ده از پندار مشركين پاسخ دهد، و در جـواب ايـنـكه پنداشتند (ان لن يبعثوا بفرمايد بلى و ربى لتبعثن - به پروردگارم سـوگـنـد كـه به طور يقين مبعوث خواهيد شد) و در اين جمله مطلب به چند وسيله تاءكيد شده ، يكى كلمه بلى يكى سوگند (ربى ) يكى لام تاكيد، و چهارم نون تاءكيد ثقيله .
و كـلمـه (ثم ) در جمله (ثم لتنبون ) تراخى و بعديت را مى رساند، البته بعديت برحسب رتبه كلام ، و در اين جمله اشاره اى هم به غرض بعث شده ، و آن غرض رسيدگى به حساب خلق است ، و معناى جمله (و ذلك على اللّه يسير) اين است كه مبعوث كردن مردم و خبر اعمالشان را به ايشان دادن ، براى خداى تعالى آسان است ، و هيچ دشوارى ندارد، و اين رد اعتقاد مشركين است كه مساءله بعث را محال دانسته مى گفتند: ممكن نيست خداى تعالى چـنـيـن كـارى بـكـند، و دليلى به جز استبعاد نداشتند. و در جاى ديگر قرآن از اين آسانى بعث به مثل (و هو الذى يبدوا الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه ) تعبير آورده ، فرموده : او كـسـى اسـت كـه خـلق را بـدون سـابـقـه و از هيچ بيافريد، و سپس دوباره او را برمى گرداند، و برگرداندنش بر او آسان تر است .
و دليـل بـر ايـنكه معاد براى خداى تعالى دشوارى ندارد، همان اسماء و صفاتى است كه در صـدر آيـات نـام برد، يعنى خلق ، ملك ، علم ، محموديت ، و منزه بودن ، كه جامع همه آن اسـمـاء و صـفـات كـلمـه (اللّه ) اسـت ، كـه مـعـنـايـش دارنـده تـمـامـى صـفـات كمال است .
از ايـنـجـا روشـن مى شود كه چرا در جمله مورد بحث نفرمود (و ذلك عليه يسير)، و چرا نام جلاله را آورد؟
خـواسـت تـا به علت حكم اشاره كرده باشد، و فرموده باشد اگر گفتيم : معاد براى خدا آسـان اسـت ، بـراى ايـن بود كه او اللّه است ، پس ‍ جمله مورد بحث يك حجت برهانى است ، نه صرف ادعا.
اشاره به آياتى كه در آنها براى وقوع و تحقق قيامت قسم ياد شده است 
مـفـسـريـن گـفته اند: آيه مورد بحث سومين آيه اى است كه پيغمبر گراميش را براى وقوع معاد وادار به سوگند به پروردگار خود كرده ، يكى ديگر از آن موارد آيه زير است كه مـى فـرمـايـد: (و يـسـتـنـبـونـك احـق هـو قـل اى و ربى ) و يكى ديگرش اين است كه مى فـرمـايـد: (و قـال الذيـن كـفـروا لا تـاتـيـنـا السـاعـه قل بلى و ربى لتاتينكم )، و سومى آنها آيه مورد بحث ما است .

