ـد، هـمـچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و اذا لقوا الذين امنوا قالوا امنا و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزون ).
البـتـه بـعـيـد هـم نيست كه در بين منافقين كسانى بوده باشند كه ايمان اولشان حقيقى و جدى بوده ، ولى بعدا از دين برگشته باشند، و اين ارتداد خود را از مؤ منين پنهان نموده ، در بـاطـن بـه مـنـافـقـيـن پـيـوسـتـه بـاشـنـد، و مـثـل آنـان مـنـتـظـر گـرفـتـارى رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مؤ منين شده باشند، همچنان كه از آيات سوره تـوبه نظير آيه زير همين معنا به نظر مى رسد: (فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يـلقـونـه بـمـا اخـلفـوا اللّه مـا وعـدوه ) و نيز در آيه زير از منافقينى كه از همان آغاز، ايمان در دلهايشان داخل نشده تعبير كرده به اينكه (و كفروا بعد اسلامهم ).
بـنـابـراين ، پس ظاهر چنين به نظر مى رسد كه منظور از جمله (امنوا ثم كفروا) اظهار شهادتين باشد،
اعم از اينكه از صميم قلب و ايمان درونى باشد، و يا تنها گفتار بدون ايمان درونى ، و كـافـر شـدنـشـان بـديـن جـهـت بوده باشد كه اعمالى نظير استهزاء به دين خدا، و يا رد بـعـضـى از احـكـام آن مـرتـكـب شـده باشند، و نتيجه اش خروج ايمان - اگر واقعا ايمان داشته اند - از دلهايشان بوده .
معناى اينكه خداوند بر دل هاى منافقين مهر زده 
و جمله (فطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) نتيجه گيرى عدم فهم منافقين است از مهرى كـه بـه دلهـايـشـان خـورده ، و ايـن نـتـيـجـه گـيـرى بر آن دلالت دارد كه طبع و مهر به دل خوردن باعث مى شود ديگر دل آدمى حق را نپذيرد، پس چنين دلى براى هميشه مايوس از ايمان و محروم از حق است .
حـال بـبـيـنـيـم مـهـر بـه دل خـوردن يـعـنـى چـه ؟ يـعـنـى هـمـيـن كـه دل بـه حـالتـى در آيد كه ديگر پذيراى حق نباشد، و حق را پيروى نكند، پس ‍ چنين دلى قـهـرا تـابـع هـواى نـفـس مـى شـود، هـمـچـنان كه در جاى ديگر فرموده : (طبع اللّه على قـلوبـهم و اتبعوا اهواءهم ) و نيز نتيجه ديگرش اين است كه حق را نفهمد و نشنود، و به آن عـلم و يـقـيـن پـيدا نكند، همچنان كه فرموده : (و طبع على قلوبهم فهم لا يفقهون ) و نـيـز فـرموده : (و نطبع على قلوبهم فهم لا يسمعون )، و نيز فرموده : (و طبع اللّه عـلى قلوبهم فهم لا يعلمون ) و به هر حال بايد دانست كه خداى تعالى ابتداء مهر بر دل كـسـى نـمـى زنـد، بـلكـه اگـر چـنـيـن مـى كـنـد بـه عـنوان مجازات است ، چون مهر بر دل زدن گـمـراه كـردن است ، و اضلال جز بر اساس مجازات به خداى تعالى منسوب نمى شود، كه اين معنا مكرر درتفسير بيان شد.

و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم ...

