مى هستند.
(مـا قـدمـت لغـد) - اين جمله استفهامى از ماهيت عملى است كه براى فرداى خود ذخيره مى كـند، و هم بيانگر كلمه نظر است . ممكن هم هست كلمه (ما) را در آن موصوله بگيريم ، و بگوييم موصول وصله اش متعلق به نظر است .
در صـورت اسـتـفـهـام مـعنا چنين مى شود: (بايد نفسى از نفوس نظر كند چه عملى براى فرداى خود از پيش فرستاده ).
و مـراد از كـلمـه (غـد - فـردا) روز قـيـامـت اسـت ، كـه روز حـسـابـرسـى اعمال است . و اگر از آن به كلمه (فردا) تعبير كرده براى اين است كه بفهماند قيامت بـه ايـشـان نـزديك است ، آنچنان فردا به ديروز نزديك است ، همچنان كه در آيه (انهم يـرونـه بـعيدا و نريه قريبا) به نزديكى تصريح كرده است . و معناى آيه چنين است : اى كسانى كه ايمان آورده ايد با اطاعت از خدا تقوى به دست آوريد، اطاعت در جميع او امر و نواهياش ، و نفسى از نفوس شما بايد در آنچه مى كند نظر افكند، و ببيند چه عملى براى روز حـسـابـش از پـيـش مـى فـرسـتـد، آيـا عـمـل صـالح اسـت ، يـا عـمـل طـالح . و اگـر صـالح اسـت عـمـل صـالحـش شـايـسـتـگـى بـراى قبول خدا را دارد، و يا مردود است ؟ و در جمله (و اتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون )، بـراى بـار دوم امر به تقوى نموده ، مى فرمايد: علت اينكه مى گويم از خدا پروا كنيد ايـن اسـت كـه (ان اللّه خـبـيـر بـمـا تـعـمـلون ) او بـا خـبـر اسـت از آنـچـه مـى كـنـيـد. و تـعـليـل امـر بـه تـقـوى بـه ايـنـكـه خـدا بـا خـبـر از اعـمـال اسـت ، خـود دليـل بـر ايـن اسـت كـه مراد از اين تقوى كه بار دوم امر بدان نموده ، تـقـواى در مـقـام مـحـاسـبـه و نـظـر در اعـمـال اسـت ، نـه تـقـواى در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مى نمود، و مى فرمود: (اتقوا اللّه ).
پـس حـاصـل كـلام ايـن شـد كـه : در اول آيـه مـؤ مـنـيـن را امـر بـه تـقـوى در مـقـام عـمـل نـمـوده ، مـى فرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد، و در آخـر آيـه كـه دوبـاره امـر بـه تـقـوى مـى كند، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و مـحـاسـبـه اعـمـالى كـه كـرده ايـد از خـدا پـروا كـنـيـد، چـنـان نـبـاشـد كـه عـمـل زشـت خـود را و يـا عـمـل صـالح ولى غـيـر خـالص خـود را بـه خاطرعمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد.
ايـنـجـاسـت كـه بـه خوبى روشن مى گردد كه مراد از تقوى در هر دو مورد يك چيز نيست ، بلكه تقواى اولى مربوط به جرم عمل است ، و دومى مربوط به اصلاح و اخلاص آن است . اولى مـربـوط بـه قـبـل از عـمـل اسـت ، و دومـى راجـع بـه بـعـد از عـمل . و نيز روشن مى گردد اينكه بعضى گفته اند: (اولى راجع به توبه از گناهان گـذشـتـه ، و دومـى مـربـوط بـه گـنـاهـان آيـنـده اسـت ) صـحـيـح نـيـسـت . و نـظـيـر اين قول گفتار بعضى ديگر است كه گفته اند: امر دومى تاءكيد امر اولى است و بس .

و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم ...

كـلمـه (نـسـيـان ) كـه مـصـدر فـعـل (نـسـوا) اسـت بـه مـعـنـاى زايـل شـدن صـورت مـعـلوم از صفحه خاطر است ، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بـسـتـه بـود. ايـن مـعـنـاى اصـلى (نـسـيـان ) اسـت ، ولى در اسـتـعـمـال آن توسعه دادند، و در مطلق روگردانى ازچيزى كه قبلا مورد توجه بوده نيز اسـتـعـمـال نـمودند. آيه شريفه (و قيل اليوم ننسيكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا و ماويكم النار و ما لكم من ناصرين )، در معناى دوم استعمال شده .
