از سبب . آنگاه دنبالش فـرمـود: (اولئك هـم الفـاسـقـون ) و بـا اين جمله راهنمايى كرد بر اينكه چنين كسانى فاسقان حقيقى هستند، يعنى از زعبوديت خارجند.
و آيـه شـريـفـه هـر چـنـد از فـرامـوش كـردن خـداى تعالى نهى نموده ، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته ، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلى واقع شده ، با سياقش دلالت مى كند بر امر به ذكر خدا، و مراقبت او. ساده تر بگويم : لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهى مى كند ولى سياق به ذكر خدا امر مى نمايد.

لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون

راغـب مـى گـويـد كـلمـه (فـوز) بـه مـعـنـاى دسـت يـافـتـن بـه خـيـر بـا حـصـول سـلامـت اسـت و سـيـاق آيه شهادت مى دهد به اينكه مراد از (اصحاب نار) همان كـسـانـى هـستند كه خدا را از ياد برده اند. و مراد از (اصحاب جنت ) آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند.
و ايـن آيـه شريفه حجتى تمام براين معنا اقامه مى كند كه بر هر كس واجب است به دسته يادآوران خدا و مراقبين اعمال بپيوندد، نه به آنهايى كه خدا را فراموش كردند. بيان اين حجت آن است كه اين دو طائفه - يعنى يادآوران خدا و فراموشكاران خدا و سومى ندارند - و سـايـريـن بـالاخـره بـايـد بـه يكى از اين دو طائفه ملحق شوند، و اين دو طائفه يكسان نيستند تا پيوستن به هر يك نظير پيوستن به ديگرى باشد، و آدمى از اينكه به هر يك مـلحـق شـود پـروايـى نداشته باشد، بلكه يكى از اين دو طائفه راجح ، و ديگرى مرجوح اسـت ، و عـقـل حكم مى كند كه انسان طرف راجح را بگيرد، و آن را بر مرجوح ترجيح دهد و آن طرف يادآوران خدا است ، چون تنها ايشان رستگارند، نه ديگران ، پس ترجيح در جانب ايشان است ، در نتيجه بر هر انسانى واجب پيوستن به آنان را اختيار كند.
مثلى گوياى عظمت و جلالت قدر قرآن 

لو انزلنا هذا القران على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه ...

در مـجـمـع البيان گفته : كلمه (تصدع ) به معناى پراكنده شدن بعد از التيام است . كلمه (تفطر) هم به همين معنا است .
بـايـد دانـسـت كـه زمـيـنـه آيـه شـريـفـه زمـيـنـه مـثـل زدن اسـت ، مـثـلى كـه اسـاسـش تـخـيـل اسـت ، بـه دليـل ايـنـكـه در ذيـل آيـه مـى فـرمـايـد: (و تـلك الامثال نضربها للناس ...)
و مـنـظـور آيـه شـريـفـه تـعـظـيم امر قرآن است ، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقى و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايى كه در آن است ، و نيز به خاطر اينكه كـلام خـدا عـظـيـم اسـت . و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر مـمـكـن بـود قـرآن بـر كـوهـى نازل شود، و ما قرآن را بر كوه نازل مى كرديم ، قطعا كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بـزرگـى هـيكل و نيروى مقاومتى كه در برابر حوادث دارد، مى ديدى كه از ترس خداى مـتـاثـر و متلاشى مى شود، و وقتى حال كوه در برابر قرآن چنين است ، انسان سزاوارتر از آن اسـت كـه وقـتـى قرآن بر او تلاوت مى شود و يا خودش آن را تلاوت مى كند قلبش خاشع گردد. بنابر اين ، بسيار جاى تعجب است جمعى از همين انسان ها نه تنها از شنيدن قـرآن خـاشـع نـمـى گردند، و دچار ترس و دلواپسى نمى شوند،بلكه در مقام دشمنى و مخالفت هم برمى آيند.
در ايـن آيـه شـريـفه التفاتى از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته ، و اين بدان جهت اسـت كـه بـر عـلت حـكـم دلالت كـرده ، بـفـهـمـانـد اگـر كـوه بـا نـزول قـرآن مـتـلاشـى و نـرم مـى شـود، عـلتـش ايـن اسـت كـه قـرآن كـلام خـداى عزوجل است .
(و تـلك الامـثـال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ) - اين جمله از باب به كار بردن حـكـمـى كلى در موردى جزئى است تا دلالت كند بر اينكه حكم مورد حكمى نو ظهور نيست ، بلكه در همه موارد ديگرى - كه بسيار هم هست - جريان دارد.
پـس ايـنـكـه فـرمـود: (لو انـزلنـا هـذا القـران عـلى جـبل ) مثلى است كه خداى تعالى براى مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را ازنظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفى عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا درباره آن تـفـكـر نـمـوده ، و آن طـور كـه شـايـسته آن است با آن برخورد كنند، و در صدد تحقيق مـحـتـواى آن كـه حـق صـريـح برآمده ، به هدايتى كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدى شوند، چون انسان ها براى رسيدن به كمال و سعادتشان طريقى بجز قرآن ندارند، و از جمله معارفش همان مساءله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلى بدان سفارش مى كرد.

