 گردانى ، و مخصوصا با سركوبى خود خدا و بدون واسطه غير.
و در اينكه از آن شخص تعبير به اعمى - كور - كرد توبيخى بيشتر استفاده مى شود، براى اينكه محتاجى كه به انسان مراجعه مى كند اگر نابينا باشد و حاجتش هم حاجتى دينى باشد، و خلاصه ترس از خدا او را وادار كرده باشد كه با نداشتن چشم به ما مراجعه كند، ما بيش از ساير مراجعه كنندگان بايد به او ترحم كنيم ، و بيشتر به او روى آورده مورد عطوفتش قرار دهيم ، نه اينكه چهره در هم بكشيم و روى از او برتابيم .
بعضى گفته اند: بنابر اينكه شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براى اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند، و بطور كنايه بفهماند گويا آن كسى كه چنين عملى كرده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نبوده ، چون مثل چنين عملى از مثل آن جناب سر نمى زند، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده ، چون هميشه اقبال بعد از اعراض ، اجلال و احترامى از طرف است .
و ليكن اين حرف درست نيست ، چون با خطاب (و اما من استغنى فانت له تصدى ...) نمى سازد، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه (عبس و تولى ) بيشتر است ، و بطور قطع هيچ ايناسى هم در آن نيست .

اما من استغنى فانت له تصدى و ما عليك الا يزكى

كلمات (غنى ) و (استغناء) و (تغنى ) و (تغانى ) بطورى كه راغب گفته به يك معنى مى باشند. پس مراد از (من استغنى ) كسى است كه خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد. و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردنى بلندتر باشد، و رياست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پيروى حق عارش بيايد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ان الانسان ليطغى ان راه استغنى ) و كلمه (تصدى ) به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چيزى و اهتمام در امر آن است .
در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلى است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن و پشت كردن چه بوده ، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده ، حاصل آن اين است كه : تو خيلى به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروى حق مى پردازى ، و زياد به وضع آنها اعتناء مى كنى ، در حالى كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفى نيست ، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مى ترسد بى اعتنايى مى كنى .
(و ما عليك الا يزكى ) - بعضى گفته اند: كلمه (ما) نافيه است ، و معنايش اين است كه : اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسؤ وليتى بر تو نيست ، تا رهايى از آن مسؤ وليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزيدن از آنهايى كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شده اند.
بعضى گفته اند: كلمه (ما) استفهام انكارى است ، و به آيه چنين معنا مى دهد:
(چه چيز و چه مسؤ وليت و ضررى متوجه تو مى شود اگر او نخواهد خود را از كفر و فجور پاك كند؟ تو يك رسول بيشتر نيستى ، و جز ابلاغ رسالت مسؤ وليتى ندارى ).
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ما) به معناى (لا) ى نافيه است ، و معنايش اين است كه : (از عدم تزكيه او از كفر و فجور باكى به خود راه نمى دهى )، و اين معنا با سياق عتابى كه قبل از اين آيه و قبل از قبل اين آيه بود سازگارتر است .

و اما من جاءك يسعى و هو يخشى فانت عنه تلهى

كلمه (سعى ) به معناى سرعت در دويدن است ، پس معناى آيه به حسب آنچه مقام دست مى دهد اين است كه : آن كس كه به شتاب نزدت مى آيد تا بوسيله معارف دين و مواعظى كه از تو مى شنود خود را پاك كند، (و هو يخشى ) در حالى كه از خدا مى ترسد، و خشيت خود آيت و نشانه آن است كه او بوسيله قرآن متذكر شده است ، همچنان كه فرمود: (ما انزلنا عليك القران لتشقى الا تذكره لمن يخشى )، و نيز فرموده : (سيذكر من يخشى ).
(فانت عنه تلهى ) - اصل كلمه (تلهى ) (تتلهى ) بوده ، يعنى خود را بكار ديگر مى زنى ، و از چنين مردى كه آمده كه به راستى خود را اصلاح كند غافل مى مانى ، و اگر ضمير (انت ) را در اين آيه و در آيه (فانت له تصدى ) و ضمير (له ) و (عنه ) را در آن دو مقدم بر فعل آورده ، همه براى تاءكيد در عتاب و تنبيه است .

