ت كه : استغفار تو سودى به حالشان ندارد.
(ان اللّه لا يـهـدى القـوم الفـاسـقـيـن ) - ايـن جـمـله مـضـمـون آيـه را تـعـليـل نـموده ، مى فهماند: اگر گفتيم خدا هرگز ايشان رانمى آمرزد علتش اين است كه آمـرزش ، خـود نـوعـى هـدايـت بـه سـوى سـعادت و بهشت است ، و منافقين فاسقند، و از زى عـبوديت خدا خارجند، چون در نهان خود كفر پنهان كرده اند، و خدا بر دلهايشان مهر زده ، و هرگز مردم فاسق را هدايت نمى كند.

هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عند رسول اللّه حتى ينفضوا...

كـلمـه (يـنـفضوا) مضارعى است كه از مصدر (انفضاض ) گرفته شده ، و انفضاض بـه مـعـنـاى مـتـفرق شدن است ، و معناى آيه اين است كه : منافقين همان كسانى هستند كه مى گـويـنـد مـال خـودتـان را بـر مـؤ مـنـيـن فـقـيـر كـه هـمـواره دور رسول اللّه را گرفته اند انفاق نكنيد، چون آنها دور او را گرفته اند تا ياريش كنند، و اوامـرش را انفاذ، و هدفهايش را به كرسى بنشانند، و وقتى شما به آنها كمك نكرديد از دور او متفرق مى شوند و او ديگر نمى تواند بر ما حكومت كند.
(و لله خـزائن السـمـوات و الارض ) - ايـن جـمـله پاسخ از گفته هاى منافقين است كه گـفـتـنـد (لا تنفقوا). مى فرمايد: دين ، دين خدا است و خدا براى پيشبرد دين خود احتياج بـه كـمك منافقان ندارد. او كسى است كه تمامى خزينه هاى آسمان و زمين را مالك است ، از آن هر چه را بخواهد و به هر كس بخواهد انفاق مى كند. پس اگر بخواهد مى تواند مؤ منين فـقير را غنى كند، اما او همواره براى مؤ منين آن سرنوشتى را مى خواهد كه صالح باشد، مـثـلا آنـان را بـا فـقر امتحان مى كند و يا با صبر به عبادت خود وا مى دارد، تا پاداشى كريمشان داده ، به سوى صراط مستقيم هدايتشان كند، ولى منافقان اين را نمى فهمند.
ايـن اسـت مـعـنـاى (و ليـكـن مـنـافقين نمى فهمند) يعنى وجه حكمت اين را نمى دانند. ولى بعضى احتمال داده اند كه معناى آيه اين باشد كه : منافقين نمى دانند خزائن عالم به دست خدا است ، و او رازق همه است ، و غير او رازقى نيست ، پس اگر بخواهد مى تواند فقراء را غنى سازد ليكن منافقين پنداشته اند غنى و فقر به دست اسباب است ، در نتيجه اگر به مؤ منين فقير انفاق نكنند مؤ منين ، رزقى پيدا نخواهند كرد.

يـقـولون لئن رجـعـنـا الى المـديـنـه ليـخـرجـن الاعـز مـنـهـا الاذل و لله العزه و لرسوله و للمؤ منين و لكن المنافقين لا يعلمون

