ايديهم )،
معناى اينكه فرمود: (يخربون بيوتهم بايديهم و ايدى المؤ منين ) 
خـانـه هـايشان را به دست خود ويران مى كردند كه به دست مسلمانان نيفتد. و اين از قوت سيطره اى بود كه خداى تعالى بر آنان داشت ، براى اين كه خانمانشان را به دست خود آنـان و به دست مؤ منان ويران كرد. و اين كه فرمود: و به دست مؤ منان بدين جهت است خدا بـه مـومـنـان دسـتور داده ، و آنان را به امتثال دستور و به كرسى نشاندن اراده اش موفق فـرمـوده بـود. (فـاعتبروا) پس پند بگيريد اى صاحبان بصيرت ، چون مى بينيد كه خـداى تـعـالى يـهـوديـان را بـه خـاطـر دشـمـنـيـشـان بـا خـدا و رسول چگونه در بدر كرد.
بعضى از مفسرين گفته اند: خود يهوديان خانه هايشان را خراب كردند، تا بهتر بتوانند فرار كنند، و مؤ منين خانه هاى ايشان را خراب كردند تا به آنان برسند.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور از تـخـريـب خـانـه هـا اخـتلال نظام زندگى است . يهوديان به خاطر نقض عهد، خانه هاى خود را خراب كردند. و مـنـظـور از خـراب كـردن آن بـه دسـت مـؤ مـنـيـن ، اين است كه مؤ منين ماءمور شدند با ايشان قتال كنند.
ولى هـيـچ يـك از ايـن دو قـول بـه نـظـر درسـت نـمـى رسـد، زيـرا ظاهر جمله (يخربون بـيـوتهم ...) اين است كه بيان باشد براى جمله (فاتيهم اللّه من حيث لم يحتسبوا) و مـعـلوم مـى شود كه تخريب بيوت اثر نقض عهد است ، و بعد از آن واقع شده است ، و وجه اول مـى خـواسـت بگويد: تخريب خانه ها به نقشه خود يهود بود، نه نقشه الهى . و وجه دوم مى خواست بگويد: تخريب خانه ها عين نقض ‍ عهد است ، نه اين كه به راستى خانه ها را خراب كرده باشند.

و لو لا ان كتب اللّه عليهم الجلاء لعذبهم فى الدنيا و لهم فى الاخره عذاب النار

گـفـتـيـم جـلاء بـه مـعناى ترك وطن است . و (نوشتن جلاء عليه يهود) به معناى راندن قـضـاء آن اسـت ، و مـراد از عـذاب دنـيـوى آنـان ، عذاب انقراض و يا كشته شدن و يا اسير گشتن است .
و معناى آيه است كه : اگر خداى تعالى اين سرنوشت را براى آنان ننوشته بود كه جان خـود را بـرداشـتـه و جـلاى وطـن كـنـنـد، در دنـيـا بـه عـذاب انـقـراض يـا قـتـل يا اسيرى گرفتارشان مى كرد، همانطور كه با بنى قريظه چنين كرد، ولى در هر حال در آخرت به عذاب آتش ‍ معذبشان مى سازد.

ذلك بانهم شاقوا الله و رسوله و من يشاق اللّه فان اللّه شديد العقاب 

كلمه (مشاقه ) به معناى مخالفت از روى دشمنى است . و اشاره با كلمه (ذلك ) به هـمـان مساءله بيرون راندن بنى النضير، واستحقاق عذاب آنان در صورت عدم جلاء است . در ايـن آيـه شريفه نخست مشاقه با خدا و رسول را ذكر نموده ، سپس خصوص ‍ مشاقه با خـدا را آورده ، و ايـن اشـاره اسـت بـه ايـنـكـه مـخـالفـت بـا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم مخالفت با خداست . و بقيه الفاظ آيه روشن است .
قطع كردن و نكردن درختان را بنى النضير به اذن خدا بود 

