مـحـمـد بـن سـيـريـن ، و ابـن اسـحـاق ، و ديـگـران نقل شده ، و مضمون آنها در يكديگر داخل شده است .
روايتى در ذيل آيه (اذا جاءك المنافقون ) و ماجراى عبدالله بن ابى منافق 
و در تـفسير قمى در ذيل آيه (اذا جاءك المنافقون ...)، آمده كه اين آيات در جنگ مريسيع كـه جـنـگ بـا بـنـى المـصـطـلق بـود، و در سـال پـنـجـم هـجـرت اتـفـاق افـتـاد نـازل شـده . رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) خودش در اين جنگ شركت كرد و در مراجعت كنار چاهى كم آب فرود آمد.
انـس بـن سيار، همپيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفارى اجير عمر بن خطاب در كنار چاه به هـم برخوردند، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بكشند، دلوها در چاه به هم پيچيد. سيار گـفـت : دلو مـن ، جـهـجـاه هـم گـفـت دلو مـن . و هـمين باعث درگيرى بين آن دو شد، جهجاه به صورت سيار سيلى زد، و خون از روى او جارى شد. سيار قبيله خزرج را و جهجاه قريش را بـه كمك طلبيد، هر دو گروه سلاح برگرفتند، و چيزى نمانده بود كه فتنه اى به پا شود.
عـبد اللّه بن ابى سر و صدا را شنيد، پرسيد: چه خبر شده ؟ جريان را برايش گفتند، و او سـخـت در خـشـم شـد، و گـفـت : مـن از اول نـمـى خـواسـتـم ايـن مـسير را بروم ، و من امروز خوارترين مردم عرب هستم ، و من هيچ پيش بينى نمى كردم كه زنده بمانم و چنين سخنانى بشنوم ، و نتوانم كارى بكنم ، و وضع را به دلخواه خود تغيير دهم .
آنـگـاه روكـرد بـه اطـرافـيـان خـود و گـفـت : كـارى اسـت كـه شـمـا كـرديـد، ايـنـهـا را در منازل خود جاى داديد، و مال خود را با آنان تقسيم نموديد، و با جان خود جانشان را از خطر حـفـظ كـرديـد، و گـردنـهاى خود را آماده شمشير ساخته ، زنان خود را بيوه و فرزندان را يـتـيـم كـرديـد (ايـنـهـم مـزدى اسـت كـه دريـافـت مـى داريـد)، آن هم از مردمى كه اگر شما بـيـرونـشـان كـرده بـوديـد وبـال گـردن مردمى ديگر مى شدند. آنگاه گفت : (اگر به مـديـنـه بـرگـرديـم ، آن كـس كـه عـزيـزتـر اسـت ذليل تر را بيرون خواهد كرد).
يـكـى از حـضار در آن مجلس زيد بن ارقم بود كه تازه داشت به حد بلوغ مى رسيد، و آن روز رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) در هنگام گرماى ظهر در سايه درختى با جـمـعـى از اصـحـاب مهاجر و انصارش نشسته بود، زيد از راه رسيد، و سخنان عبداللّه بن ابـى را بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) گزارش داد. حضرت فرمود: اى پسر! شايد اشتباه شنيده باشى . عرضه داشت : به خدا سوگند اشتباه نكرده ام . فرمود: شـايـد از او خشمگين باشى . عرضه داشت : به خدا قسم هيچ دشمنى با او ندارم . فرمود: ممكن است خواسته سربسرت بگذارد؟ عرضه داشت : نه به خدا سوگند.
رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) به غلامش شقران فرمود: مركب را زين ، و آماده حركت كن ، و فورا سوار شد. مردم به يكديگر خبر دادند ولى كسى باور نمى كرد كه در آن گـرمـاى ظهر حركت كرده باشد، ولى بالاخره سوار شدند، و سعد بن عباده خود را به آن جـنـاب رسـانـيـده ، عـرضـه داشـت : السـلام عـليـك يـا رسول اللّه و رحمه اللّه و بركاته . حضرت فرمود: و عليك السلام . عرضه داشت : شما هـيـچ وقـت در گـرمـاى ظـهر حركت نمى كرديد. فرمود: مگر سخنان رفيقتان را نشنيده اى ؟ پـرسـيـد: كدام رفيق يا رسول اللّه ؟ ما به غير تو رفيقى نداريم ؟ فرمود: عبداللّه بن ابـى ، او پـيـش بـيـنـى كـرده كـه اگـر بـه مـديـنـه بـرگـردد آن كـس كه عزيزتر است ذليـل تـر را از شـهـر بـيـرون كـنـد. سـعـد عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) تـو و اصـحـابـت عزيزتر و او و اصحابش ذليل ترند.
رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) آن روز را تا به آخر به حركت ادامه داد، و با احدى سخن نگفت ، قبيله خزرج نزد عبداللّه بن ابى آمدند، و او را ملامت كردند. عبداللّه قسم خورد كه من هيچ يك از حرفها را نزده ام . گفتند: اگر چنين حرفى نزده اى برخيز تا نزد رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) شويم تا از آن جناب عذرخواهى كنى ، عبداللّه سر و كله را تكان داد كه نه .
شـب شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آن شب را هم تا به صبح حركت كرد، و اجـازه اسـتـراحـت نـداد، مـگـر بـه مـقـدار نـمـاز صـبـح . فـرداى آن روز رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پياده شد، اصحاب هم پياده شدند، در حالى كه آن قـدر خـسـتـه بـودنـد كـه خـاك زمـيـن بـرايشان بهترين رختخواب شد، (و همه به خواب رفتند). عبداللّه بن ابى نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آمد، و سوگند ياد كـرد كه من حرفها را نزده ام ، و به وحدانيت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد، و گفت : زيـد بـن ارقـم بـه مـن دروغ بـسـتـه . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) عذرش را پـذيـرفـت ، آن وقـت قـبيله خزرج نزد زيد بن ارقم رفته شماتتش كردند كه تو چرا به بزرگ قبيله ما تهمت زدى .
هـنـگـامـى كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) از آن مـنـزل حـركـت كـرد زيـد بـا آن جـنـاب بود، و مى گفت : بار الها! تو مى دانى كه من دروغ نـگـفـته ام ، و به عبداللّه بن ابى تهمت نزده ام . چيزى از راه را نرفته بودند كه حالت وحى و برحاء به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )
دست داد و آنقدر سنگين شد كه نزديك بود شترش زانو بزند و بخوابد، و خود او عرق از پيشانى مباركش مى چكيد، و ب عد از آن كه به حالت عادى برگشت ، گوش زيد بن ارقم را گرفته ، او را از روى بار و بنه اش (و يا از روى شتر) بلند كرد و فرمود: اى پسر سـخـنـت راسـت و دلت فـراگـيـر اسـت ، و خـداى تـعـالى قـرآنـى دربـاره ات نازل كرده .
و چـون بـه مـنـزل رسـيـدنـد و پـياده شدند، سوره منافقين را تا جمله (و لكن المنافقين لا يعلمون ) بر آنان خواند، و خداى تعالى عبداللّه بن ابى را رسوا ساخت .
رواياتى ديگر در ذيل آيات مربوط به منافقين 
و نـيـز در تـفـسـيـر قـمـى در روايـت ابـى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در تـفـسـيـر جـمـله (كـانـهـم خـشـب مـسـنـده ) فـرمـود: يـعـنـى نـه مـى شـنـونـد و نـه تعقل مى كنند، (يحسبون كل صيحه عليهم )، يعنى هر صدائى را دشمن خود مى پندارند، هم (العدو فاحذرهم قاتلهم اللّه انى يوفكون ).
و پس از آنكه خداى تعالى رسول گرامى خود را از ماجرا خبر داد، قوم و قبيله منافقين نزد ايـشـان شـدنـد، و گـفـتـنـد واى بـر شـمـا، رسـوا شـديـد، بـيـايـيـد نـزد رسـول خـدا تـا برايتان طلب آمرزش كند. منافقين سرى تكان دادند كه نه ، نمى آييم ، و رغـبـتـى بـه اسـتـغـفـار آن جـنـاب نـشـان نـدادنـد، لذا خـداى تـعـالى فـرمـود: (و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا روسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون ).
و در كـافـى بـه سند خود از سماعه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى همه امور خود را به مؤ من واگذار كرده ، ولى اين كه او خود را خوار كـنـد به او واگذار ننموده ، مگر نديدى كه خداى تعالى در قرآن كريم درباره فرموده : (و 