ظاهرا خطاب و چون ايشان را ببينى و سخنان ايشان را مى شنوى ، خطاب به شخص معينى نيست ، بلكه خطابى است عمومى به هر كس كه ايشان را ببيند، و سخنان ايشان را بشنود، چون منافقين همواره سعى دارند ظاهر خود را بيرايند، و فصيح و بليغ سخن بگويند. پس تـنـهـا رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) مورد خطاب نيست . و منظور اين است كه بفهماند منافقين چنين وضعى به خود مى گيرند: ظاهرى فريبنده ، و بدنى آراسته دارند بـه طـورى كـه هـر كـس بـه آنـان بـرخـورد كـند از ظاهرشان خوشش مى آيد، و از سخنان شمرده و فصيح و بجاى آنان لذت مى برد،
و دوسـت مـى دارد بـه آن گـوش فرا دهد، از بس كه شيرين سخن مى گويند و گفتارشان نظمى فريبنده دارد.
مراد از توصيف منافقين به اينكه (كانهم خشب مسندة )
(كـانـهم خشب مسنده ) - درجمله منافقين را به حسب باطنى كه دارند مذمت مى كند. و كلمه (خشب ) - به ضمه خاء و شين - جمع كلمه (خشبه ) است ، كه به معناى چوب است . و مـصـدر تـسـنـيد كه كلمه مسنده اسم مفعول آن مصدر است ، به معناى آن است كه چيزى را طـورى نـصـب كـنـى كـه بـر چـيـز ديـگـرى نـظـيـر ديـوار و مثل آن تكيه داشته باشد.
جمله مورد بحث در مقام مذمت منافقين ، و متمم جمله سابق است ، مى خواهد بفرمايد: منافقينى كه اجـسـامى زيبا و فريبنده و سخنانى جاذب و شيرين دارند، به خاطر نداشتن باطنى مطابق ظـاهـر، در مـثـل مـانـنـد چـوبـى مـى مانند كه به چيزى تكيه داشته باشد و اشباحى بدون روحند، همان طور كه آن چوب نه خيرى دارد، و نه فائده بر آن مترتب مى شود، اينان نيز همين طورند چون فهم ندارند.
(يحسبون كل صيحه عليهم ) - اين جمله مذمت ديگرى است از ايشان ، مى فرمايد منافقين از آنـجـا كه در ضمير خود كفر پنهان دارند، و آن را از مؤ منين پوشيده مى دارند، عمرى را بـا ترس و دلهره و وحشت بسر مى برند كه مبادا مردم بر باطنشان پى ببرند، به همين جـهـت هـر صـيـحه اى كه مى شنوند خيال مى كنند عليه ايشان است ، و مقصود صاحب صيحه ايشان است .
(هـم العـدو فاحذرهم ) - يعنى ايشان در عداوت با شما مسلمانان به حد كاملند، براى ايـنـكـه بـدتـريـن دشمن انسان آن كسى است كه واقعا دشمن باشد، و آدمى او را دوست خود بپندارد.
(قـاتـلهـم اللّه انـى يـوفـكـون ) - ايـن جـمـله نـفـريـنـى اسـت بـر مـنـافـقـيـن بـه قتل ، كه شديدترين شدائد دنيا است . و اى بسا اگر نفرمود (قتلهم الله - خدا آنان را بكشد) و باب مفاعله را بكار برد، براى همين افاده شدت بوده است .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از مقاتله در اين آيه طرد و دور كردن از رحمت است . بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه اند: عبارت مورد بحث نفرين نيست ، بلكه جمله اى است خبرى مى خـواهـد بـفـرمايد: منافقين مشمول لعنت و طرد هستند، و اين مشموليت براى آنان مقرر و ثابت اسـت . بـعـضـى ديگر گفته اند: اين كلمه به منظور برانگيختن تعجب در شنونده به كار مـى رود، مـثـلا مى گويند (قاتله اللّه ما اشعره - فلانى چه شاعر زبردستى است ). ولى آنچه از سياق به دست مى آيد، همان وجهى است كه ما بيان كرديم .
(انى يوفكون ) - اين جمله براى انگيختن تعجب شنونده است ، مى فرمايد: چگونه از حـق روى بـرمـى گردانند؟ بعضى هم گفته اند: صرف توبيخ و سركوب كردن است ، و جنبه استفهام ندارد.
اوصاف و احوالى ديگر از منافقين 

و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم ...

كـلمـه (تـلويـه ) كـه مـصـدر فـعـل (لووا) مـى بـاشـد، مـصـدر بـاب تـفـعـيـل از مـاده (لوى ) و مـصـدر ثـلاثـى مـجـردش (لى ) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى ميل و انحراف است .
و مـعـنـاى عـبـارت ايـن اسـت كـه : وقـتـى بـه مـنـافـقـيـن گـفـتـه مـى شـود بـيـايـيـد تـا رسـول اللّه براى شما از خدا طلب آمرزش كند - اين پيشنهاد وقتى به آنان داده مى شده كه فسقى يا خيانتى مرتكب مى شدند و مردم از آن با خبر مى گشتند - از روى اعراض و اسـتـكبار سرهاى خود را بر مى گردانند و تو آنان را مى بينى كه از پيشنهاد كننده روى گردانيده ، از اجابت او استكبار مى ورزند.

سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفرلهم لن يغفر اللّه لهم ...

يعنى چه براى ايشان استغفار بكنى و چه نكنى ، برايشان يكسان است . و يكسانى كنايه از اين است كه فائده اى بر اين كار مترتب نمى شود. پس معناى آيه اين ا