بانه كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فقالوا ابشر يهدوننا...

 ايـن آيـه علت آن عذاب انقراض و عذاب آخرت را بيان مى كند، و به همين آيه را بدون عطف آورد تـا بـه مـنـزله جـوابـى از سوالى فرضى باشد، گويا سائلى پرسيده : چرا آن عـذابـهـا بـر سـر آن اقـوام نـازل شـد؟ در جـواب فـرمـوده بـاشـد: (ذلك )، ايـن نـزول عـذاب بـراى آن بـود كـه آنـهـا چـنـين و چنان كردند، پس كلمه (ذلك ) اشاره به عذابهايى است كه در آيه قبل ذكر شده بود.
بيان بهانه مشرك كفار در همه اعصار بر 
و اگر از مساءله آمدن رسولان و دعوت آنان تعبير كرد به جمله (كانت تاتيهم - هميشه به سوى آنان مى آمدند)، و نيز از كفر كفار و سخنان ايشان تعبير كرد به (فقالوا) و (كـفـروا)، و (تـولوا)، كـه بـه مقابله دلالت بر نداشتن استمرار دارد، بدين جهت بـود كـه بفهماند كلمه و بهانه كفار در همه اعصار يك چيز بوده و بر سر همان يك كلمه پافشارى هم داشتند، و آن كلمه عبارت بود از عناد و لجبازى ، و بنابر اين ، آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (تلك القرى نقص عليك من انبائها و لقد جاءتهم رسـلهـم بـالبـيـنـات فـمـا كـانـوا ليـومـنـوا بـمـا كـذبـوا مـن قبل كذلك يطبع اللّه على قلوب الكافرين ).
و نـيـز در مـعـنـاى آيـه شـريـفـه زير است كه مى فرمايد: (ثم بعثنا من بعده رسلا الى قـومـهـم فـجـاوهـم بـالبـيـنـات فـمـا كـانـوا ليـومـنـوا بـمـا كـذبـوا بـه مـن قبل كذلك نطبع على قلوب المعتدين ).
(فقالوا ابشر يهدوننا) - كلمه (بشر) هم به يك نفر اطلاق مى شود و هم بر جمع ، و مـراد از آن در اينجا معناى دوم است ، به دليل اينكه دنبالش مى فرمايد: (يهدوننا - مـا را هـدايـت كـنند) و اگر كلمه (بشر) را نكره (بدون الف و لام ) آوردند، به منظور تحقير هدايتگران بوده ، و استفهام در آيه انكارى است ، مى فرمايد از در انكار پرسيدند: آيا افرادى از بشر كه هيچ برترى بر ما ندارند ما را هدايت كنند؟
و ايـن سـخن از ايشان به جز كبرورزى منشاء ديگرى نداشته ، علاوه بر اين ، اكثر اين امت هـا كه هلاك شدند، وثنى مذهب بودند، و منكر نبوت (و معاد )، كه اساس دعوت انبيا است ، و بـه هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى جـمله (فكفروا و تولو)ا را متفرع كرد بر جمله (ابشر يهدوننا)، و فهماند كه كفر و اعراض خود را بر اساس تكبر خود بنا كردند.
معناى جمله (و استغنى الله ) و مراد از استغناى خداى سبحان 
(و اسـتـغـنـى اللّه ) - كـلمـه (اسـتـغـنـاء) بـه مـعـنـاى طـلب بـى نـيـازى اسـت ، و اسـتـعـمـال آن در مـورد خـداى تـعـالى بـه ايـن مـعـنـا نـيـسـت ، چـون خـداى عـزوجـل غـنى بالذات است ، بلكه به معناى اظهار بى نيازى است ، و بدين جهت اظهار بى نيازى كرده كه بت پرستان علم و نيرو و استطاعت را خاص خود دانسته ، مى پنداشتند كه هـمـيـن كـمالات جمع آنان را از فنا نگه مى دارد، و بقا را براى آنان تضمين مى كند گويا عالم وجود بى نياز از ايشان نيست ، همچنان كه در جاى ديگر قرآن از آنان حكايت كرده كه گـفتند: (ما اظن ان تبيد هذه ابدا) و نيز فرموده : (و لئن اذقناه رحمه منا من بعد ضراء مسته ليق ولن هذا لى و ما اظن الساعه قائمه ).
و مال اين اعتقاد در حقيقت به اين است كه خدا به آنان احتياج دارد، و احتياجى كه دارد در دست اينان است ، و بنابر اين ، مراد از جمله (و استغنى اللّه ) همان بلاى انقراض كفار خواهد بود، كه جمله (فذاقوا و بال امرهم ) نيز بر آن دلالت مى كرد.
