 آنان آگاه است ،
چه اعمال ظاهريشان ، و چه پنهانيشان ، براى اينكه او عالم به غيب و شهادت است ، و به زودى ايـشـان را بـه حـقيقت اعمالشان و آثار سوء آن كه همان انواع عذابها است خبر خواهد داد.
بـنـابـرايـن ، در آيه شريفه نخست به ايشان اعلام مى كند كه فرار از مرگ خطائى است كـه مـرتكب مى شوند، براى اينكه مرگ به زودى ايشان را در مى يابد. و ثانيا اعلام مى دارد كـه اگـر از مـرگ كـراهت دارند، براى اين است كه از لقاء اللّه كراهت دارند، و اين هم خطاى دومى است از ايشان ، چون خواه ناخواه به سوى خدا برمى گردند، و خدا به حساب اعـمـالشان مى رسد، و سزاى بدى هايشان را مى دهد. و ثالثا اعلام مى دارد كه هيچ يك از اعـمـالشـان بر خدا پوشيده نيست ، چه اعمال ظاهريشان و چه پنهانى ، و مكر و نيرنگشان جز به خودشان بر نمى گردد، چون او عالم به غيب و شهادت است .
پس در آيه شريفه چند اشاره هست : اول اشاره اى است به اينكه مرگ حق است و حتمى است ، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فرموده : (كل نفس ذائقه الموت )، و باز فرموده : (نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين ).
دوم اشـاره مـى كـنـد بـه ايـنـكـه بـرگـشـت بـه سـوى خـدا بـراى پـس دادن حـسـاب اعمال حق است ، و در آن شكى نيست .
و سـوم اشـاره دارد به اينكه به زودى به حقيقت اعمالى كه كرده اند واقف گشته ، تمامى اعمالشان بدون كم و كاست به ايشان برمى گردد.
و چهارم اشاره دارد به اينكه چيزى از اعمال آنان بر خداى تعالى پوشيده نيست .
و بـه خـاطـر ايـنـكه به اين معنا اشاره كرده باشد جمله (عالم الغيب و الشهاده ) را به جاى كلمه (اللّه ) آورد، و گرنه مى توانست بفرمايد: (ثم تردون الى اللّه فينبئكم ...).
بحث روايتى 
(روايـــاتـــى در ذيـــل آيـــه : (هـــو الذى بـــعـــث فـــى الاءمـــيـــيـــن ...)اهل فارس و تحصيل ايمان ، و....)
در تـفـسـيـر قـمى در ذيل آيه (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم ) از پدرش ، از ابن ابـى عـمـيـر، از مـعـاويـه بـن عـمـار، از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه در ذيل آيه فرموده :
مردم عرب مشرك با سواد بودند، و ليكن كتابى آسمانى از ناحيه خدا، و پيغمبرى كه به سويشان مبعوث شده باشد نداشتند، و بدين جهت خدا آنان را امى خواند.
و نـيـز در هـمـان كتاب در ذيل جمله (و اخرين منهم لما يلحقوا بهم ) فرموده : كسانى كه بعد از اهل مكّه داخل در اسلام شدند.
و در مـجـمـع البـيان مى گويد: روايت شده كه پيغمبر اين آيه را قرائت مى كرد، شخصى پـرسـيـد: ايـنـهـا چـه كـسـانـى هـسـتـنـد كـه بـعـد از مـا اسـلام مـى آورنـد. رسـول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) دست بر شانه سلمان گذاشت ، و فرمود: اگر ايمان در ثريا باشد مردانى از نژاد اين مرد آن را به دست مى آورند.
مـؤ لف : ايـن روايـت را سـيـوطـى هـم در الدر المـنـثـور از تـعـدادى از كـتـب حـديـث نقل كرده كه از آن جمله است صحيح بخارى ، و مسلم و ترمذى ، و نسائى كه همگى از ابى هـريـره از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) آن را نـقـل كـرده انـد. و در روايـت نـامـبـردگان آمده : دست خود را بر سر سلمان فارسى نهاد، و فـرمـود: بـه آن خـدايـى كـه جانم به دست او است اگر علم در ثريا باشد مردانى از اين نژاد به آن دست مى يابند.
و نـيـز از سـعـيـد بـن مـنصور و ابن مردويه از قيس بن سعد بن عباده روايت شده كه گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: اگر ايمان در ثريا باشد مردانى از اهل فارس آن را به دست مى آورند.
و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (مـثـل الذيـن حـمـلوا التـوريـه ثـم لم يـحـمـلوهـا كمثل الحمار) مى گويد: حمار كتابها را حمل مى كند، ولى نمى داند كه در آن كتابها چيست ، و بـه دسـتـورات آن كـتـابـهـا عـمـل نـمـى كـنـد، هـمـچـنـيـن بـنـى اسـرائيـل كـه تـورات بـر آنـان حـمـل شـد، ولى مـثـل حـمـار آن را حـمـل كـردنـد، نـه فـهـمـيـدنـد كـه در آن چـيـسـت ، و نـه عمل كردند.
و در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن ابى شيبه ، و طبرانى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) فـرمود: كسى كه روز جمعه در حالى كه امام مشغول خواندن خطبه است سخن بگويد، مانند الاغى است ، كه كتابها را به دوش مى كشد.
و حتى آن هم كه به وى مى گويد: ساكت باش ، جمعه اش جمعه نيست .
مـؤ لف : در ايـن روايـت بـيـان قـبـلى مـا كـه در وجـه اتصال اين آيه به ما قبل داشتيم تاءييد شده است .
و در تـفـسـيـر قـمى در ذيل آيه (قل يا ايها الذين هادوا) آمده كه در تورات نوشته شده بود: اولياى خدا همواره آرزوى مرگ دارند.
و در كافى به سند خود از عبداللّه بن سنان از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: مردى نزد ابوذر آمد، و گفت : اى اباذر چرا ما از مرگ بدمان مى آيد؟ فرمود: براى ايـنـكـه شـمـا دنـيـا را آبـاد و آخـرت را خـراب كـرده ايـد، و لذا از انتقال از خانه آباد به خانه خراب بدتان مى آيد.
گفتارى درباره منظور از تعليم حكمت 
توضيحى درباره رابطه سنت هاى عملى با مبانى اعتقادى 
انـسـان در زندگى محدودى كه دارد، و سرگرم آبادى آن است ، چاره اى ندارد جز اينكه در آنچه مى خواهد و آنچه نمى خواهد تابع سنتى باشد، و حركات و سكنات و تمامى مساعى خود را بر طبق آن سنت تنظيم نمايد.
چـيـزى كه هست اين سنت در اينكه چه نوع سنتى باشد، بستگى به راى و نظريه انسان ، درباره حقيقت عالم و حقيقت خودش دارد، و خلاصه بستگى به جهان بينى و انسان بينى ، و رابـطـه مـيـان انسان و جهان دارد. به شهادت اينكه مى بينيم اختلافى كه امت ها و اقوام در جان بينى و نفس بينى دارند، باعث شده كه سنتهايشان هم مختلف شود.
آرى ، كـسـى كـه بـراى مـاوراى عـالم مـاده وجـودى قـائل نـيست ، و هستى را منحصر در همين عالم ماده مى داند، و پيدايش عالم هستى را مستند به اتـفـاق و تـصـادف مـى بـيـنـد، و انسان را موجودى مى پندارد مادى محض ، كه هستى اش در فاصله بين تولد و مرگ خلاصه مى شود، و براى خود سعادتى به جز سعادت مادى ، و در اعـمـالش هـدفـى بـه جـز رسـيـدن بـه مـزايـاى مـادى از قبيل مال و اولاد و جاه و امثال آن دنبال نمى كند، و به جز لذت گيرى از متاع دنيا و رسيدن بـه لذائذ مـادى و يا لذائذى كه منتهى به ماديات مى شود آرزويى ندارد، و معتقد است كه مهلتش در اين كامرانى تا مدتى است كه در اين دنيا ز ندگى مى كند،
و بـعـد از مردن همه تمام مى شود، چنين كسى و چنين قومى سنتى كه به حكم اجبار پيروى مى كند غير از آن سنتى كه يك انسان و يا يك قوم معتقد به مبداء و معاد پيروى مى كند.
كـسـى كـه مـعتقد پيدايش و بقاى عالم مستند به نيرويى مافوق عالم و منزه از ماده است ، و يـقـيـن دارد كـه در وراى اين خانه خانه اى ديگر، و بعد از اين زندگى زندگانى ديگرى هـسـت ، چـنـيـن كـسى - و چنين قومى - در آنچه مى كند، سعادت هر دو نشاءه را در نظر مى گـيـرد، و بـه هـمـيـن جـهـت صـورت اعـمـال گـونـه مـردم ، و هـدفـهـايـى كـه دنبال مى كنند،