فامنوا باللّه و رسوله و النور الذى انزلنا و اللّه بما تعملون خبير

ايـن جـمـله نـتـيـجـه گـيـرى از مـضـمـون آيـه قـبـلى اسـت ، بـه دليـل ايـنـكـه حـرف (فاء) در اولش آمده ، مى فرمايد: وقتى مسلم شد كه شما به طور يـقـين مبعوث خواهيد شد، و شما را به ريز و درشت آنچه كرده ايد خبر خواهند داد، پس واجب اسـت بر شما كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد و نيز به آن نورى كه بر رسولش نـازل كـرده كـه هـمـان قرآن باشد كه با نور ساطع خود شما را به سوى صراط مستقيم هدايت نموده و شرايع دين را بيان مى كند، ايمان بياوريد.
در جمله (و النور الذى انزلنا)، التفاتى از غيبت (فامنوا بالله ) به تكلم با غير (انـزلنـا) بـكـار رفـتـه ، و شـايـد نـكـتـه ايـن التـفـات تـكـمـيـل حـجـت بـاشـد، و بـخواهد حجت قبلى را از راه شهادت كه بهتر عذر را قطع مى كند تـكـمـيـل نـمـايـد، چـون خـيـلى فـرق هـسـت بـيـن ايـنـكـه بـگـويـيـم (و النـور الذى انـزل ) كـه يـك جمله خبرى است ، و اينكه بفرمايد: (و النور الذى انزلنا) كه ديگر جـمـله خـبـرى نـيـسـت بـلكـه شـهـادتـى اسـت از خـداى تـعـالى بـرقرآن كتابى آسمانى و نازل از ناحيه او، و معلوم است كه شهادت تاكيدش از صرف خبر بيشتر است .
مـمـكن است در اينجا بپرسى كه : چه فايده اى در شهادت است بامشركين منكر اين هستند كه قـرآن كـلام خـداى تـعـالى اسـت و از نـاحـيـه او نـازل شـده و اگـر كـفـار ايـن مـعـنـا را قـبـول داشـتـند همان حجت گذشته براى اثبات معاد كافى بود، و احتياجى به اين التفات نداشت ؟
در پـاسـخ مـى گـويـيـم : قـبل از اين آيات خداى تعالى چند نوبت به وسيله تحدى انكار مـشـركـيـن را بـاطـل كـرده و فـرموده بود: اگر شك داريد كه اين قرآن از ناحيه خداست ، و احتمال مى دهيد خود محمد كه يك فرد بشر است آن را ساخته و پرداخته باشد، شما مشركين هـم بـشـريـد، و عـرب هـم هـسـتـيـد، يـك سـوره و حـداقـل يـك آيـه بـه مـثـل آن بـيـاوريـد، پس در مقام آيه چنين بهانه اى در كار نيست ، و براى اقامه حجت شهادت مـوكـدتـر از صـرف خـبـر اسـت و حـتـى از خـبـرى كـه مدلل است ، نيز موكدتر است .
(و اللّه بـمـا تعملون خبير) - اين جمله علم خداى تعالى را به ياد آنان مى آورد، علمش بـه دقائق اعمال آنان ، مى خواهد دستور (فامنوا) را به اين وسيله تاءكيد كند، و معناى آن ايـن اسـت كـه : ايمان بياوريد، و در ايمان آوردن خود كوشش هم بكنيد، براى اينكه خدا بـه دقـائق اعـمـالتـان عـالم اسـت ، هـرگـز از هـيـچ يـك از آن اعمال غافل نمى ماند، و او به طور قطع جزاى اعمالتان را مى دهد.
آيـــاتـــى كـــه بـــر جـــمـــع شـــدن مـــردم در قـــيـــامـــت بـراىفصل قضاء دلالت مى كنند.

يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن ...

كـلمـه (يـوم ) ظـرف اسـت بـراى جـمله قبلى كه مى فرمود: (به طور قطع مبعوث مى شـويـد...) و مـنـظـور از (يـوم جمع ) روز قيامت است كه مردم همگى جمع مى شوند، تا خـداى تـعالى بينشان فصل قضا كند، همچنان كه فرمود: (و نفخ فى الصور فجمعناهم جـمـعـا). و مـسـاءله جـمـع شـدن بـراى روز قـيـامـت در قـرآن كـريـم مـكـرر آمـده ، و امثال آيه زير آن را تفسير مى كند و مى فرمايد: (ان ربك يقضى بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) و نيز مى فرمايد: (فاللّه يحكم بينهم يوم القيمه فيما كانوا فـيـه يـخـتـلفـون ) و مـى فـرمـايـد: (ان ربـك هـو يفصل بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون )، كه همه اين آيات اشاره دارند به اينكه جمع شدن مردم در قيامت به منظور فصل القضاء و داورى است . (ذلك يوم التغابن ) - راغـب مـى گـويـد: كـلمـه (غـبـن ) (كـه تـغـابـن مـصـدر بـاب تـفـاعـل آن اسـت ) بـه معناى اين است كه وقتى با كسى معامله مى كنى از راهى كه او متوجه نشود كلاه سر او بگذارى ،
(اگـر مـى خـرى پـول كـمـتـرى بـدهـى ، و اگـر مـى فـروشـى پول بيشترى بگيرى )،
(اليوم التغابن ) چه روزى است ؟ و چه كسانى معنبون مى شوند؟ 
آنـگاه مى گويد: منظور از (يوم التغابن ) كه در قرآن آمده روز قيامت است ، چون در آن روز بـراى هـمـه مـردم كشف مى شود كه در معامله اى كه آيات زير بدان اشاره نموده مغبون شـده اند، و اينكه آن آيات : (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه - بعضى از مردمند كه جان خود را در برابر خو شنوديهاى خدا مى فروشند)، (ان اللّه اشترى من المؤ منين انفسهم ... - خدا از مؤ منين جانهايشان را خريدارى كرده ... و الذين يشترون بعهد اللّه و ايـمـانـهم ثمنا قليلا - آن هايى كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهاى اندكى به دست مى آورند).
در روز قـيـامـت براى همه اين معامله گران كشف مى شود كه مغبون 