وش تر بودى .
زيـد بـن ارقـم بـعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رفت ، و جـريـان را بـراى آن جـنـاب نـقـل كـرد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) در حـال كـوچ كـردن بود، شخصى را فرستاد تا عبداللّه را حاضر كرد، فرمود: اى عبدالله ايـن خـبـرهـا چـيـسـت كـه از نـاحـيـه تـو بـه من مى رسد؟ گفت به خدايى كه كتاب بر تو نـازل كـرده هـيـچ يك از اين حرفها را من نزده ام ، و زيد به شما دروغ گفته . حاضرين از انـصـار عـرضـه داشـتـند: يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) او ريش سفيد ما و بـزرگ مـا اسـت ، شما سخنان يك جوان از جوانان انصار را درباره او نپذير، ممكن است اين جوان اشتباه ملتفت شده باشد، و سخنان عبداللّه را نفهميده باشد.
رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) عبداللّه را معذور داشت ، و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت .
رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) قبل از ظهر مختصرى قيلوله و استراحت كرد و سـپـس دسـتـور حـركـت داد. اسـيد بن حضير به خدمتش آمد، و آن جناب را به نبوت تحيت داد، (يـعـنـى گـفـت السـلام عـليـك يـا نـبـى اللّه )، سـپـس گـفـت : يـا رسـول اللّه ! شـمـا در سـاعـتـى حـركـت كـردى كه هيچ وقت در آن ساعت حركت نمى كردى ؟ فرمود: مگر نشنيدى رفيقتان چه گفته ؟او پـنـداشـتـه اگـر بـه مـديـنـه بـرگـردد عـزيـزتـر ذليـل تـر را بـيـرون خـواهـد كـرد. اسـيـد عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه تـو اگـر بـخواهى او را بيرون خواهى كرد، براى اينكه او به خدا سوگند ذليـل اسـت و تـو عـزيـزى . آنـگـاه اضـافـه كـرد: يـا رسـول اللّه ! بـا او مـدارا كـن ، چـون بـه خـدا سـوگـنـد خـدا تـو را وقـتـى گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهى او را فراهم مى كردند، تا تاج سلطنت بر سرش ‍ بگذارند، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مى بيند.
پـسـر عـبداللّه بن ابى - كه او نيز نامش عبداللّه بود - از ماجراى پدرش با خبر شد، نـزد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) آمـد، و عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! شـنـيـده ام مـى خـواهـى پـدرم را بـه قتل برسانى ، اگر چنين تصميمى دارى دستور بده من سر او را برايت بياورم ، چون به خـدا سـوگـنـد خـزرج اطـلاع دارد كـه مـن تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مى كنم ، و در خـزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمى كند، و من ترس اين را دارم كه غير مرا مـاءمـور ايـن كـار بـكنى ، و بعد از كشته شدن پدرم ، نفسم كينه توزى كند، و اجازه ندهد قـاتـل پـدرم رازنـده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند، و در آخر وادارم كند او را كه يك مـرد مـسـلمـان بـا ايـمـان اسـت بـه انـتـقـام پـدرم كـه مـردى كـافر است بكشم ، و در نتيجه اهـل دوزخ شـوم . حـضـرت فرمود: نه ، برو و همچنان با پدرت مدارا كن ، و مادام كه با ما است با او نيكو معامله نما.
مـى گويند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صـبـح لشـكـر را بـه پـيـش راند، تا آفتاب طلوع كرد و حتى تا گرماى آفتاب استراحت نـداد، آنـگـاه مـردم را پـيـاده كـرد، و مردم آن قدر خسته بودند كه روى خاك افتادند، و به خـواب رفـتـنـد، و آن جـنـاب ايـن كـار را نـكـرد مـگـر بـراى ايـنـكـه مـردم مجال گفتگو درباره عبداللّه بن ابى را نداشته باشند.
