ايـى كـه تـورات بـر آنـان تـحـمـيـل شـد) بـه شـهـادت سـيـاق ايـن است كه تورات به آنان تعليم داده شد. و مراد ازفـرمـود (ولى آن را حـمـل نـكـردنـد) ايـن اسـت كـه بـه آن عـمـل نـكـردنـد، ذيـل آيـه هـم كـه مـى فـرمـايـد (بـئس مـثـل القـوم الذيـن كـذبـوا بـايـات الله ) مـؤ يـد و شـاهـد بـر ايـن معنا است . و منظور از (كـسـانـى كـه تـورات تـحـمـيـلشـان شـد ولى آن را حـمـل نـكـردند) يهوديانى است كه خدا تورات را بر پيامبر آنان موسى (عليه السلام ) نـازل كـرد و او معارف و شرايع آن را تعليمشان داد، ولى رهايش كردند، و به دستورات آن عـمـل نـنـمـودنـد، لذا خداى تعالى برايشان مثلى زد، و آنها را به الاغى تشبيه كرد كه كتابهايى بر آن بار شده ، و خود آن حيوان هيچ آگاهى از معارف و حقائق آن كتابها ندارد، و در نتيجه از حمل آن كتابها چيزى به جز خستگى برايش نمى ماند.
وجـــه ارتـــبـــاط تـــشـــبـيه يهود به حمار حامل اسفار با آيه مربوط به بعثت پيامبر اسلام(ص ) 
وجـه اتـصـال ايـن آيـه بـه آيـه قـبـلش اين است كه بعد از آنكه خداى تعالى سخن را با مساءله بعث پيامبرى امى آغاز كرد، و بر مسلمانان منت نهاد كه از ميان همه اقوام امى پيامبر را در بـيـن آنـان مـبـعوث كرد، تا كتاب را بر آنان بخواند، و تزكيه شان كند، و كتاب و حكمتشان بياموزد و در نتيجه از ظلمتهاى گمراهى به سوى نور هدايت بيرونشان نموده ، از حـضـيـض جهل به اوج علم و حكمتشان برساند، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبيخ بـه رفـتـار آنـان اشـاره مـى كـنـد، كـه بـه جـاى شـكـرگـزارى در مـقـابـل ايـن مـنـت چـگـونـه بـه سـوى و تـجـارت شـتـافـتـنـد، و پـيـامـبـر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند، با اينكه نماز جمعه از بزرگترين مناسك دينى است .
در بـيـن آن آغاز و اين انجام سوره مثل مذكور را براى يهوديان آورد كه تورات تحميلشان شـد، ولى آن حـمل نكردند، و چون خرانى شدند كه بار كتاب بر دوش دارند، و هيچ بهره اى از مـعـارف و حـكـمـتـهـاى آن نـدارنـد. پس مسلمانان بايد به امر دين اهتمام بورزند و در حركات و سكنات خود مراقب خدا باشند، و رسول او را بزرگ بدانند، احترام كنند، و آنچه بـرايـشان آورده ناچيز نگيرند، و بترسند از اينكه خشم خدا آنان را بگيرد، همان طور كه يـهـود را گـرفت ، و آنان را جاهلانى ستمگر خواند، و به خرانى كه بار كتاب به دوش دارند تشبيهشان كرد.
در تفسير روح المعانى وجه ارتباط آيه مورد بحث به آيه قبلش را چنين بيان داشته : آيه مـورد بـحـث مـتـضـمـن اشـاره بـه هـمـان مـطـلبـى اسـت كـه آيـات قبل بيان مى كرد،
و خلاصه اشاره مى كند به اينكه اين رسول مبعوث را خداى تعالى بر طبق همان صفاتى مـبـعـوث كـرد كـه در تـورات و بـه زبـان انـبـيـاى بـنـى اسـرائيـل بـشارتش را داده بود، پس گويا فرموده : (هو الذى بعث ...)، آن خدايى است كـه پـيامبر مبشر در تورات را به همان نشانى ها مبعوث كرد كه يكى از آن نشانى ها امى بـودن ، و يـكـى ديـگـر مـبـعـوث شـدن در قـومـى امـى اسـت ، و مـثـل يهوديانى كه آن بشارتها را ديده بودند، و اين پيامبر را هم ديدند و يقين كردند كه اين همان است و باز ايمان نياوردند، مثل حمار است .
ولى خـوانـنـده عـزيـز توجه دارد كه اين قول اولا تحكم است و ثانيا در سياق آيه دليلى بر صحت آن نيست .
استدلال عليه يهود با اين بيان كه اگر راست گوييد آرزوى مرگ كنيد 

