ن كريم در اين باره فرموده : (ولا يحيطون به علما).
و امـا جمله (هو الرحمن الرحيم ) از آنجا كه در سوره فاتحه در تفسير اين دو اسم سخن رفت ، ديگر تكرار نمى كنيم .

هـو اللّه الذى لا اله الا هـو المـلك القـدوس السـلام المـومـن المـهـيـمـن العـزيـز الجـبـار المتكبر...

و معناى پاره اى از اسماء حسناى ديگر خدا
كـلمـه (مـلك ) - بـه فـتـح مـيـم و كـسـره لام - بـه مـعـناى مالك تدبير امور مردم ، و اختياردار حكومت آنان است . وكلمه (قدوس ) مبالغه در قدس و نزاهت و پاكى را افاده مى كند. و كلمه (سلام ) به معناى كسى است كه با سلام و عافيت با تو برخورد كند، نه با جنگ و ستيز، و يا شر و ضرر. و كلمه (مؤ من ) به معناى كسى است كه به تو امنيت بدهد، و تو را در امان خود حفظ كند. و كلمه (مهيمن ) به معناى فائق و مسلط بر شخصى و يا چيزى است .
و كـلمه (عزيز) به معناى آن غالبى است كه هرگز شكست نمى پذيرد، و كسى بر او غـالب نمى آيد. و يا به معناى كسى است كه هر چه ديگران دارند از ناحيه او دارند، و هر چه او دارد از ناحيه كسى نيست . و كلمه (جبار) صيغه مبالغه از جبر يعنى شكسته بند و اصـلاح كننده است ، و بنابر اين جبار كسى است اراده اش نافذ است . و اراده خود را بر هر كـس كـه بـخـواهـد به جبر تحميل مى كند. و (متكبر) آن كسى است كه با جامه كبريائى خود را بنماياند.
(سـبـحان اللّه عما يشركون ) - اين جمله ثنائى است بر خداى تعالى ، همچنان كه در - سـوره بـقـره بـعـد از نـقـل ايـن مـطـلب كـه كـفـار گفتند خدا فرزند گرفته ، فرمود: (سبحانه ).

هو اللّه الخالق البارى ء المصور...

