 اى است بين دو دعوت .
در نـتـيـجـه كـلام عـيـسـى بـن مـريـم را ايـن طـور بـايـد مـعـنـا كـرد: (انـى رسـول اللّه اليكم مصدقا...)، من فرستاده اى هستم از ناحيه خداى تعالى به سوى شما تـا شـمـا را بـه سـوى شـريـعـت تـورات و مـنـهـاج آن دعـوت كـنـم (و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ):
و بـعـضـى از آنـچـه را كـه بـر شـمـا حـرام شـده بـرايـتـان حـلال كـنم ، و همان شريعتى است كه خداى تعالى به دست من برايتان آورده ، و به زودى آن را با بعثت پيامبرى به نام احمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كه بعد از من خواهد آمد تكميل مى كند.
از نـظـر اعـتـبار عقلى هم مطلب از اين قرار است ، چون اگر در معارف الهى كه اسلام بدان دعـوت مـى ك نـد، دقـت كـنـيـم خـواهـيـم ديـد كـه از شـريـعـت هـاى آسـمـانـى ديـگـر كـه قبل از اسلام بوده دقيق تر و كاملتر است ،توحيدى كه اسلام بدان مى خواند - و يكى از اصـول عـقائد اسلام است ، و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده ، و باز گشت همه مـعـارف حقيقى بدانست - توحيدى است بسيار دقيق كه ما در مباحث سابق اين كتاب پاره اى مطالب درباره آن گذرانديم .
و هـمـچـنـيـن شـرايع و قوانين عملى اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچكترين حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسان گرفته تا بزرگترين آن را در نظر گرفته ، و همه را تعديل نموده ، و از افراط و تفريط در يك يك آنها جلوگيرى نموده ، و براى هر يك حدى مـعـيـن فـرمـوده ، و در عين حال تمامى اعمال بشر را بر اساس سعادت پايه ريزى كرده و بر اساس توحيد تنظيم فرموده است .
آيـه شـريـفـه (الذيـن يـتـبـعـون الرسـول النـبـى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التـوريـه و الانـجـيـل يـامـرهـم بـالمـعـروف و يـنـهـيـهـم عـن المـنـكـر و يـحـل الطـيـبـات و يـحـرم عـليـهـم الخـبـائث و يـضـع عـن هـم اصـرهـم و الاغـلال التـى كـانـت عـليـهـم ) نيز به همين نكته اشاره نموده است و نظير اين آيه آيات ديگرى است كه در توصيف قرآن آمده .
و ايـن جـمـله ، يـعـنـى (و مـبشرا برسول ياتى من بعدى ) هر چند تصريح به بشارت كرده ، الا اينكه دلالت ندارد بر اينكه در كتاب عيسى (عليه السلام ) وجود داشته ، اما آيه سوره اعراف كه در چند سطر قبل نقل و ترجمه شد، از اين ابهام پرده برداشت ، و فرمود (يـجـدونـه مكتوبا عندهم فى التوريه و الانجيل ). و همچنين آيه 39 سوره فتح كه در وصـف رسـول خـدا فـرمـوده (ذلك مـثـلهـم فـى التـوريـه و مـثـلهـم فـى الانجيل ) برمعنا دلالت دارد.
معروف بودن پيامبر(ص ) به نام احمد
جمله (اسمه احمد) با كمك سياق دلالت دارد بر اينكه اين تعبير را عيسى (عليه السلام ) از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) كـرده . و نـيـز دلالت دارد بـر ايـنـكـه اهـل تـورات و انـجـيـل آن جـنـاب را به اين نام و نيز به نام محمد مى شناختند، و اين دلالت روشن است ، و خفائى در آن نيست .
حسان بن ثابت هم كه گفته است :
صلى الاله و من يحف بعرشه
 
و الطيبون على المبارك احمد
 
نيز مؤ يد اين معنا است .
و همچنين شعر ابو طالب كه مى گويد:
و قالوا لاحمد انت امرء
 
خلوف اللسان ضعيف السبب
 
الا ان احمد قد جاءهم
 
بحق و لم ياتهم بالكذب
 
دلالت دارد بر اين كه در آن روز آن جناب را به نام احمد مى شناختند.
و نيز در هنگامى كه مى خواست از دنيا برود، به برادرانش عباس ، و حمزه ، و فرزندانش جعفر، و على چنين وصيت كرد:
كونوا فدى لكم امى و ما ولدت
 
فى نصر احمد دون الناس اتراسا
 
و نيز شعر ديگر ابوطالب كه در آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را به نام محمد نام برده :
الم تعلموا انا وجدنا محمدا
 