ما قطعتم من لينه او تركتموها قائمه على اصولها فباذن الله و ليخزى الفاسقين

راغـب مـى گـويـد: كـلمـه (ليـنـه ) بـه مـعـنـاى درخـت خـرمـاى خـرم و پـر بـار اسـت ، حـال هـر نـوع خـرمـا كـه بـاشـد. روايـت هـم شـده كـه رسـول خـدا دسـتـور داده بودند كه نخلستان بنى النضير را قطع كنند، همين كه دست به قـطـع چـنـد درخـت زدند، يهوديان فرياد زدند: اى محمد تو همواره مردم را از فساد نهى مى كـردى ، حـال ايـن درخـتـان خـر مـا چـه گـنـاهـى دارنـد كـه قـطـع مـى شـونـد. بـه دنبال اين جريان بود كه آيه مورد بحث نازل شد، و پاسخ آنان را چنين داد كه : هيچ درخت خـرم و پربارى را قطع نمى كنيد، و يا آن را باقى نمى گذاريد مگر به اذن خدا، و خدا در اين فرمانش نتائجى حقه و حكمت هايى بالغه در نظر دارد كه يكى از آنها خوار ساختن فاسقان ، يعنى بنى النضير، است .
بـنـابـرايـن حـرف (لام ) در جـمـله (و ليـخـزى الفـاسـقـيـن ) لام تعليل است . و اين جمله كه حرف عطف (واو) بر سر آن آمده عطف است بر جمله اى محذوف ،
و تـقـدير آن اين است كه : قطع كردن و نكردن درختان بنى النضير به اذن خدا بود، تا چـنـيـن و چـنـان كند، و تا فاسقان را خوار سازد. بنابر اين ، عطف در اين آيه نظير عطف در آيـه (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين ) است ، مى فـرمـايـد: و مـا ايـن چـنـيـن ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا چنين و چنان شود، و تا از صاحبان يقين گردد.

و مـا افـاء الله عـلى رسـوله مـنـهـم فـمـا اوجـفـتـم عـليـه مـن خيل و لا ركاب و لكن اللّه يسلط رسله على من يشاء...

مـصـدر (افائه ) كه فعل ماضى (افاء) مشتق از آن است ، به معناى ارجاع است ،چون خـود آن مصدر از مصدر ثلاثى مجرد فى ء گرفته شده ، به معناى رجوع است . و ضمير در (مـنـهـم ) بـه بـنـى النـضير برمى گردد، كه البته منظور خود آنان نيست ، بلكه اموال ايشان است .
و مـصـدر (ايـجـاف ) كـه فـعـل (اوجـفتم ) از آن گرفته شده وقتى در مورد حيوانات سـوارى اسـتـعـمـال مـى شـود، مـعـنـاى رانـدن حـيـوان بـه سـرعـت و به اجبار است . و كلمه (خـيـل ) بـه مـعـنـاى اسـبـان ، و كـلمـه (ركـاب ) بـه مـعـنـاى شـتـران است . و جمله من (خـيـل و لا ركـاب ) مـفعول فعل (اوجفتم ) و كلمه (من ) در آن زائده است كه كليت را افاده مى كند.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : آنـچـه خـداى تـعـالى از اموال بنى النضير به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) برگردانيد - و ملك آن را بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) اختصاص داد - بدين جهت به آن جناب اخـتـصـاص داد و شـما مسلمانان را در آن سهيم نكرد كه در گرفتن قلعه آنان مركبى سوار نـشـديـد، و بـه خـاطـر ايـنكه راه قلعه تا مدينه نزديك بود پياده بدانجا رفتيد، و خداى تـعالى پيامبران خود را بر هر كس بخواهد مسلط مى سازد، و خدا بر هر چيزى قادر است . و ايـنـك رسول اسلام را بر بنى النضير مسلط ساخته ، در نتيجه فى ء (غنيمت ) و اموالى كـه از ايـن دشـمـنـان بـه دسـت آمـده خـاص آن جـنـاب اسـت ، هـر كـارى كـه بـخـواهـد در آن اموال مى كند.

مـا افـاء اللّه عـلى رسـوله مـن اهـل القـرى فـلله و للرسـول و لذى القـربـى و اليـتـامـى و المـسـاكـيـن و ابـن السبيل ...

از ظـاهـر ايـن آيـه برمى آيد كه مى خواهد موارد مصرف فى ء در آيه قبلى را بيان كند. و فـى ء در آن آيه را كه خصوص فى ء بنى النضير بود به همه فى ءهاى ديگر عموميت دهد،
و بفرمايد حكم فى ء مخصوص فى ء بنى النضير نيست ، بلكه همه فى ءها همين حكم را دارد.
موارد مصرف (فيى ء)
(فـلله و للرسـول ) - يعنى قسمتى از فى ء مخصوص خدا و قسمتى از آن مخصوص رسـول خـدا اسـت . و مـنظور از اينكه گفتيم مخصوص خداست ، اين است كه بايد زير نظر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) در راه رضـاى خدا صرف شود، و آنچه سهم رسول خدا است در مصارف شخصى آن جناب مصرف مى شود. پس اينكه بعضى گفته اند: (ذكـر نـام خدا در بين صاحبان سهم تنها به منظور تبرك بوده سخن درستى نيست )، و نبايد بدان تو