 جمله (ازاغ اللّه قـلوبـهـم ) ازاغـه از ايـمـان نيست ، براى اينكه اولا خداى تعالى كسى را از ايمان ازاغه نـمـى كـنـد. و ثـانيا اگر منظور از آن را ازاغه از ايمان بدانيم ، كلام از فايده ساقط مى شود، چون اگر مسلمانى از ايمان ازاغه شد، ديگر مسلمان نيست ، و معنا ندارد به يك كافر بگويند خدا او را به جرم اينكه كافر شده كافر مى كند.
وجـه فـسـادش اين است كه دليل اولش به طور مطلق صحيح نيست ، و نمى توان گفت به طـور كـلى هـيـچ كفرى مستند به خدا نيست ، آنچه بر خدا جائز نيست اين است كه بنده اى را ابـتـدائا و بـدون هـيچ جرمى از نعمت ايمان محروم كند، و يا از راه راست گمراه سازد، و اما بـه عـنـوان مـجـازات چـرا جـايـز نـبـاشـد؟ بـا ايـنـكـه بـرگـشـت مـعـنـاى چـنـيـن ازاغـه و اضلال ، در حقيقت به اين است كه خدا رحمت خود را از چنين كسى دريغ ندارد، و هدايت خود را از او قطع كند، به خاطر اينكه بنده با فسق و اعراض از رحمت او خود را از لياقت رحمت و هـدايـت انـداخـتـه اسـت ، و چـنـيـن مـجـازاتـى را نـه عـقـل مـنـع مـى كـنـد و نـه نقل .
و دليـل دومـش كـه گـفـت (كلام از فايده داشتن ساقط مى شود) به هيچ وجه درست نيست براى اينكه آنچه از زيغ منسوب به خود بنده است آن مقدارى است كه به خاطر فسقى كه دارد در دلش پيدا مى شود، و سبب حد معينى از كفر مى گردد، و آنچه كه به خدا نسبت داده مـى شـود تـثـبـيـت و پا بر جا كردن اين كفر در قلب بنده است پس زيغ بنده از ايمان به خـاطـر فـسـق و پـديـد آمـدن كـفـر در دلش ‍ مـطـلبـى اسـت و تـثـبـيـت كـفـر در دل او بر طريق مجازات مطلبى ديگر است .
دو بـــخـش دعـوت و رسـالت عـيـسـى (عـليـه السـلام ) تـصـديـق پيامبر پيش از خود، و بشارتبه آمدن پيامبر بعد از خود

و اذ قـال عـيـسـى بـن مـريـم يـا بـنـى اسـرائيـل انـى رسـول اللّه اليـكـم مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و مـبـشـرا برسول ياتى من بعدى اسمه احمد

در آغـاز كـلام گـفـتـيـم كـه ايـن آيـه و آيـه قـبلى اش و سه آيه بعدش در مقام اين است كه رسـالت و نـبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را كه نزد مردم با ايمان مسلم است ، براى سايرين مسجل سازد و بفهماند كه آن جناب را با هدايت و دين حق فرستاده تا بـر هـمـه اديـان غـلبـه اش دهـد، هـر چـنـد كـه كـافـران از اهـل كتاب را خوش نيايد، و نيز دينى كه او آورده نورى ساطع از طرف خداى تعالى است ، و مـشـركين مى خواهند آن را با دهنهايشان خاموش كنند، در حالى كه خدا نور خود را تمام مى كند، هر چند كه مشركين را خوش ‍ نيايد.
پس بر مومنين است كه او را با اينكه مى دانند فرستاده خدا به سويشان است ، آزار ندهند، بـلكـه يـارى اش كـنند، و در راه پروردگارشان و براى احياى دين او و نشر كلمه توحيد جهاد كنند.
از ايـنـجـا مـعـلوم مـى شـود كـه جـمـله (و اذ قـال عـيـسـى بـن مـريـم يـا بـنـى اسـرائيـل ...) بـه مـنـزله مـقـدمـه و زمـيـنـه چـينى است براى مطلب بعدى كه مى فرمايد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرستاده اى است مبشر كه عيسى (عليه السلام ) بـه آمـدنـش بـشـارت داده ، و او كـسـى كـه خـداى تـعـالى او را بـه هـدايـت و ديـن حـق گسيل داشته ، و دين او نورى كه مردم با آن راه سعادت را مى يابند.
