بـت را اسـتـمـرار دهـنـد، و هـمـواره از نـفـس خـود حـسـاب بـكـشـنـد، و هـر عمل نيكى كه در كرده هاى خود يافتند خدا را شكرگزارند،
و هـر عـمـل زشـتـى ديـدنـد خـود را توبيخ نموده ، نفس را مورد مواخذه قرار دهند، و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند. و ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريائى او يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مى رساند، كمالى كه انسان ، ما فوق آن ، ديگر كمالى ندارد.
و ايـن بـدان جـهت است كه انسان عبد محض ، و مملوك طلق براى خداى سبحان است ، و غير از مـمـلوكـيـت چـيـزى نـدارد، از هـر جـهـت كـه فـرض كـنـى مـمـلوك اسـت و از هـيـچ جـهـتـى استقلال ندارد. همچنان كه خداى عزوجل مالك او است ، از هر جهت كه فرض شود. و او از هر جـهت داراى استقلال است . و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست ، هم در ذاتش و هـم در آثـارش . پـس كـمـال انـسـانى هم در همين است كه خود را بنده اى خالص ، و مملوكى بـراى خـدا بـدانـد، و بـراى خـود هـيـچـگـونـه اسـتـقـلالى قائل نباشد، و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است ، نـظـير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عزوجل . و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند، نه هر چه خودش خواست . و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش ، و نه در صفاتش و نه در افعالش .
و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد، و داشتن چنين نـظـرى دسـت نمى دهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هـر چـيـز مـحـيـط، و بـر هـر نـفـس قـائم اسـت . هـر كـس هـر چـه بـكـنـد او نـاظـر عمل او است و از او غافل نيست ، و فراموشش نمى كند.
در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مى كند، همچنان كه فر موده : (الا بذكر اللّه تطمئن القلوب )، و در اين هنگام است خداى سبحان را به صفات كمالش مى شناسد، آن صـفـاتـى كـه اسـمـاى حـسـنـايـش حـاكـى از آن اسـت . و در قـبـال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مى گردد، هر قدر خدا را بـه آن صـفـات بـيـشـتـر بـشـنـاسـد خـاضـع تـر، خـاشـع تـر، ذليل تر، و فقيرتر، و حاجتمندتر مى شود.
و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى ايـن صـفـات در آدمـى پـيـدا شـد، اعـمـال او صالح مى گردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند، براى اينكه چنين كسى خـود را حاضر درگاه مى داند، و همواره به ياد خداست ، همچنان كه خداى تعالى فرموده : (و اذكـر ربـك فـى نـفـسـك تـضـرعـا و خـيـفـه و دون الجـهـر مـن القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون )،
و نـيـز فـرمـوده : (فـان اسـتـكـبـروا فـالذيـن عـنـد ربـك يـسـبـحـون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون ).
و آيـه شـريـفـه (لو انـزلنـا هـذا القـران ) - تـا آخر آيات مورد بحث - با در نظر گرفتن سياقى كه دارند، به همين معارفى كه ما خاطر نشان كرديم - يعنى شناختن خدا بـه صـفـات كـمـالش ، و شـنـاخـتـن نـفـس بـه صـفـاتـى مقابل آن صفات ، و به عبارتى ديگر: به صفات نقص و حاجت - اشاره مى كنند.

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد...

امـــر بـــه تـــقـــوى در اعـــمـــال و امـــر بـــه مـــحـــاســـبـــه و نـــظـــر دراعـمـال ، در آيـه : (يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا اتـقـوا الله و لتـنـظـر نـفـس مـا قـدمـت لغد)
در اين آيه شريفه مؤ منين را به تقوى و پرواى از خدا امر نموده ، و با امرى ديگر دستور مـى دهـد كـه در اعـمـال خـود نظر كنند، اعمالى كه براى روز حساب از پيش مى فرستند. و مـتـوجـه بـاشـنـد كـه آيا اعمالى كه مى فرستند صالح است ، تا اميد ثواب خدا را داشته بـاشـنـد، و يـا طـالح است . و بايد از عقاب خدا بهراسند، و از چنان اعمالى توبه نموده نـفـس را بـه حـسـاب بـكـشند. اما امر اول ، يعنى تقوى ، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاى خدا تفسير شده ، و با در نظر گرفتن اينكه تقوى هم به واجبات ارتباط دارد، و هـم بـه مـحرمات ، لاجرم عبارت مى شود از: اجتناب از ترك واجبات ، و اجتناب از انجام دادن محرمات .
و امـا امـر دوم ، يـعـنـى نـظر كردن در اعمالى كه آدمى براى فردايش از پيش مى فرستد، امرى ديگرى است غير از تقوى . و نسبتش با تقوى نظير نسبتى است كه يك نظر اصلاحى از ناحيه صنعتگرى در صنعت خود براى تكميل آن صنعت دارد، همان طور كه هر صاحب عملى و هـر صـانعى در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مى كند، ببيند آيا عيبى دارد يا نه ، تـا اگر عيبى در آن ديد در رفع آن بكوشد، و يا اگر از نكته اى غفلت كرده آن را جبران كـنـد، هـمچنين يك مؤ من نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند، ببيند اگر عيبى داشته آن را برطرف سازد.
پـس بـر همه مؤ منين واجب است از خدا پروا كنند، و تكاليفى كه خداى تعالى متوجه ايشان كـرده بـه نـحـو احـسـن و بـدون نـقـص انـجـام دهند، نخست او را اطاعت نموده ، از نافرمانيش بپرهيزند، و بعد از آنكه اطاعت كردند، دوباره نظرى به كرده هاى خود بيندازند،
چـون اعـمـال مـايـه زنـدگـى آخـرتـشـان اسـت كـه امـروز از پـيـش مـى فـرسـتـنـد، با همين اعـمـال بـه حسابشان مى رسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه . پس خود آنان بايد قـبـلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند، و به درگاه خدا توبه برده ، از او طلب مغفرت كنند.
و ايـن وظـيـفـه ، خـاص يـك نـفـر و دو نـفـر نـيـسـت ، تـكـليـفـى اسـت عـمـومـى ، و شـامـل تـمـامـى مـومـنـيـن ، بـراى ايـنـكـه هـمـه آنـان احـتـيـاج بـه عـمـل خـود دارند، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند، نظر كردن بعضى از آنان كافى از ديـگـران نـيـسـت . چـيـزى كـه هست در بين مؤ منين كسانى كه اين وظيفه را انجام دهند، بسيار كـمـيـاب انـد، به طورى كه مى توان گفت ناياب اند. و جمله (و لتنظر) نفس كه كلمه نفس را مفرد و نكره آورده ، به همين نايابى اشاره دارد.
پس اينكه فرمود: (و لتنظر نفس ما قدمت لغد) خطابى است به عموم مؤ منين ، و ليكن از آنـجـا كـه عـامـل بـه دسـتـور در بـيـن اهـل ايـمـان و حـتـى در بـيـن اهـل تـقـوى از مؤ منين در نهايت قلت است ، بلكه مى توان گفت وجود ندارد، براى اينكه مؤ مـنـيـن و حـتـى افـراد مـعـدودى كـه از آنـان اهـل تـقـوى هـسـتـنـد، هـمـه مـشـغول به زندگى دنيايند، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگى اسـت ، لذا آيـه شـريـفه خطاب را به صورت غيبت آورده ، آن هم به طور نكره و فرموده : نفسى از نفوس بايد كه بدانچه مى كند نظر بيفكند. و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عـمومى است ، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مومنان دارد. و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادى كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت 