ـوره مـنـاسبت ندارد، زيرا بوى آن مى دهد كه ضمير در (يزكيهم ) و در (يـعـلمـهـم ) بـه مهاجرين و ساير مسلمانان اهل مكّه كه بعد از فتح ، اسلام آوردند و به نسلهاى بعد ايشان برگردد. و اين از مذاق قرآن به دور است .
اشـــاره بـــه عـــدم مـنـافـات بـيـن امـى بودن پيامبر(ص ) و مبعوث شدنش در اميين ، با جهانىبودن دعوت آن جناب 
مـمـكـن اسـت از آيـه شـريـفـه ايـن مـعـنـا بـه ذهـن كـسـى خـطـور كـنـد، كـه مـبـعـوث شـدن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) در بـيـن مـردم امى ، و امى بودن خود آن جناب منافات دارد با اينكه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد، لذا براى دفع اين توهم مى گوييم : خير، هيچ منافاتى ندارد، كه آن جناب در بين امى ها مبعوث شده باشد، و آيـات خـدا را بـه آنـان تـعـليـم داده ، تـزكـيـه شـان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد، و كـتـابـش هـم به لغت آنان باشد، و در عين حال مبعوث به همه جهانيان باشد، براى اينكه هـمـه آنـچـه كـه گـفـتـه شـد مـربـوط بـه مـرحـله اول دعـوت اسـت ، و بـه هـمـيـن در هـمـان اوائل دعوت متعرض ساير ملل و ساير اقطار عالم نشد، همين كه دعوتش ‍ مستقر گرديد، و تا حدى حكومت اسلامى پايدار شد، آن وقت شروع كرد به دعوت يهود و نصارى و مجوس ، و نامه نگارى به سران كشورهاى آن روز.
هـمـچـنان كه مى بينيم در دعاى ابراهيم (و اسماعيل ) هم (كه بعثت خاتم الانبياء استجابت آن دعـا اسـت ) بـنـابـه حـكايت قرآن آمده : (ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امهم سلمه ... ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة )،
و دعاى آن جناب شامل همه آل اسـمـاعـيـل مـى شـود، چـه عـرب مـضـر بـاشـنـد، و چـه نـبـاشـنـد، چـه اهـل مـكـّه باشند، و چه نباشند، علاوه بر اينكه منافات ندارد كه آن جناب مبعوث به سوى آل اسماعيل و غير ايشان باشد.
(يـتـلوا عليهم آياته ) - يعنى آيات كتاب خدا را بر آنان بخواند باامى است ، و اين جمله صفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است .
مراد از تزكيه و تعليم كتاب و حكمت 
(و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ) - كلمه (تزكيه ) كه مصدر (يزكيهم ) اسـت ، مـصـدر بـاب تـفعيل است ، و مصدر ثلاثى مجرد آن (زكات ) است ، كه به معناى نـمـو صـالح اسـت ، نـمـوى كه ملازم خير و بركت باشد، پس تزكيه آن جناب مردم را به مـعـنـاى آن اسـت كـه ايـشـان را بـه نـمـوى صـالح رشـد دهـد، اخـلاق فـاضـله و اعـمـال صـالحـه را عـادتـشـان كـنـد، در نـتـيـجـه در انـسـانـيـت خـود بـه كـمـال بـرسـنـد، و حـالشـان در دنـيـا و آخـرت اسـتقامت يابد، سعيد زندگى كنند، و سعيد بميرند.
و مـنـظـور از (تـعـليـم كـتـاب ) بـيـان الفـاظ و تـفـسـيـر مـعـانـى مـشـكـل ، و مشتبه آنست . در مقابلش (تعليم حكمت ) است كه عبارتست از معارف حقيقتى كه قرآن متضمن آنست ، و اگر از قرآن يكبار تعبير به آيات كرده ، و فرموده : (يتلوا عليهم اياته ) و بار ديگر تعبير به كتاب نموده و فرموده و (يعلمهم الكتاب ) براى اين بوده كه - به گفته بعضى - بفهماند براى هر يك از اين دو عنوان نعمتى است كه خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده .
و وجه مقدم آوردن تزكيه در جمله : (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة )
در آيه شريفه مساءله تزكيه را قبل از تعليم كتاب و حكمت ذكر كرده ، و در دعاى ابراهيم كـه چـنـد سطر قبل نقل شد تعليم كتاب و حكمت را جلوتر از تزكيه ذكر كرد، و اين بدان جـهـت بـوده كـه آيـه مـورد بـحـث در مـقـام تـوصـيـف تـربـيـت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است مؤ منين امت را، و در مقام تربيت ، تزكيه مقدم بـر تـعـليـم عـلوم حـقه و معارف حقيقيه است . و اما در دعاى ابراهيم مقام ، مقام تربيت نبود، تـنـهـا دعـا و درخـواسـت بود، از خدا مى خواست كه اين زكات و علم به كتاب و حكمت را به ذريـه اش بـدهـد، و مـعـلوم اسـت كـه در عـالم تـحـقـق و خـارج ، اول عـلم پـيـدا مـى شـود، بـعـد تـزكـيـه ، چـون تـزكـيـه از نـاحـيـه عـمـل و اخـلاق تـحـقـق مـى يـابـد، پـس اول بـايـد بـه اعـمـال صـالح و اخـلاق فـاضـله عـالم شـد، و بـعـد بـه آنـهـا عمل كرد تا به تدريج زكات (پاكى دل ) هم به دست آيد.
(و ان كـانـوا من قبل لفى ضلال مبين ) - كلمه (ان ) در اين جمله مخفف (ان ) است . ايـن جـمـله مـى خـواهـد بـفرمايد امت امى قبل از بعثت پيامبر در ضلالتى آشكار بودند. پس معلوم شد كه آيه مورد بحث مشتمل است بر تسبيح ، و سپس حمد و سياقى كه دارد سياق منت نهادن است كه توضيحش خواهد آمد.

و اخرين منهم لما يلحقوا بهم و هو العزيز الحكيم

(واو) اول آيه ، كلمه (آخرين ) را عطف مى كند بر (اميين ) و ضمير (منهم ) به امـيـيـن بـرمـى گردد، و حرف (من ) در آن براى تبعيض است . مى فرمايد: خداى تعالى مبعوث كرد در ميان مردم امى و مردمى ديگر كه هنوز به آنان ملحق نشده اند، و او عزيز است ، يـعـنـى غالبى است كه هرگز در اراده اش مغلوب نمى شود. و حكيم است ، يعنى هيچ وقت كار لغو و گزاف نمى كند.

ذلك فـضـل اللّه يـوتـيـه مـن يـشـاء و اللّه ذو الفضل العظيم

اشـاره بـا كـلمـه (ذلك ) بـه هـمـان بـعثت است ، و به خاطر اينكه آن را امرى بزرگ و قابل احترام معرفى كند با كلمه مذكور كه مخصوص اشاره به دور مورد اشاره قرار داده . پـس رسـول خـدا كـسـى اسـت كه به چنين امرى بزرگ و فضلى عظيم اختصاص يافته . و مـعـنـاى آيه اين است كه : اين بعث ، و اينكه آن جناب خدا را بخواند و مردم را تزكيه كند و كـتـاب و حـكـمـتشان بياموزد، خود فضل و عطائى است از خداى تعالى كه به هر كس مشيتش تعلق گيرد مى دهد، و مشيتش تعلق گرفت كه آن را به محمد (صلوات اللّه عليه ) بدهد، و خدا داراى فضلى عظيم است .
البـتـه ايـن مـعـنـايـى اسـت كـه مـفـسـريـن بـراى آيـه كـرده انـد، و احتمال مى رود كلمه (ذلك ) اشاره به بعث تنها نباشد، بلكه به بعث باشد با نسبتى كـه به اطرافش دارد، يعنى به بعث كننده و بعث شده ، و مردمى كه بعث براى آنها است ، آن وقـت مـعـناى آيه چنين مى شود: اين بعث از فضل خدا است كه آن را به هر كس بخواهد مى دهـد، و فـعلا خواسته است محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را به آن مخصوص كند، در نتيجه او را براى رسالت خود اختيار كرد، و امت او را براى اين كار انتخاب نمود و پيامبر را از ميان آنان برگزيد، و به سوى آنان گسيل داشت . اين آيه و دو آيه قبلش يعنى آيه (هو الذى بعث ... عظيم ) لحن امتنان را دارد.

مـثـل الذيـن حـمـلوا التـوريـه ثـم لم يـحـمـلوهـا كـمـثـل الحـمـار يحمل اسفارا...

راغب مى گويد: كلمه (سفر) - به فتح سين و سكون فاء - به معناى پرده بردارى است كه البته در خصوص اعيان استعمال مى شود، مانند سفر عمامه برداشتن عمامه از سر، و (سـفـر خـمـار) يعنى برداشتن نقاب از صورت - تا آنجا كه مى گويد: و سفر - بـه كـسـر سين و سكون فاء - به معناى كتابى است كه از حقائق پرده برمى دارد، و در قرآن آمده :
(كمثل الحمار يحمل اسفارا).
و مـنـظـور از ايـنـكـه فـرمـود: (مـثـل آنـهـ