قـل يـا ايـهـا الذيـن هـادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين

در ايـن آيه شريفه عليه يهود استدلال شده ، استدلالى كه دروغگويى يهود را در ادعايش كـه مـى گـويد (ما اولياى خداييم و دوستان و پسران او هستيم ) كاملا آشكار مى كند، و خـداى تـعـالى ادعـاهـاى آنـان را در قـرآن حـكـايـت كـرده ، مـى فرمايد (و قالت اليهود و النـصـارى نـحـن ابـنـاء اللّه و احـبـاوه ) و نـيـز مـى فـرمـايـد: (قـل ان كـانـت لكـم الدار الاخـره عـند اللّه خالصه من دون الناس ) و نيز فرموده : (و قالوا لن يدخل الجنه الا من كان هودا) كه در آيه اولى خود را پسران و دوستان خدا، و در دومـى مـالكـين منحصر خانه آخرت ، و در سومى دارندگان حق ورود به بهشت معرفى كرده اند.
و حـاصـل مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : يـهوديان را مخاطب قرار بده ، و به ايشان بگو: اى كـسـانـى كـه كـيـش يـهـوديگرى را به خود بسته ايد، اگر معتقديد كه تنها شما اولياى خداييد، و نه هيچ كس ديگر، و اگر در اين اعتقادتان راست مى گوييد، آرزوى مرگ كنيد، و خريدار آن باشيد، براى اينكه ولى خدا و دوست او بايد دوستدار لقاى او باشد، شما كه يـقين داريد دوست خداييد، و بهشت تنها از آن شما است ، و هيچ چيزى ميان شما و بهشت و خدا حائل نمى شود
مـگـر مـردن ، بـايـد مـردن را دوسـت بـداريـد، و بـا از بـيـن رفـتـن ايـن يـك حائل به ديدار دوست برسيد، و در مهمانسراى او پذيرائى شويد، و از دار دنياى پست كه به جز هم و غم و محنت و مصيبت چيزى در آن نيست آسوده گرديد.
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: اينكه كلمه (اولياء) را اضافه به (اللّه ) نكرد، و نـفـرمـود: (اولياء اللّه ) بلكه فرمود: (اولياء لله ) براى اشاره به اين است كه ادعاى يهود خالى از حقيقت است .

و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم و اللّه عليم بالظالمين

خداى عزوجل بعد از پيشنهاد تمناى مرگ به يهوديان ، به پيامبر خود خبر مى دهد كه اين يـهـوديـان هـرگـز تـمـنـاى مـرگ نـخـواهـنـد كـرد، و ايـن تـمـنـا نـكـردنـشـان را تعليل مى كند به آنچه در دنيا مرتكب شده اند، مى فرمايد: يهوديان به خاطر (ما قدمت ايـديـهم ) هرگز چنين آرزويى نمى كنند. و جمله (ما قدمت ايديهم ) كنايه است از ظلم و فـسـوقـى كـه در دنـيـا مرتكب شده اند. پس معناى آيه اين است كه : يهوديان به سبب ظلم هايى كه كردند آرزوى مرگ نمى كنند، و خدا داناى به ظالمان است ، مى داند كه ستمكاران هيچ وقت لقاى خدا را دوست نمى دارند، چون دشمنان خدايند، و بين خدا و آنان ولايت و محبتى در كار نيست .
و ايـن دو آيـه در مـعـنـاى آيـه زيـرنـد كـه مـى فـرمـايـد: (قـل ان كـانـت لكـم الدار الاخـره عـنـد اللّه خـالصـه من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين و لن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم و اللّه عليم بالظالمين .

قـل ان المـوت الذى تـفـرون مـنـه فـانـه مـلاقـيكم ثم تردون الى عالم الغيب و الشهاده فينبئكم بما كنتم تعملون

تهديد يهوديان به مرگى كه از آمدنش كراهت دارند 
حـرف فـاء كـه در ابتداى جمله (فانه ملاقيكم ) در آمده ، به جمله معناى جواب شرط مى دهـد، و در آن يـهـوديـان راتـهـديد به آمدن مرگى مى كند كه از آمدنش كراهت دارند، براى اينكه از آن مى ترسند كه به وبال اعمال زشتشان گرفتار شوند. مى فرمايد: مرگ به زودى آنـان را ديـدار مـى كـند، چه بخواهند و چه نخواهند، آنگاه به سوى پروردگارشان كه با ستمكاريها و دشمنى ها از زى بندگى اش ‍ خارج شده بودند، بر مى گردند، و او به حقيقت اعما