و ايـن مـطـلبـى كـه قرآن كريم از عيسى (عليه السلام ) حكايت كرده ، كه فرمود اى بنى اسـرائيـل مـن فـرسـتـاده خـدا بـه سـوى شـمـايـم ، و تـورات را كـه قـبـل از مـن نازل شده تصديق دارم ، و من اين بشارت را آورده ام ، كه بعد از من رسولى مى آيـد بـه نـام احـمـد، خـلاصـه دعـوتـى اسـت كـه آن جـنـاب داشـتـه . نـخـست با جمله (انى رسـول اللّه اليكم ) اصل دعوت خود را اعلام داشته ، اشاره مى كند به اينكه هيچ شانى و پستى و امتيازى به جز اين ندارد، كه حامل رسالتى از طرف خدا به سوى ايشان است ، و آنـگاه متن رسالت خود را شرح مى دهد تا رسالت خود را ابلاغ كرده باشد، مى گويد: (مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و مـبـشـرا بـرسـول ...)، هم نبوت و كتاب قبل از خودم را تصديق مى كنم و هم از نبوت بعد از خود خبر مى دهم .
پس اينكه گفت (مصدقا لما بين يدى من التوريه ) اين معنا را بيان مى كند كه دعوتش مـغـايـر بـا ديـن تـورات ، و مـنـاقض با شريعت آن دين نيست ، بلكه آن را تصديق دارد، و احـكامش را نسخ نمى كند، مگر اندكى را. و تازه نسخ ، معنايش مناقضت نيست ، بلكه معنايش اين است كه از سرآمد عمر منسوخ خبر مى دهد، و خلاصه مى گويد فلان حكمت ورات از همان روز اول نزول تورات عمرش تا امروز بود،
نـه ايـنـكـه بـگـويـد ايـن حـكـم هـمـيـشـگـى تـورات را مـن بـاطـل مـى كـنـم ، و بـه هـمـيـن جـهـت بـود كـه در گـفـتـار خـود (در سـوره آل عـمـران ) هـم فـرمـود: (مـصـدقـا لمـا بـيـن يـدى مـن التـوريـه و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) و به حكم آيه (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تـخـتـلفـون فـيـه فـاتـقـوا اللّه و اطـيعون ) از ميان مسائلى كه مورد اختلاف بنى اسرائيل بود تنها پاره اى را بيان كرد.
(و مـبـشـرا بـرسـول يـاتـى مـن بعدى اسمه احمد) - اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسـالت آن جـنـاب اشـاره دارد، همچنان كه جمله (مصدقا لما بين يدى من التوريه ) به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت .
تـــوضـــيـــح ايـنـكـه مـفـهـوم بشارت دادن عيسى (عليه السلام ) به آمدن پيامبر اسلام (صـلىالله عـــليـــه و آله و ســـلم ) ايـــن اســـت كـــه ديـــن اسـلاماكمل است 
و ايـن را هـم مـى دانـيـم كـه بـشـارت عـبـارت اسـت از خـبـرى كـه شـنـونـده از شـنـيـدنـش خوشحال گردد، و معلوم است كه چنين خبرى چيزى جز از خيرى كه بشنونده برسد و عايد او شـود، نـمى تواند باشد، و خيرى كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مى رود اين است كـه بـا بعثتش با برحمت به روى انسان ها باز شود، و در نتيجه سعادت دنيا و عقبايشان بـه وسـيـله عـقـائد حقه ، و يا اعمال صالح ، و يا هر دو تاءمين گردد. و بشارت به آمدن پـيـامـبـرى بـعـد از پـيـامـبـرى ديـگر - با در نظر گرفتن اينكه پيغمبر سابق دعوتش پـذيـرفـتـه شـده ، و جـا افـتـاده ، و با در نظر داشتن وحدت دعوت دينى در همه انبياء - وقـتـى تـصـور دارد و داراى خـاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتى پيشرفته تر، و ديـنـى كـامـل تر آورده باشد، دينى كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر، و شرايع عادلانه تر بـراى جـامـعـه ، و نـسـبـت بـه سعادت بشر در دنيا و آخرت فراگيرتر باشد، و گرنه انسان ها از آمدن پيامبر دوم چيز زائدى عايدشان نمى شود، و از بشارت آمدنش خرسند نمى گردند.
بـا ايـن بـيـان روشـن گـرديـد كـه جـمـله (و مـبـشـرا بـرسـول يـاءتـى مـن بعدى ) هر چند از اين نكته خبرى نداده ، اما معنايش مى فهماند كه آنچه پيامبر احمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى آورد پيشرفته تر و كاملتر از دينى اسـت كـه تـورات مـتـضمن آن است ، و آنچه عيسى (عليه السلام ) بدان مبعوث شده در حقيقت واسط