كلمه (خالق ) به معناى كسى است كه اشيائى را با اندازه گيرى پديد آورده باشد. و كلمه (بارى ء) نيز همان معنا را دارد، با اين فرق كه بارى ء پديد آورنده اى است كه اشيائى را كه پديد آورده از يكديگر ممتازند. و كلمه (مصور) به معناى كسى است كه پـديـد آورده هـاى خـود را طـورى صـورتـگرى كرده باشد كه به يكديگر مشتبه نشوند. بنابر اين ، كلمات سه گانه هر سه متضمن معناى ايجاد هستند، اما به اعتبارات مختلف كه بـين آنها ترتيب هست ، براى اينكه تصوير فرع اينكه خداى تعالى بخواهد موجودات را متمايز از يكديگر خلق كند، و اين نيز فرع آنست كه اصلا بخواهد موجوداتى بيافريند.
در ايـنـجـا سـوالى پـيـش مـى آيـد، و آن ايـن اسـت كـه چـرا در دو آيـه قـبـل بعد از نام اللّه بلافاصله كلمه توحيد لا اله الا اللّه را ذكر نمود و سپس اسماى خدا را شمرد،
ولى در آيـه مورد بحث بعد از نام اللّه به شمردن اسماء پرداخت ، و كلمه (توحيد) را ذكـر نكرد؟ جوابش اين است كه بين صفاتى كه در آن دو آيه شمرده شده كه يازده صفت ، و يـا يـازده نـام اسـت ، بـا نامهايى كه در آيه مورد بحث ذكر شده فرق است ، و اين فرق بـاعث شده كه در آن دو آيه كلمه توحيد را بياورد و در اين آيه نياورد، و آن فرق اين است كـه صـفـات مذكور در دو آيه قبل الوهيت خدا را كه همان مالكيت توام با تدبير است اثبات مـى كـنـد، و در حـقيقت مثل اين مى ماند كه فرموده باشد: (لا اله الا اللّه ) معبودى به جز خـدا نـيـسـت ، بـه دليـل ايـنـكـه او عالم به غيب و شهادت ، و رحمان و رحيم و... است . و اين صـفـات بـه نـحـو اصـالت و اسـتـقـلال خـاص خـدا اسـت ، و شـريـكـى بـراى او در ايـن اسـتـقـلال نـيـسـت ، چون غير او هر كس هر چه از اين صفات دارد، خدا به وى داده ، پس قهرا الوهـيـت و اسـتـحـقـاق مـعـبـود شـدن هـم خاص او است ، و به همين جهت در آخر آيه دوم فرمود: (سبحان اللّه عما يشركون ). و با اين جمله اعتقاد شرك را مذهب مشركين است رد نمود.
و امـا صـفـات و اسـمـائى كه در آيه مورد بحث آمده صفاتى است كه نمى تواند اختصاص الوهـيـت به خدا را اثبات كند، چون صفات مذكور عبارتند از: خالق ، بارى ء و مصور، كه مـشـركـيـن هـم آنـهـا را قـبـول دارنـد. آنـان نيز خلقت و ايجاد را خاص خدا مى دانند، و در عين حـال مـدعـى آنـنـد كـه بـه غير خدا ارباب و الهه ديگر هست كه در استحقاق معبوديت شريك خدايند.
و امـا ايـنـكـه در ابتداى هر سه آيه اسم جلاله (اللّه ) آمده ، به منظور تاءكيد و تثبيت مـقـصـود بـوده ، چـون ايـن كـلمه علم (اسم خاص )براى خدا، و معنايش ذات مس تجمع تمامى صفات كمال است ، و قهرا تمامى اسماى الهى از آن سرچشمه مى گيرد.
(له الاسـمـاء الحـسـنـى ) - ايـن جـمـله اشـاره بـه بـقيه اسماى حسنى است ، چون كلمه الاسـمـاء هـم جـمـع اسـت ، و هم الف و لام بر سرش آمده ، و از نظر قواعد ادبى جمع داراى الف و لام افاده عموم مى كند.
(يـسـبـح له مـا فى السموات و الارض ) - يعنى هر آنچه مخلوق كه در عالم است حتى خود آسمانها و زمين تسبيح گوى اويند. و ما در سابق مكرر پيرامون اينكه تسبيح موجودات چه معنا دارد بحث كرديم .
ايـن آيـات سـه گـانـه بـا جـمـله (و هو العزيز الحكيم ) ختم شده يعنى او غالبى است شـكـسـت نـاپذير، و كسى است كه افعالش متقن است ، نه گزاف و بيهوده . پس نه معصيت گناه كاران او را در آنچه تشريع كرده و بشر را به سويش مى خواند عاجز مى سازد،
و نه مخالفت معاندان ، و نه پاداش مطيعان و اجر نيكوكاران در درگاهش ضايع مى گردد.
و هـمـيـن عنايت كه گفتيم باعث شد گفتار در سه آيه با ذكر اسم (عزيز) و (حكيم ) ختم شود، و به طور اشاره بفهماند كه كلام او هم عزيز و حكيم است ، باعث شد كه در آغاز هـر سـه آيـه نام اللّه تكرار شده ، و مقدم بر ساير اسماء ذكر شود. و نيز باعث شد كه اسم عزيز با اسم حكيم دوباره ذكر شود، با اينكه در وسط آيه دوم ذكر شده بود.
و ايـنـكـه گـفتيم توصيف خدا به دو وصف عزيز و حكيم اشاره دارد به كلامش هم ، عزيز و حكيم است ، از اين بابت بود كه در قرآن كريم كلام خود را هم عزيز و حكيم خوانده ، يك جا فرموده : (و انه لكتاب عزيز)، و جايى ديگر فرموده : (و القران الحكيم ).
بحث روايتى 
(روايـــاتـــى دربــاره بـعـضـى اسـماء و صفات خداوند، و درباره محاسبه نفس و نظر دراعمال ).
در مجمع البيان در تفسير جمله (عالم الغيب و الشهاده ) از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايـت آورده كـه فـرمود: غيب عبارت است از چيزى تاكنون نبوده ، و شهادت چيزهايى است كه بوده .
مـؤ لف : البـتـه ايـن تـفـسـيـر تـفـسير به بعضى از مصاديق است ، نه اينكه معناى غيب و شـهـادت تنها همين باشد كه در روايت آمده . و ما رواياتى را كه در تفسير اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحيم آمده در سوره فاتحه آورديم .
و در تـوحـيـد بـه سـنـد خود از ابى بصير از امام ابى جعفر باقر (عليه السلام ) روايت كـرده كـه در ضـمـن حـديـثـى فـرمـود: خـداى تـعـالى از ازل حـى و زنـده بـوده ، امـا حـى بـدون حـيـات . و از ازل مـلك و قـادر بـوده ، حـتـى قـبـل ازچـيـزى را ايـجـاد كر ده باشد، و بعد از آنكه خلق را بيافريد ملكى جبار شد.
مـؤ لف : ايـنـكـه فـرمـود: (حـى بـدون حـيـات ) مـعنايش اين است كه حيات او مانند حيات موجودات زنده چيزى غير از ذات و زائد بر ذاتش نيست ، بلكه حياتش عين ذات او است .
و اينكه فرمود (قبل از خلقت عالم ملكى قاد