كلا انها تذكره فمن شاء ذكره

كلمه (كلا) باز داشتن از همان عملى است كه به خاطر آن عتابش فرمود يعنى عبوس كردن قيافه و روى گردانى از كسى كه از خدا مى ترسد، و مشغول شدن و پرداختن به كسى است كه خود را بى نياز مى داند.
اشاره به اينكه قرآن كريم (تذكره ) است  
و ضمير در جمله (انها تذكره ) به آيات قرآنى و يا به قرآن بر مى گردد، و اگر آن را مونث آورده براى اين بود كه خبر آن (تذكره ) مونث بوده ، و معناى آن اين است كه : آيات قرآنى - و يا قرآن - تذكره است ، يعنى موعظه اى است كه هر پند پذيرى از آن متعظ مى شود، و يا تذكر دهنده اى است كه اعتقاد حق و عمل حق را تذكر مى دهد.
(فمن شاء ذكره ) - اين قسمت ، جمله اى معترضه است ، و ضمير به قرآن و يا آنچه كه قرآن تذكر مى دهد بر مى گردد، و معنايش ‍ اين است كه : هر كس خواست مى تواند بياد قرآن و يا معارفى كه قرآن تذكر مى دهد بوده باشد، و قرآن اين را تذكر مى دهد كه مردم بدانچه فطرت به سوى آن هدايت مى كند منتقل شوند، و آن ، عقائد و اعمال حقه اى است كه در لوح فطرت محفوظ است .
و در اينكه تعبير فرمود به (فمن شاء ذكره ) اشاره است به اينكه در دعوت قرآن به تذكر، هيچ اكراه و اجبارى نيست ، و داعى اسلام كه اين دعوت را مى كند براى اين نيست كه نفعى عايد خودش شود، تنها و تنها نفع آن عايد خود متذكر مى شود، حال اختيار با خود او است .
مقصود از اينكه درباره قرآن فرمود: (فى صحف مكرمة ...)  

فى صحف مكرمه مرفوعه مطهره

در مجمع البيان گفته : كلمه (صحف ) جمع صحيفه است ، و عرب هر چيزى را كه در آن مطلبى نوشته شده باشد صحيفه مى نامد، همچنان كه كتابش هم مى خواند، حال چه اينكه ورقه و كاغذى باشد و يا چيز ديگرى .
و جمله (فى صحف ) خبرى است بعد از خبر براى كلمه (ان )، و ظاهر آن اين است كه : قرآن به دست ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده بوده . و اين ظاهر، سخن آن مفسر را كه گفته : مراد از صحف لوح محفوظ است ضعيف مى سازد، چون در كلام خداى تعالى در هيچ موردى از لوح محفوظ به صيغه جمع از قبيل صحف و كتب و الواح تعبير نشده . نظير اين قول در بى اعتبارى سخن آن مفسر ديگر است كه گفته : مراد از صحف ، كتب انبياى گذشته است . چون اين معنا با تعبير (بايدى سفره ...) نمى سازد، زيرا ظاهر اين تعبير اين است كه صفت صحف باشد.
(مكرمه ) يعنى معظم ، (مرفوعه ) يعنى رفيع القدر نزد خدا، (مطهره ) يعنى پاكيزه از قذارت باطل و سخن بيهوده و شك و تناقض ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه )، و نيز در اينكه مشتمل بر سخن بيهوده نيست فرموده : (انه لقول فصل و ما هو بالهزل )، و در اينكه مشتمل بر مطلب مورد شكى نيست ، فرموده : (ذلك الكتاب لا ريب فيه ) و در اينكه مشتمل بر مطالب متناقض نيست فرموده : (و لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا).
اشاره به اينكه ملائكه اى مخصوص سفراى وحى و - تحت  امرجبرئيل - متصدى حمل و ابلاغ آن به پيامبران بوده اند

بايدى سفره كرام برره

اين دو جمله د