله اولئك فى الاذلين

ايـن آيـه مضمون آيه قبلى را كه مى فرمود (منافقين از حزب شيطان و از زيانكارانند) تعليل مى كند، مى فرمايد: به اين علت خاسرينند كه با مخالفت و لجبازى خود با خدا و رسولش دشمنى مى كنند، و دشمنان خدا و رسول در زمره خوارترين خلق خدايند.
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: علت اين كه تعبير (اذلين ) آورد، اين بوده كه به طور كـلى ذلت يـكى از دو متخاصم به مقدار عزت طرف ديگر است ، و وقتى يك طرف متخاصم خداى عزوجل است ، كه همه عزتها از او است ،براى طرف ديگر كه دشمن او چيزى نمى ماند مگر ذلت .

كتب اللّه لاغلبن انا و رسلى ان اللّه قوى عزيز

منظور از كتابت خدا قضايى است كه مى راند.
جنبه هاى مختلف غلبه خدا و رسولان او (كتب الله لاءغلبن انا و رسلى )
و ظـاهـر اطـلاق غـلبـه و بـدون قـيـد آوردنـش ايـن اسـت كـه خـدا از هر جهت غالب باشد، هم ازاسـتـدلال و هـم از جـهـت تـا يـيـد غـيـبـى ، و هـم ازطـبـيـعـت ايـمـان بـه خـدا و رسول .
اما از حيث استدلال ، براى اين كه درك حق و خضوع در برابر آن فطرى انسان است ، اگر حـق را بـرايـش بـيـان كـنـنـد، و مخصوصا از راهى كه با آن راه مانوس است روشن سازند، بدون درنگ آن را مى فهمد، و وقتى فهميد فطرتش به آن اعتراف مى كند، و ضميرش ‍ در بـرابـر آن خاضع مى گردد، هر چند كه عملا خاضع نشود، و پيروى از هوى و هوس و يا هر مانع ديگر از خضوع عمليش مانع شود.
و امـا غـلبـه از حـيـث تـاءيـيـد غـيـبـى ، و بـه نـفـع حـق و بـه ضـرر باطل قضاء راندن ، بهترين نمونه اش انواع عذابهايى است كه خداى تعالى بر سر امت هاى گذشته كه دعوت انبياء را تكذيب كردند آورد، مانند قوم نوح همه را غرق كرد، و قوم هـود كـه زنـده زنـده در زيـر سـنـگ و خـاك دفـنـشـان نـمـود، و قوم صالح و لوط و شعيب و آل فـرعـون و ديـگران كه هر يك را به عذابى دچار فرمود. و در كلام مجيدش درباره همين نـوع تـاءيـيـد فرموده : (ثم ارسلنا رسلنا تترى كلما جاء امه رسولها كذبوه فاتبعنا بـعـضـهـم بـعـضـا و جـعـلنـاهـم احـاديـث فـبـعـدا لقـوم لا يـومـنون ) و سنت الهى به همين منوال جريان يافته آيه زير آن را به طور اجمال خاطرنشان ساخته ،
مـى فـرمـايد: (و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون ).
و امـا غـلبـه از حـيـث طـبـيـعـتـى كـه ايـمـان بـه خـدا و رسـول دارد، دليـلش ايـن اسـت كـه ايـمـان مؤ من به طور مطلق و بدون هيچ قيدى او را به دفاع از حق و قيام در برابر باطل دعوت مى كند، چنين كسى معتقد است كه اگر كشته شود رسـتـگـار مـى گـردد، و اگر هم بكشد رستگار مى شود، و ثبات و مقاومت او در دفاع از حق مـقـيـد بـه هيچ قيدى ، و محدود به هيچ حدى نيست ، خلاف كسى كه اگر از حق دفاع مى كند نه بدان جهت است كه حق است ، بلكه بدان جهت است كه هدفى از اهداف دنيايى او را تاءمين مـى كـنـد، چـنـيـن كـسـى در حـقـيـقـت از خـودش ‍ دفـاع كـرده ، و بـه هـمـيـن دليل اگر ببيند كه مشرف به هلاكت شده ، و يا نزديك است گرفتار خطرى شود، پا به فـرار مـى گـذارد. پـس دفـاع او از حـق شـرط و حدى دارد، و آن شرط سلامتى نفس و آن حد تـاءمين منافع خودش است ، و اين واضح است كه عزيمت بى قيد و شرط، بر چنين عزيمتى مـقـيـد و مشروط، غالب مى شود. يكى از شواهدش جنگهاى پيامبر اسلام است كه مسلمانان در عـيـن نـداشـتـن عـده و عده همواره غلبه مى كردند، و جنگها جز به پيشرفت مسلمانان خاتمه نمى يافت .
و ايـن غـلبـه و فـتـوحـات اسـلامـى مـتـوقـف نـشـد، و جـمـعـيـت مـسـلمـيـن بـه تـفـرقـه مبدل نگشت ، مگر وقتى كه نياتشان فاسد، و سيرت تقوا و اخلاصشان در گسترش دين حق ، بـه قـدرت طـلبـى و گـسـتـرش و تـوسعه مملكت (و در نتيجه حكمرانى بر انسان هايى بيشتر، و به دست آوردن اموال زيادتر) مبدل شد، در نتيجه آن فتوحات متوقف گرديد. آرى ، خـداى تـعـالى هـرگـز نعمتى را كه به مردمى داده تغيير نمى دهد، مگر وقتى كه مردمى نـيـاتـشـان را تـغـيـيـر دهـنـد، و خـداى تـعـالى در آن روزى كـه ديـن مـسـلمـانـان را تكميل نمود و از شر دشمنان ايمنشان ساخت ، با آنان شرط كرد
كـه تـنـهـا از او بـتـرسـنـد، و فـرمود: (اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخـشـون ) و در مـسـلم بـودن ايـن غـلبـه كـافـى اسـت كـه در آيـه 139، در سـوره آل عـمـران مـؤ مـنين را خطاب نموده مى فرمايد: (و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين ).
هـــرگـز دوسـتـى بـا دشـمـنـان خـدا و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) با داشتن ايمانقابل جمع نيست 