بـــيـــان رابـــطـــه و مـــلازمـــه بـــيـن فـرامـوش كردن خدا و فراموش كردن خود (و لا تكونواكالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم ...) 
آيـه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا، به منزله تاكيدى براى مضمون آيه قبلى است ، گويا فرموده : براى روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد، عملى كه جانهايتان با آن زنده شود، و زنهار زند گى خود را در آن روز فراموش مكنيد. و چون سبب فراموش ‍ كردن نفس فراموش كردن خدا است ، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كرد اسماى حسنى و صفات علياى او را كه صفات ذاتى انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مى كند، يـعـنـى فـقـر و حـاجـت ذاتـى خـود را از يـاد مـى بـرد، قـهـرا انـسـان نـفـس خـود را مـسـتـقـل در هـسـتى مى پندارد، و به خيالش چنين مى رسد كه حيات و قدرت و علم ، و ساير كـمـالاتـى كه در خود سراغ دارد از خودش است ، و نيز ساير اسباب طبيعى عالم را صاحب اسـتـقلال در تاثير مى پندارد، و خيال مى كند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مى كنند و يا متاثر مى شوند.
ايـنجا است كه بر نفس خود اعتماد مى كند، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد نموده ، امـيـدوار او و تـرسـان از او باشد، نه اميدوار به اسباب ظاهرى ، و نه ترسان از آنها، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند، بلكه به پروردگارش اطمينان كند.
و كوتاه سخن اينكه : چنين كسى پروردگار خود و بازگشتش به سوى او را فراموش مى كـند، و از توجه به خدا اعراض نموده ، به غير او توجه مى كند، نتيجه همه اينها اين مى شود كه خودش را هم فراموش كند، براى اينكه او از خودش تصورى دارد كه آن نيست . او خـود را مـوجـودى مـسـتـقـل الوجـود، و مـالك كـمـالات ظـاهـر خـود، و مـسـتـقـل در تـدبـيـر امـور خـود مـى دانـد. مـوجودى مى پندارد كه از اسباب طبيعى عالم كمك گرفته ، خود را اداره مى كند، در حالى كه انسان اين نيست ، بلكه موجودى است وابسته ، و سـراپـا جـهـل و عـجـز و ذلت و فـقـر، و امـثـال ايـنـهـا. و آنـچـه از كـمـال از قـبـيـل وجـود، عـلم ، قـدرت ، عـزت ، غـنـى و امـثـال آن دارد كـمـال خـودش نـيست ، بلكه كمال پروردگارش است ، و پايان زندگى او و نظائر او، يعنى همه اسباب طبيعى عالم ، به پرور دگارش است .
حـاصـل ايـنـكـه : علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است . و چون چنين بود آيه شـريـفـه نـهـى از فـرامـوشـى خـويـشـتـن را بـه نـهـى از فـرامـوش كـردن خـداى تعالى مـبـدل كـرد، چـون انـقـطـاع مـسبب به انقطاع سببش بليغ ‌تر و موكدتر است ، و به اين هم اكـتـفـاء نـكرد كه از فراموش كردن خدا نهيى كلى كند، و مثلا بفرمايد: (و لا تنسوا اللّه فينسيكم انفسكم - زنهار خدا را فراموش نكنيد،
كـه اگـر بـكنيد خدا خود شما را از يادتان مى برد) بلكه مطلب را به بيانى اداء كرد كـه نـظـيـر اعـطـاى حـكـم بـه وسـيـله مـثـال باشد، و در نتيجه موثرتر واقع شود، و به قـبول طرف نزديك تر باشد، لذا ايشان را نهى كرد از اينكه از كسانى باشند كه خدارا فـرامـوش كـردنـد. و در ايـن تـعـبـيـر اشـاره اى هـم بـه سـرنـوشـت يـهـوديـانـى كرد كه قـبـل از ايـن آيـه سـرگذشتشان را بيان نموده بود، يعنى يهوديان بنى النضير، و بنى قـيـنـقـاع . و نـيـز مـنـافـقـيـنـى كـه حـالشـان در دشـمـنـى و مـخـالفـت بـا خـدا و رسـولش حال همان يهوديان بود.
و لذا فـرمـود: (و لا تـكـونـوا كـالذيـن نـسوا اللّه ) و دنبالش به عنوان نتيجه گيرى فـرمـود: (فـانسيهم انفسهم ) كه در حقيقت نتيجه گيرى مسبب است 