ر نمى خـواهـد بـفـهـمـاند كفر و ايمان هم دو مخلوق خداى تعالى هستند و يا نيستند از اين جهت ساكت است ، تنها مى خواهد بفهماند مردم بعد از آنكه خلق شدند دو دسته شدند، بعضى كافر و بعضى مومن ، و اگر كافر را اول ذكر كرد براى اينكه هميشه اكثريت با كافران است .
و حرف (من ) در دو كلمه (فمنكم ) و (و منكم ) براى تبعيض است و چنين معنا مى دهد كـه بـعـضـى از شـمـا كـافـر و بـعـضى مومنند و با جمله (و اللّه بما تعملون بصير) تـوجه داد كه تقسيم شدن مردم به دو قسم همانطور كه گفتيم حق است ، و آن دو نزد خدااز يـكـديـگـر مـتـمـايـزنـد، چـون مـلاك كـفـر و ايـمـان ظـاهـر و بـاطـن اعـمـال اسـت ، كـه خـدا بـه آن بـيـنـا اسـت ، نه چيزى از آن بر او پوشيده است ، و نه به يكديگر مشتبه مى شوند.
ايـن آيـه مـقـدمه دوم براى اثبات معاد و حتميت آن است ، مى فرمايد: مردم مخلوق خدايند، و از نـظر كفر و ايمان و اعمال خوب و بد براى او متمايزند. 

خلق السموات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم و اليه المصير

مـراد از (حـق ) مـعـنـايـى خـلاف مـعـنـاى بـاطـل اسـت ، و بـاطـل ايـن اسـت كه آسمانها و زمين را بدون هدف و غرضى ثابت خلق كرده باشد، همچنان كـه در جـاى ديـگـر در نفى چنين خلقتى باطل فرمود: (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنـا) و نـيـز فـرمـود: (و مـا خـلقـنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون ).
معناى جمله (و صوركم فاءحسن صوركم ) 
و در جمله (و صوركم فاحسن صوركم ) منظور از (تصوير) قلم به دست گرفتن و نقشه كشيدن نيست ، بلكه منظور، اعطاى صورت است ، و صورت هر چيز قوام و نحوه وجود آن است ،
همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ).
و (حسن صورت ) عبارت است از تناسب تجهيزات آن نسبت به يكديگر، و تناسب مجموع آنـها با آن غرضى كه به خاطر آن غرض ايجاد شده ، اين است معناى حسن ، نه خوشگلى و زيبايى منظر و يا نمكين بودن ، چون حسن يك معناى عامى است كه در تمامى موجودات جارى است همچنان كه فرمود: (الذى احسن كل شى ء خلقه ).
و اگر در آيه مورد بحث تنها حسن صورت انسان ها را نام برد، شايد براى اين بوده كه مردم را توجه دهد به اينكه خلقت انسان ها طورى شده كه با بازگشت آنان به سوى خدا سـازگـار اسـت ، بـراى اينكه وقتى خداى تعالى ملكى قادر على الاطلاق است ، مى تواند بـه آنـچـه مـى خـواهـد حـكـم كند، و به هر طور كه مى خواهد در آن تصرف نمايد. و او در افـعالش منزه از هر نقص و عيب ، و بلكه محمود و ستايش شده است ، از سوى ديگر مردم از نـظـر كـفـر و ايـمـان مـختلفند، و او به اعمال آنان بينا است ، و خلقت هم لغو نيست ، بلكه بـراى آن غـايـت و هـدفـى اسـت ، پـس بـر او واجب است كه مردم را بعد از نشاءه دنيا براى نـشـاءه ديـگر مبعوث كند، براى نشاءه جاودانه و فناناپذير، تا در آن نشاءه به مقتضاى اخـتلافى كه از نظر كفر و ايمان داشتند زندگى كنند، و اين همان جزا است كه مؤ من با آن سعادتمند، و كافر شقى مى شود.
و جمله (و اليه المصير) اشاره به همين نتيجه است .

