 و آرائى كه دارند با دسته اول مختلف است .
و چـون بـيـنـش هـا مختلف است سنت ها هم مختلف مى شود، مردمى كه بت پرستند چه آنها كه بـره مـائى انـد و چـه آنـهـا كـه بـودائى انـد به خاطر اينكه معتقد به معاد نيستند، سنتى دارنـد. و اهـل كتاب ، چه آنها كه مجوسى و يا كليمى و يا مسيحى و يا مسلمانند، براى خود سنتى دارند كه مخالف با سنت ديگران است .
و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : در مـيـان اقـوام مـزبـور آنـهـا كـه اهـل مـلت و ديـن آسـمـانى اند و به معاد معتقدند، به خاطر اينكه براى خود حياتى جاويد و ابـدى قـائلنـد، در اتـخـاذ سـنت ، آرائى كه مناسب با اين حيات باشد اتخاذ مى كنند. آنها ادعـاء مـى كنند كه بر هر انسانى لازم است كه وسيله زندگى عالم بقاء را فراهم نموده ، خـود را بـراى تـوجـه بـه پـروردگـارش مـهـيـا سـازد، و در اشـتـغال به كار زندگى دنيايى كه فانى است ، زياده روى نكند. و اما كسانى كه ملت و دينى ندارند و تنها در برابر ماديات خضوع دارند رفتارى غير از اين دارند. و همه اينها كه گفته شد جاى ترديد نيست .
چـيـزى كـه هـسـت انـسـان از آنجايى كه به حسب طبع مادى اش رهين ماده و همه زدو بندش در اسـبـاب ظـاهـرى مـادى اسـت ، يـا اسـبـاب را بـه كـار مـى زنـد و يـا از آن اسـبـاب متاثر و مـنفعل مى شود، و هميشه اين سبب او را به دامن آن سبب پرتاب ، و آن به دامن اين متوسلش ‍ مى كند، و هيچ وقت از آنها فراغت ندارد، لذا به خيالش چنين مى رسد كه حيات دنياى فانى اصـالت دارد، و دنـيـا و مـقـاصـد و مـزايـايـى كـه به زندگى دنيا مربوط مى شود، هدف نهائى و غرض اقصاى از وجود او است ، و بايد براى به دست آوردن سعادت آن زندگى تلاش ‍ كند.
پـس زنـدگـى دنـيـا چـنـيـن حـيـاتـى اسـت و آنـچـه در دسـت اهل دنيا از ذخيره ، نعمت ، آرزو، نيرو، و عزت هست حقيقتش همين است كه گفتيم ، و آنچه را كه فـقـر، عذاب ، محروميت ، ضعف ، ذلت ، مصيبت ، و خسران مى نامند نيز چنين چيزهايى است . و كوتاه سخن اينكه :
آنـچـه از خـيـر عـاجـل و يـا نـفـع فـانـى در دنـيـا هـسـت بـه نـظـر اهـل دنـيـا خير مطلق و نفع مطلق جلوه مى كند، و آنچه را كه دوست نمى دارد شر و ضرر مى پندارد.
مـردم دنـيـا كـه چـنـيـن وضـعـى دارنـد، آن دسـتـه از آنـان كـه اهـل ملت و كتاب نيستند، عمرى را با همين پندارهاى خلاف واقع بسر مى برند، و از ماوراى ايـن زنـدگـى خـبـرى نـدارنـد، ولى آنـهـايـى كـه اهل ملت و كتابند، اگر هم بر طبق دسته اول عـمـل كـنـنـد، اعـتـراف دارنـد كـه حـقـيـقـت خـلاف آن اسـت ، و هـمـيـشـه بـيـن قـول و فـعلشان ناهماهنگى هست همچنان كه خداى تعالى در اين باره فرمود: (كلما اضاء لهم مشوا فيه و اذا اظلم عليهم قاموا).
حـــكـــمـت عـبـارت اسـت از عـلمـو عـمل حق و سرچشمه گرفته از فطرت ، كه اسلام بدان دعوتمى كند
حـال بـبـينيم در اين ميان اسلام به چه چيز دعوت مى كند؟ اسلام بشر را دعوت مى كند به چراغى كه فروكش شدن برايش نيست ، و آن عقايد و دستور العملهايى است كه از فطرت خود بشر سرچشمه مى گيرد، همچنان كه فرموده : (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ).
اين وضع دعوت اسلام است . از سوى ديگر ببينيم فطرت به چه دعوت مى كند؟ به طور قـطـع فـطـرت در مـرحـله عـلم و اعـتـقـاد دعـوت نمى كند مگر به علم و عملى كه با وضعش سـازگـار بـاشـد، و كـمـال واقـعـى و سعادت حقيقى اش را تاءمين نمايد. پس ، از اعتقادات اصولى مربوط به مبداء و معاد، و نيز از آراء و عقائد فرعى ، به علوم و آرائى هدايت مى كـنـد كـه بـه سـعـادت انـسـان مـنـتهى شود، و همچنين به اعمالى دستور مى دهد كه باز در سعادت او دخالت داشته باشد.
و به همين جهت خداى تعالى اين دين را كه اساسش فطرت است ، در آياتى از كلامش دين حق خـوانـده ، از آن جـمـله فـرمـوده : (هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و دين الحق )، و نيز دربـاره قـرآن كـه مـتـضمن دعوت دين است فرموده : (يهدى الى الحق ). و حق ، عبارت از راى و اعتقادى كه ملازم با رشد بدون غى ، و مطابق با واقع باشد، و اين همان حكمت است ، چون حكمت عبارت است از راى و عقيده اى كه در صدقش محكم باشد،
و كـذبـى مـخـلوط بـه آن نـبـاشـد، و نـفـعـش هـم مـحـكـم بـاشـد، يـعـنـى ضـررى در دنـبـال نـداشـتـه باشد، و خداى تعالى در آيه زير به همين معنا اشاره نموده مى فرمايد: (و انـزل اللّه عـليـك الكـتـاب و الحـكـمـه )، و نـيـز در وصف كتاب خود كه بر آن جناب نـازل كـرده مـى فـرمـايـد: (و القـرآن الحـكـيـم )، و نـيـز رسـول گرامى خود را در چند جا از كلام مجيدش معلم حكمت خوانده ، از آن جمله فرموده : (و يعلمهم الكتاب و الحكمه ).
بـنـابـر ايـن پـس تـعـليـم قـرآنى كه رسول (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) متصدى آن و بيانگر آيات آنست ، تعليم حكمت است و كارش اين است كه براى مردم بيان كند كه در ميان هـمـه اصـول عـقـائدى كه در فهم مردم و در دل مردم از تصور عالم وجود و حقيقت انسان كه جـزئى از عـالم اسـت رخـنـه كـرده كـدامـش حـق ، و كـدامـش خـرافـى و بـاطـل اسـت ، و نـيـز در سـنـتـهـاى عـمـلى كـه مـردم بـه آن مـعـتـقـدنـد، و از آن اصـول عـقـائد مـنـشـاء مـى گـيـرد، و عـنـوان آن غـايـات و مـقـاصـد اسـت ، كدامش حق ، و كدام باطل و خرافى است .
نـــمـــونـــه هـــاى از مـــعـــارف قـــرآنـى در رد اعـتـقـاداتباطل منكرين اديان و بت پرستان 
مثلا بعضى از مردم - كه همان منكرين اديانند - معتقدند كه حيات ماديشان اصالت دارد، و هـدف نـهائى است ، حتى بعضى از آنان گفته اند: (ما هى الا حيوتنا الدنيا) ولى قرآن مـتـوجـهشان مى كند به اينكه : (و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان )، و نيز مردم معتقدند كه اسباب حاكم در دنيا تنها حيات و موت ، صحت و مرض ، غـنـى و فـقـر، نـعـمـت و نـقـمـت ، و رزق و مـحـرومـيـت اسـت و مـى گـويـنـد: (بـل مـكـر الليـل و النـهـار)، و قـرآن مـتـذكرشان مى كند به اينكه : (الا له الخلق و الامـر)، و نـيـز مـى فـرمـايـد: (ان الحـكـم الا لله )، و از ايـن قبيل آيات راجع به حكم و تدبير.
و نـيـز يـك عـده مـعـتـقـدنـد كـه خـودشـان در مـشـيـت و خـواسـت مـسـتـقـل نـد و هـر چـه بخواهند مى كنند، ولى قرآن تخطئه شان كرده ، مى فرمايد: (و ما تـشـاون الا ان يـشـاء اللّه )، و يـا مـعتقدند به اينكه اطاعت و معصيت و هدايت كردن و هدايت شـدن بـه دسـت انـسـان هـا اسـت ، ولى خـداى تـعالى هشدارشان مى دهد به اينكه (انك لا تهدى من احببت و لكن اللّه يهدى من يشاء).
بـاز جـمـعى معتقدند كه نيرويشان از خودشان است ، و خداى تعالى آن را انكار نموده ، مى فـرمـايـد: (ان القـوه لله جـمـيـعـا) و يـا مـعـتـقـدنـد به اين كه عزتشان تنها با داشتن مـال و فـرزنـدان و يـاوران حـاصل مى شود، و قرآن بر خلاف اين پندار حكم مى كند و مى فـرمـايـد: (ايـبـتـغـون عـندهم العزه فان العزه لله 