گـويـنـده ايـن سـخـن و هـمـچـنـيـن سـخـنـى كـه آيـه قـبـل حـكايتش كرد، عبداللّه بن ابى بن سـلول بـود. و اگـر نگفت من وقتى به مدينه برگشتم چنين و چنان مى كنم و گفت ما چنين و چـنـان مـى كـنـيـم بـراى ايـن بـوده كـه هـمـفـكـران خـود را كـه مـى دانـد از گـفـتـه او خوشحال مى شوند با خود شريك سازد.
و مـنـظـورش از (آنـكـه عـزيـزتـر اسـت ) خـودش اسـت ، و از (آنـكـه ذليـل تـر است ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى خواسته با اين سخن خود، رسـول خـدا راتـهـديـد كـنـد بـه اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خـواهـد كـرد. ولى مـنافقين نمى دانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤ منين است ، در نـتيجه براى غير نامبردگان چيزى به جز ذلت نمى ماند، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كـرد، و آن نـادانـى اسـت ، پـس مـنـافـقـيـن بـه جـز ذلت و جهل چيزى ندارند.
بحث روايتى 
(روايـــاتـــى دربـــاره مـــاجـــراى رفـــتـار و گـفـتـار مـنـافـقـانـه عـبـدالله ابـن ابـى ونزول آيات مربوطه ) 
در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: ايـن آيـات دربـاره عـبـداللّه بـن ابـى مـنـافـق و همفكرانش نـازل شـده ، و جـريـان از ايـن قـرار بـود كـه بـه رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) خبر دادند قبيله بنى المصطلق براى جنگ با آن جـنـاب لشـكـر جـمـع مـى كنند، و رهبرشان حارث بن ابى ضرار پدر زن خود آن حضرت ، يـعـنـى پدر جويريه ، است . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) چون اين را بشنيد بـا لشـكـر بـه طـرفـشـان حركت كرد، و در يكى از مزرعه هاى بنى المصطلق كه به آن مـريسيع مى گفتند، و بين درياى سرخ و سرزمين قديد قرار داشت با آنان برخورد نمود، دو لشـكـر بـه هـم افتادند و به قتال پرداختند. لشكر بنى المصطلق شكست خورد، و پا بـه فـرار گـذاشـت ، و جـمـعـى از ايـشـان كـشـتـه شـدنـد. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) اموال و زن و فرزندشان را به مدينه آورد.
در همين بينى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر كنار آن آب لشكرگاه كرده بـود، نـاگـهـان آبـرسـان انصار از يك طرف ، و اجير عمر بن خطاب كه نگهبان اسب او و مـردى از بـنى غفار بود از طرف ديگر كنار چاه آمدند تا آب بكشند. سنان جهنمى آبرسان انـصـار و جـهـجـاه بـن سـعيد غلام عمر (به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد) به جان هم افـتادند، جهنى فرياد زد اى گروه انصار، و جهجاه غفارى فرياد برآورد اى گروه مهاجر (كمك كمك ).
مردى از مهاجرين به نام جعال كه بسيار تهى دست بود به كمك جهجاه شتافت (و آن دو را از هـم جـدا كـرد). جـريـان بـه گـوش عـبـداللّه بـن ابـى رسـيـد، بـه جـعـال گـفت : اى بى حياى هتاك چرا چنين كردى ؟ او گفت چرا بايد نمى كردم ، سر و صدا بـالا گـرفـت تـا كـار بـه خـشـونـت كـشيد، عبداللّه گفت : آن كسى كه بايد به احترام او سوگند خورد، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر، هوس چنين هتاكى را نكنى .
عـبد اللّه بن ابى در حالى كه خشم كرده بود به خويشاوندانى كه نزدش بودند - كه از آن جمله زيد بن ارقم بود - گفت : مهاجرين از ديارى ديگر به شهر ما آمده اند، حالا مى خـواهـنـد مـا را از شـهـرمان بيرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمايى مى كنند، به خدا سوگند مثل ما و ايشان همان مثلى است كه آن شخص گفت :
(سـمـن كـلبـك يـاكلك - سگت را چاق كن تا خودت را هم بخورد). آگاه باشيد به خدا اگـر بـه مدينه برگشتيم تكليفمان را يكسره خواهيم كرد، آن كس كه (عزيزتر) است ذليـل تـر را بـيـرون خـواهـد نـمـود، و مـنـظـورش از كـلمـه عـزيـزتـر خـودش ، و از كـلمـه (ذليل تر) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بود.
سـپـس رو بـه حـاضـران كـرد، و گـفـت : ايـن كارى است كه شما خود بر سر خود آورديد، مـهاجرين را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با ايشان تقسيم كرديد، امروز مزدش را بـه شـمـا مـى دهـنـد، بـه خـدا اگـر پـس مـانـده غـذايـتـان را بـه جـعـال ها نمى داديد، امروز سوار گردنتان نمى شدند، و گرسنگى مجبورشان مى كرد از شهر شما خارج گشته به عشاير و دوستان خود ملحق شوند.
در ميان حاضران از قبيله عبد اللّه ، جوان نورسى بود به نام (زيد بن ارقم ) وقتى او ايـن سـخنان را شنيد گفت : به خدا سوگند ذليل و بى كس و كار تويى كه حتى قومت هم دل خـوشـى از تـو نـدارنـد، و محمد هم از ناحيه خداى رحمان عزيز است ، و هم همه مسلمانان دوسـتش دارند، به خدا بعد از اين سخنان كه از تو شنيدم تودوست نخواهم داشت . عبداللّه گفت : ساكت شو كودكى كه از همه كودكان بازي