يـعـلم مـا فـى السـمـوات و الارض و يـعـلم مـا تـسرون و ما تعلنون و اللّه عليم بذات الصدور

در ايـن آيـه شـريـفـه شبهه منكرين معاد را كه به جز استبعاد اساسى ندارد دفع مى كند، شـبـهـه آنـان ايـن اسـت كه چطور ممكن است موجودات فانى و متلاشى شده در عالم ، دوباره بـرگـردنـد؟ بـا ايـنـكـه حـوادث عـالم و اعـمـال و صـفـات قـابـل شمار نيست ؟ بعضى ظاهر و علنى ، و بعضى باطن و سرى است ، بعضى به چشم ديده مى شود و بعضى جزو غيب به شمار مى رود؟ آيه شريفه جواب مى دهد كه خدا آنچه در آسـمـانـهـا و زمـين است - كه آن نيز قابل شمار نيست - مى داند، و آنچه شما در باطن خود پنهان مى كنيد و آنچه علنى مى سازيد همه را مى داند.
و جـمـله (و اللّه عـليـم بذات الصدور) به گفته بعضى اعتراضى است كه به عنوان دنـبـاله سـخـن آورده شد، تا شمول علم خدا به (ما تسرون ) و به (ما تعلنون ) را كاملا روشن سازد،
و مـعـنـايـش اين است كه وقتى خداى تعالى محيط به مضمرات و اسرار نهفته در سينه هاى مـردم است ، اسرارى كه خودشان هم توجهى به آنها ندارند، آن وقت چگونه ممكن است (ما تسرون ) و (ما تعلنون ) بر او پوشيده بماند.
و در جـمله (و اللّه عليم ...)، با اينكه مى توانست بفرمايد: (و هو عليم )، اگر به جـاى ضـمـيـر، اسـم ظـاهـر را آورد، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كرده و فهمانده باشد اگر عالم به اسرار و آشكار شما است ، براى اين است كه الله است ، و نيز براى اين بود كه قاعده اى كلى باشد تا نظير مثلى معروف همه به آن تمسك كنند.
خطاب به مشركين كه از سرنوشت اقوام گذشته عبرت بگيرند

الم يـاتـكـم نـبـوا الذيـن كـفـروا مـن قـبـل فـذاقـوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم

مـنظور از (وبال امر) آثار سوء كفر و فسق آنان است ، و منظور از امر همان كفر و آثار كفر يعنى فسق است .
از آنـجـا كـه مـقتضاى اسماى حسنى و صفات علياى مذكور در آيات قبلى اين بود كه خداى عـزوجـل بـراى مـردم مـعـادى برقرار كند، و آنان را دوباره به سوى خود برگرداند، لذا لازم بـود اين مقتضا را اعلام نمايد، و نيز آنچه كه بر مردم لازم است انجام دهند، و آنچه را كـه واجـب اسـت اجـتـنـاب كنند، و خلاصه شرع و دينى را كه لازم است براى تاءمين سعادت مـعـادشـان داشـتـه بـاشـنـد، اعـلام بدارد، و چون طرق اين شرع رسالت است لذا لازم بود رسـولانـى بـر اسـاس انـذار از عـقـاب آخرت و تبشير به ثواب آن و يا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشير به رضاى او، گسيل بدارد.
در آيه مورد بحث به منظور اشاره به اين معنا سرگذشت اقوامى را به ياد مى آورد كه در زمـانـهـاى پـيـش زنـدگـى مـى كـردنـد، و نـسـبـت به دين خدا كفر ورزيدند، و به همين جهت وبـال امـر خـود را چـشـيـدنـد، و در آخـرت عـذابـى دردنـاك دارنـد، آنـگـاه از ايـن يـادآورى مـنـتـقـل مـى شـود به اينكه چرا كفر ورزيدند؟ و مى فرمايد: سبب كفرشان تكذيب رسالت بود، و سبب تكذيبشان هم انكار بعث و معاد بود.
و در آخر نتيجه مى گيرد كه پس بر مردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و دينى كه بـر آن رسـول نازل فرموده ايمان بياورند. و مقدمه چينى هاى مذكور را با تبشير و انذار خـتـم فـرمـود، البـتـه بـه طـور اشـاره بـه آنـچه براى مؤ منين تهيه ديده كه همان بهشت جاودانه است ، و آنچه براى كفار تكذيب گر مهيا نموده كه همان آتش ابدى است .
پـس ايـنـكـه فـرمـود: (الم يـاتـكـم نـبـوا الذيـن كـفـروا مـن قـبـل ) خـطـابـش بـه مـشـركـيـن اسـت ، و مـنـظـورش از خـبـر آنهايى كه قبلا كافر شدند داستانهاى اقوام گذشته است ، چون قوم نوح و عاد و ثمود و ديگران است كه خدا به كيفر گناهان هلاكشان كرده بود،
و جـمـله (فـذاقـوا وبـال امـرهـم ) اشـاره اسـت بـه آن عـذاب بـنـيـانـكـن كه خدا بر آنان نازل كرد و منصرفشان فرمود، و جمله (و لهم عذاب اليم ) اشاره است به عذاب اخروى آنان .

ذلك 