حيم به ايشان است . و در صورتى كه از گناهان خود توبه كنند، و بـه اسـلام در آيـنـد خداى تعالى از گذشته هايشان مى گذرد، پس بر مؤ منين است كه از خـدا ايـن اميد را داشته باشند، و بخواهند تا به قدرت و مغفرت و رحمت خود اين دشمنى را مبدل به دوستى و برادرى كند.
نـــهـــى از دوســـتـى بـا كـفـار بـه مـعناى نهى از عدالت و خوش رفتارى با كفار غير حربىنيست 

لا يـنهيكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ...

در ايـن آيـه شـريـفـه و آيـه بـعـدش نـهـى وارد در اول سـوره را تـوضـيـح مـى دهـد. و مـراد از آن كـفـارى كـه بـا مـؤ مـنـيـن بـر سـر ديـن قـتـال نـكـردنـد و مـؤ مـنين را از ديارشان بيرون نساختند، كفار نقاط ديگر و غير مكّه است ، مـشـركـيـنـى اسـت كـه بـا مـسـلمـانـان مـعـاهـده داشـتـنـد. و كـلمـه (بـر) كـه مـصـدر فـعـل (تـبـروهـم ) اسـت ، بـه مـعـنـاى احـسـان اسـت . و كـلمـه (اقـسـاط) كـه مـصـدر فـعـل (تـقـسـطـوا) اسـت ، بـه مـعـنـاى مـعـامـله بـه عـدل اسـت . و جـمـله (ان تبروهم ) بـدل اسـت از كـلمـه (الذيـن ...). و جـمـله (ان اللّه يـحـب المـقـسـطـيـن ) تعليل است براى جمله (لا ينهيكم ...).
و معناى آيه اين است كه : خدا با اين فرمانش كه فرمود: (دشمن مرا و دشمن خود را دوست نـگـيـريـد) نـخـواسـتـه اسـت شـمـا را از احـسـان و مـعـامـله بـه عـدل بـا آنـهايى كه با شما در دين قتال نكردند، و از ديارتان اخراج نكردند، نهى كرده بـاشـد، بـراى ايـنـكـه احـسـان بـه چنين كفارى خود عدالتى است از شما، و خداوند عدالت كاران را دوست مى دارد.
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: اين آيه شريفه با آيه (فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم ) نـسـخ شـده . ليـكن اين نظريه درست نيست ، براى اينكه آيه مورد بحث با اينكه مطلق اسـت ، شـامـل غـيـر اهـل ذمـه و اهـل مـعـاهـده نـمـى شـود، و كـفارى كه با اسلام سر جنگ دارند مـشـمـول ايـن آيـه نيستند، تا آيه سوره توبه ناسخ آن باشد، چون آيه مذكور تنها به كفار حربى و مشركين نظر دارد، با اين حال چطور مى تواند ناسخ آيه مورد بحث باشد، باهيچ مزاحمتى بين آن دو نيست .

انـمـا يـنـهـيـكـم اللّه عـن الذيـن قـاتلوكم فى الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم ...