نبيا كموسى خط فى اول الكتب
 
و از يك بيت شعر استفاده مى شود كه مردم مكّه نيز بشارت آمدن آن جناب را در كتب آسمانى كه در آن ايام نزد اهل كتاب بوده ديده اند.
و نـيـز مـؤ يـد ديـگـر گـفـتـار مـا ايـن اسـت كـه جـمـعـى از اهـل كتاب از يهود و نصارى و در بين آنان علمايى از ايشان مانند عبداللّه بن سلام و غير او بـه آن جـنـاب ايـمـان آوردنـد، چـون آيـات قـرآنـى را كـه مـتـعـرض بـشـارت بـه آمـدن رسول اسلام است شنيده بودند،
و شـنـيـده بـودنـد كـه قـرآن مـى گـويـد نـام ايـن پـيـامـبـر در تـورات و انـجـيـل آمـده ، در نـتـيـجـه آن آيـات را قـبول نموده ، در مقام تكذيبش برنيامدند، چون شكى بـرايـشـان بـاقـى نـمـانـد، بـه دليل اينكه سخنى كه حاكى از شك و ترديدشان باشد نگفته اند.
و امـا ايـنـكـه انجيل هاى امروز خالى از بشارت عيسى است ، و اثرى از آنچه قرآن صريحا بـيـان داشـتـه در آنـهـا نـمـى بـيـنـيـم ، هـيـچ ضـررى بـه حـال مـا نـدارد، بـراى ايـنـكه وضع قرآن - كه معجزه اى است باقى - روشن ، و وضع انـجـيل ها هم روشن است ، و ما درباره سند اين انجيل ها و اعتبارش در جلد سوم اين كتاب بحث كرديم .
(فـلمـا جـاءهـم بـالبـيـنـات قالوا هذا سحر مبين ) - ضمير در كلمه (جاء) به كلمه (احـمـد) بـرمـى گـردد. و ضـمـيـر (هـم ) بـه بـنـى اسرائيل ، و يا به ايشان و غير ايشان برمى گردد. و مراد از كلمه (بينات ) بشارت و معجزه قرآن و ساير معجزات نبوت است .
و مـعناى جمله اين است كه : چون احمد كه كتب آسمانى بشارت آمدنش را داده بود مبعوث شد، و بـراى بـنـى اسرائيل و يا براى آنان و سايرين معجزاتى روشن آورد كه يكى از آ نها هـمـان بـشـارت عـيـسـى (عـليـه السـلام ) بـود، گفتند: اين سحرى است آشكار. البته جمله (قالوا هذا سحر مبين ) به صورت (هذا ساحر مبين ) نيز قرائت شده .
بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: ضمير در جاء به عيسى (عليه السلام ) برمى گردد. و ليكن اين معنا با سياق آيه سازگار نيست .

و مـن اظـلم مـمن افترى على اللّه الكذب و هو يدعى الى الاسلام ...

استفهام در اين آيه شريفه انكارى است ، مى خواهد سخن كفار را كه مى گفتند (هذا سحر مبين ) رد كند، چون مـعناى آن اين بود كه محمد رسول نيست ، و دينى كه به عنوان دين خدا تبليغ مى كند، دين خداى تعالى نيست .
و مراد از (اسلام ) آن دينى است كه رسول اسلام بشر را به سويش دعوت مى فرمود، چـون اسـاس اين دين تسليم شدن در برابر فرامينى است كه او مى خواهد و امر مى كند از قبيل عقايد و اعمال . و بدون ترديد مقتضاى ربوبيت و الوهيت خداى تعالى هم همين است كه بـنـدگـانـش در بـرابـر فـرامـيـنـش تسليم مطلق باشند، پس در نتيجه دينى كه اساسش تـسـليـم اسـت ، بـدون شك دين حق است كه عقل بر هر انسانى تدين بدان را واجب مى داند، پس گفتن اينكه اين دين سحرى است آشكار،
گفتارى است باطل ، و افترائى است بر خدا.
و از هـمـيـنـجـا روشن مى شود كه جمله (و هو يدعى الى الاسلام ) در حقيقت استدلالى است بـر بـطـلان سـخـن كـفـار، و ايـنـكـه سـخـن مـزبـور افـتـرائى اسـت بـر خـداى عزوجل .
وجه اينكه رد كننده دعوت به اسلام (ظالمترين ) است 
و افـتـراء هـم ظـلمـى است كه عقل در ظلم بودن آن هيچ ترديدى ندارد، و شرع هم از آن نهى كرده است ، و معلوم است كه ظلم در مورد اشخاصى كه به ايشان ظلم مى شود از نظر 