آنـگـاه مـردم را حركت داد تا به چاهى در حجاز رسيد، چاهى كه كمى بالاتر از بقيع قرار داشت ، و نامش (بقعاء) بود. در آنجا بادى سخت وزيد، و مردم بسيار ناراحت و حتى دچار وحشت شدند، و ناقه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در آن شب گم شد. حضرت فرمود: منافقى عظيم امروز در مدينه مرد، بعضى از حضار پرسيدند: منافق عظيم چه كسى بوده ؟ فرمود: رفاعه . مردى از منافقين گفت : چگونه دعوى مى كند كه من علم غيب دارم ، آن وقت نمى داند شترش كجا است ؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مى آورد چرا به او نمى گـويـد شـتـر كجا است ؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد، و گفتار آن منافق را و نيز مـحـل شتر را به وى اطلاع داد. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هر دو خبر را به اصـحـابـش اطـلاع داد، و فـرمود: من ادعا نمى كنم كه علم به غيب دارم ، من غيب نمى دانم ، و ليكن خداى تعالى به من خبر داد كه آن منافق چه گفت ،
و شترم كجا است . شتر من در دره است . اصحاب رفتند و شتر را در همانجا كه فرموده بود يافته با خود آوردند، و آن منافق هم ايمان آورد.
و هـمـين كه لشگر به مدينه برگشت ديدند رفاعه بن زيد در تابوت است ، و او فردى از قبيله بنى قينقاع ، و از بزرگان يهود بود كه در همان روز مرده بود.
زيد بن ارقم مى گويد: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به مدينه رسيد من از شدت اندوه و شرم خانه نشين شدم ، تا آنكه سوره منافقون در تصديق زيد، و تـكـذيب عبداللّه بن ابى نازل شد. آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) گوش زيـد را گـرفـته او را از خانه اش بيرون آورد، و فرمود: اى پسر! زبانت راست گفت ، و گـوشـت درسـت شـنـيـده بـود، و دلت درسـت فـهميده بود، و خداى تعالى در تصديق آنچه گفتى قرآنى نازل كرد.
عـبـد اللّه بـن ابـى در آن مـوقـع در نـزديـكـى هـاى مـديـنـه بـود، و هـنـوز داخـل مـدينه نشده بود، همين كه خواست وارد شود، پسرش عبداللّه بن عبداللّه بن ابى سر راه پدر آمد، و شتر خود را در وسط جاده خوابانيد، و از ورود پدرش جلوگيرى كرد، و به پـدر گـفـت : واى بـر تـو ايـن چـه كـارى بـود كـه كردى ؟ و به پدر خود گفت : به خدا سـوگـنـد جز با اذن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نمى توانى و نمى گذارم داخـل مـديـنـه شـوى ، تـا بـفـهـمـى عـزيـزتـر كـيـسـت ، و ذليـل تـر چـه كـسـى اسـت . عـبـداللّه شـكـايـت خـود از پـسـرش را بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) پـيـام داد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) شـخصى را فرستاد تا به پسر او بگويد مـزاحـم پـدرش نـشـود. پـسـر گـف ت : حـالا كـه دسـتـور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رسيده كارى به كارت ندارم . عبداللّه بن ابى داخل مدينه شد، و چند روزى بيش نگذشت كه بيمار شد و مرد.
وقـتـى سـوره مـنافقون نازل شد، و دروغ عبداللّه برملا گشت ، مردم به اطلاعش رساندند كـه چـنـد آيـه شـديـد اللحـن دربـاره ات نـازل شـده ، مـقـتـضـى اسـت نـزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روى تا آن جناب برايت استغفار كند، عبداللّه در پـاسـخ سـرى تـكـان داد، و گـفـت : بـه من گفتيد به او ايمان آورم ، آوردم . تكليف كرديد زكات مالم را بده مدادم ، ديگر چيزى نمانده كه بگوييد برايش سجده هم بكنم . و در همين سـر تـكـان دادنـش ايـن آيـه نـازل شـد كـه : (و اذا قيل تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم ... لا يعلمون ).
مـؤ لف : جزئيات داستان كه در اين حديث آمده از چند روايت مختلف گرفته شده كه از زيد بن ارقم و ابن عباس و عكرمه ،
و 