مـنـظـور از (الذيـن قـاتلوكم ...) مشركين مكه اند. و معناى (ظاهروا على اخراجكم ) اين اسـت كـه يـكـديـگـر را در بـيـرون كـردن شـمـا كـمـك كـردنـد. و جـمـله (ان تـولوهـم ) بدل است از جمله (الذين قاتلوكم ).
و در جـمـله (و مـن يتولهم فاولئك هم الظالمون ) قصر افراد به كار رفته (يعنى حكم كـلى (لا تـتـخـذوا عـدوى ...)، را كـه بـه اطـلاقـش ‍ شامل دوستى با همه كفار مى شد، منحصر كرد در يك طائفه از كفار، يعنى كفار مشرك مكّه و يـاوران ايـشـان )، در نـتـيـجـه مـعناى آيه چنين مى شود: دوستداران مشركين مكّه و دوستداران يـاران مـشـركـيـن كـه عـليـه مـسلمين آنها را كمك كردند، تنها آنان ستمكار و متمردان از نهى خدايند، نه مطلق دوستداران كفار. ممكن هم هست جمله مورد بحث از باب قصر و حصر نباشد، بلكه تنها براى نهى (لا تتخذوا عدوى ...) باشد.
بحث روايتى 
چـــنـــد روايـــت راجـــع بــه نـزول آيـات نـهـى از دوسـتى با كفار و مشركين
در ماجراى نامهنـوشـتـن حـاطـب بـن ابـى بـلتـعـه بـراى مـشـركـيـن مـكـه بـحـث در تـفـسـيـر قــمـى درذيل آيه شريفه (يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء...) مـى گـويـد: ايـنآيـه در شـاءن حـاطـب ابـن ابـى بـلتـعـه نـازل شده ، هر چند لفظ آيه عام است ، و ليكن معنايشخـاص بـه اين شخص است ، و داسـتـانـش بـديـن قـرار بـود كه : حاطب ابن ابى بلتعه در مكّهمـسـلمـان شـد، و بـه مـــديـــنـه هجرت كرد، در حالى كه عيالش در مكّه مانده بودند. از سوىديـگـر كـفـار قـريـش ‍ تـرس آن را داشـتـنـد كـه لشـگـررسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر سر آنان بتازد،
نـاچـار نـزد عيال حاطب رفته ، از اين خانواده خواستند تا نامه اى به حاطب بنويسند، و از وى خـبـر مـحـمـد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را بپرسند كه آيا تصميم دارد با مردم مكّه جنگ كند يا نه ؟
خـانـواده حـاطـب نـامـه اى بـه او نـوشـتـه ، جوياى وضع شدند. او در پاسخ نوشت : آرى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) چنين قصدى دارد، و نامه را به دست زنى به نـام صـفـيـه داد، و او نـامـه را در لاى گـيسوان خود پنهان نموده به راه افتاد. در همين ميان جبرئيل نازل شد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را از ماجرا خبر داد.
رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) و زبير بن عـوام را بـه طلب آن زن فرستاد، اين دو تن خود را به او رساندند. اميرالمؤ منين پرسيد: نامه كجاست ؟ صفيه گفت : نزد من چيزى نيست . حضرت على و زبير زن را تفتيش كردند، و چـيـزى هـمـراه او نـيـافـتـنـد. زبـير گفت : حال كه چيزى نيافتيم برگرديم . اميرالمؤ منين فـرمـود: به خدا سوگند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به ما دروغ نگفته ، و جـبـرئيـل هـم بـه آن جـنـاب دروغ نـگـفـتـه ، و او هـم بـه جـبرئيل دروغ نمى بندد، و جبرئيل هم به خدا دروغ نمى بندد، و به خدا سوگند اى زن يا نـامـه را در مـى آورى و مـى دهـى ، و يـا سـر بـريـده ات را نـزد رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى برم . صفيه گفت : پس از من دور شويد تا در آورم . آنـگـاه نـامـه را از لاى گـيـسـوانـش درآورد. امـيـرالمـؤ مـنـيـن نامه را گرفت و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آورد.
رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از حاطب پرسيد: اين چكارى است ؟ حاطب عرضه داشـت : يـا رسول اللّه ! به خدا سوگند اين كار را از روى نفاق نكردم ، و چيزى تغيير و تـبـديـل نـدادم ، و مـن شـهـادت مـى دهـم بـه جـز خـدا مـعـبـودى نـيـسـت ، و ايـنـكـه تـو رسـول بـر حـق اويـى ، و ليـكـن اهـل و عـيـال مـن از مـكـّه بـه مـن نـوشـتـنـد كـه قريش با ما خـوشـرفـتـارى مـى كنند، من خواستم در حقيقت حسن معاشرت آنان را با خدمتى تلافى كرده بـاشـم . بـعـد از سـخـنـان حاطب خداى تعالى اين آيه را فرستاد: (يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم اولياء... و اللّه بما تعملون بصير).
و در الدر المـنـثور است كه احمد، حميدى ، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ابوداوود، ترمذى ، نـسـائى ، ابـوعـوانـه ، ابـن حـيـان ، ابـن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه ، بـيهقى ، و ابونعيم - هر دو در كتاب دلائل - از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) من و زبير و مقداد را ماءموريت داد،
و فـرمود: راه بيفتيد تا برسيد، به روضه خاخ ، در آنجا به زن مسافر بر مى خوريد، نامه اى با او است از او بگيريد و برايم بياوريد.
ما از مدينه بيرون شديم ، و تا روضه رفتيم ، در آنجا به آن زن مسافر برخورديم ، و 