علاوه بر اين ، انسان طبعا خودپسند است ، و پيش خود چنين مى پندارد كه خداى تعالى رهين مـنـت اوسـت ، و او حـق حـرمـتـى نـزد خدا دارد، و بر خدا واجب است وى را هر جا كه باشد مورد احـسـان قـرار دهد، مثل اينكه خداى تعالى احتياج دارد به اينكه سعادت او را تاءمين نموده و بـه وى احـسـان كـنـد، هـمـچـنـان كه آيه زير نيز به پندار باطنى انسان اشاره نموده مى فرمايد: (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا)، و نيز فرموده : (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ).
و مـال ايـن پـنـدار در حقيقت به اين است كه سعادتمند كردن آنان به هر طريق كه خودشان بـخـواهـنـد وظـيفه خداست ، مثل اينكه العياذ باللّه دست خدا زير سنگ ايشان است ، و در دنيا چشاندن و بال اين پندار، و در آخرت عذاب كردنشان در حقيقت اظهار بى نيازى او از ايشان اسـت ، بـنـابـر ايـن ، مـراد از استغناى خداى تعالى از ايشان همان مجموعى است كه از جمله (فذاقوا وبال امرهم وعذاب اليم ) استفاده مى شود.
پـس دو وجـه در مـعـناى استغناى خداى تعالى آورديم ، و معناى دوم عمومى تر است ، به هر حال چه آن مراد باشد و چه اين ، از جمله مورد بحث عظمت و قدرتى استفاده مى شود كه بر هـيـچ كـس پـوشيده نيست ، و اين جمله در معناى آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (ثم ارسـلنـا رسلنا تترا كلما جاء امه رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضاو جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون ).
و بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از جمله مورد بحث اين است كه خداى تعالى بى نياز از استدلال و اقامه برهان است و در نتيجه اتمام حجت بر آنان به بيشتر از اين است كه آنان را ارشاد نموده به سوى ايمان رهنمون شود.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـراد ايـن اسـت كـه خـداى تـعـالى از اطـاعـت و عـبادت آنان از ازل تا ابد بى نياز است ، براى اين كه او غنى بالذات است . ولى اين دو وجه به طورى كه ملاحظه مى كنيد چندان دلچسب نيست .
(و اللّه غـنـى حميد) - اين جمله جاى تعليل مضمون آيه را گرفته ، و آيه را چنين معنا مـى دهـد: خـداى تـعـالى در ذاتـش غـنـى و در افـعـالش مـحـمود است پس آنچه بر سر كفار بـيـاورد، يـعـنـى چـشـانـدن و بـال امـر آنـان ، و تـعـذيـبـشـان بـه عـذاب اليـم در مـقـابـل كـفـر و اعـراضـشـان ، هـمـه از مـقـتـضـاى غـنـاى او و عدل او است ، چون به جز مقتضاى عمل خود آنان را به آنان برنگردانيده .
بيان ركنى ديگر از اركان كفر بت پرستان 

زعـم الذيـن كـفـروا ان لن يـبعثوا قل بلى و ربى لتبعثن ثم لتنبون بما عملتم و ذلك على اللّه يسير

در ايـن آيـه ركـنـى ديـگر از اركان كفر بت پرستان را بيان مى كند، و آن اين است كه بت پـرسـتـان بـا انكار معاد، اديان آسمانى را منكرند، چون وقتى معاد را كه اثر دين است ، و امر و نهى و حساب و جزاى دين بر پايه آن استوار است ،
مـنكر شدند خود دين را هم منكر گشته اند، تنها انكار معاد است كه مى تواند بهانه و علت انكار رسالت باشد، چون با انكار معاد، ديگر تبليغ و انذار و تبشير معنا ندارد.
و در آيـه مـورد بـحـث مـنظور از (الذين كفروا) عموم بت پرستان است كه يك دسته آنان مـعـاصر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بودند، و از آن ميان نيز جمعى در مكّه و اطـراف آن زنـدگـى مـى كـردنـد. ولى بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: منظور تنها مشركين اهل مكّه است .
و در جـمـله (قـل بـلى و ربـى لتـبـعـثـن ثـم لتـنـبـون بـمـا عـمـلتـم ) بـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دستور فرمو