لا تـجـد قـومـا يـومـنـون بـاللّه و اليوم الاخر يوادون من حاد اللّه و رسوله و لو كانوا ابائهم و ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم ...

در ايـن آيـه شـريفه يافتن قومى با چنين صفتى را نفى نموده ، مى فرمايد: چنين مؤ منينى نـخـواهـى يـافـت . وكـنـايه است از اينكه ايمان راستين به خدا و روز جزا با چنين صفاتى نـمـى سـازد آن كـس كه واقعا به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارد، ممكن نيست با دشمنان خـدا دوسـتـى كـنـد، هـر چـنـد كه همه قسم سبب و انگيزه دوستى در آنان وجود داشته باشد، مثل اين كه پدرش يا پسرش يا برادرش باشد، و يا قرابتى ديگر داشته باشد، براى اين كه اين چنين دوستى با ايمان به خدا منافات دارد.
پـس روشـن گـرديـد كـه جمله (و لو كانوا ابائهم ...) مطلق اسباب مودت اشاره دارد. و اگر تنها مودت ناشى از قرابت را ذكر كرد، به خاطر آن است كه مودت خويشاوندى قوى تـريـن مـحـبـت ، و هـم بـا ثـبـات تـريـن آن اسـت و زوالش از دل به آسانى صورت نمى گيرد.
(اولئك كـتـب فـى قلوبهم الايمان ) - كلمه (اولئك ) اشاره به مردمى است كه به خـاطـر ايـمـانـى كـه بـه خـدا و روز جـزا دارنـد بـا دشـمنان خدا هر چند پدر و يا پسر يا بـرادرشـان بـاشـد دوسـتـى نـمـى كـنـنـد. و (كـتـابـت ) بـه مـعـنـاى اثـبـات غـيـر قابل زوال است . و ضمير در (كتب ) به خداى تعالى برمى گردد. و اين آيه تصريح و نص در اين است كه چنين كسانى مؤ منين حقيقى هستند.
مراد از تاءييد مؤ منين به روحى از او 
(و ايـدهـم بـروح مـنـه ) - كـلمـه (تـايـيـد) بـه مـعـنـاى تـقـويـت اسـت . و ضـمـيـر فـاعـل در جـمـله (ايـدهـم ) بـه (اللّه ) برمى گردد، و همچنين ضمير در (منه ). و كلمه (من ) ابتدائيه است . و معناى جمله اين