هـو اللّه الذى لا اله الا هـو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم

اين آيه با دو آيه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفه اى از اسماى حسناى خداى تعالى و اشاره به اين نكته كـه او داراى بـهترين اسماء و منزه از هر نقصى است ، و آنچه را كه در آسمانها و زمين است شـاهـد بـر ايـن مـعـنـا مـى گـيـرد، و ليـكـن اگـر آن را بـا مـضـمـون آيـات قـبـل كـه امـر بـه ذكـر مـى كرد در نظر بگيريم ، از مجموع ، اين معنا استفاده مى شود كه افـرادى كه يادآور خدايند او را با اسماى حسنايش ذكر مى كنند، و به هر اسمى از اسماى كـمـال خـدا بـر مـى خـورنـد، بـه نـقـصـى كـه در خـويـشـتـن در مقابل آن كمال است پى مى برند - دقت فرماييد.
و اگـر آن را با مضمون آيه قبلى و مخصوصا جمله (من خشيه اللّه ) در نظر بگيريم ، بـه عـلت خـشـوع كوه و متلاشى شدن آن از ترس ‍ خدا پى مى بريم . و معناى مجموع آنها چنين مى شود: چگونه كوه ها از ترس او متلاشى نشود، با اينكه او خدايى است كه معبودى بجز او نيست ، و عالم به غيب و آشكار و چنين و چنان است .
(هـو اللّه الذى لا اله الا هـو) - موصول (الذى ) وصله آن ، مجموعا اسمى از اسماى خـدا را مـعنا مى دهد، و آن وحدانيت خدا در الوهيت و معبوديت است . در سابق هم پاره اى مطالب راجع به معناى تهليل در تفسير آيه شريفه (و الهكم اله واحد لا اله الا هو) آورديم .
توضيحى در مورد اينكه خداوند عالم غيب و شهادت است 
(عالم الغيب و الشهاده ) - كلمه (شهادت ) به معناى چيزى است كه مشهود و حاضر در نـزد مـدرك بـاشـد، هـمـچـنان غيب معناى مخالف آن را مى دهد. و اين دو، معنايى اضافى و نسبى است ، به اين بيان كه ممكن است يك چيز براى كسى يا چيزى غيب و براى شخصى و يـا چيزى ديگر شهادت باشد. در شهود، امر دائر مدار نوعى احاطه شاهد بر موجود مشهود اسـت ، يـا احـاطـه حسى ، يا خيالى ، يا عقلى ، و يا و جودى . و در غيب دائر مدار نبودن چنين احاطه است .
و هـر چيزى براى ما غيب و يا شهادت باشد، از آنجا كه محاط خداى تعالى و خدا محيط به آنـسـت ، قـهـرا مـعلوم او، و او عالم به آن است . پس خداى تعالى هم عالم به غيب و هم عالم بـه شـهـادت است ، و غير او هيچ كس چنين نيست ، براى اينكه غير خدا هر كه باشد وجودش محدود است ، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعليمش كرده ، همچنان كه قرآن كريم فرموده : (عـالم الغـيـب فـلا يـظـهـر عـلى غـيـبـه احـدا الا مـن ارتـضـى مـن رسـول ) و امـا خود خداى تعالى غيب على الاطلاق است ، و احدى و چيزى به هيچ وجه نمى تواند به او احاطه يابد،
همچنان كه باز قرآ