).
پـس خـداى سبحان كه رب العالمين است لازمه ربوبيت عامه اش اين است كه او به تنهايى مـالك هـر چـيـز بـاشـد، و مـالك حـقـيـقـى ديگرى غير او نباشد، و نظام جارى در عالم هستى مـجـمـوعـى از انـحاى تصرفات او در خلقش مى باشد، پس هيچ متحركى و هيچ چيز ساكنى بـدون اذن او حـركـت و سـكـون نـدارد، و هـيـچ صـاحـب فـعـلى و هـيـچ قابل فعلى جز با سابقه علم و مشيت او فاعليت و قابليت ندارد، و علم و مشيت او خطاء نمى كند، و قضايش ردخور ندارد.
پـس اعـتـقـاد بـه ايـنـكـه خـداى تـعـالى اللّه يـگـانـه اسـت ، اعـتـقـادات مـذكـور را بـه دنـبـال دارد، و انـسان را به آن حقايق رهنمون شده ، قلب را آرامش مى بخشد، به طورى كه ديـگـر دچـار اضـطـراب نـمـى شـود، چـون مـى دانـد اسـبـاب ظـاهـرى مـسـتـقـل در پـديد آوردن آن حوادث نيستند، زمام همه آنها به دست خداى حكيم است ، كه بدون مصلحت هيچ حادثه ناگوارى پديد نمى آورد، و همين است معناى جمله (و من يومن باللّه يهد قلبه ).
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: معناى آن اين است كه هر كس به توحيد خدا ايمان آورد و در بـرابـر دسـتـوراتش صبر كند، خداى تعالى قلبش را به گفتن (انا لله و انا اليه راجـعـون ) هـدايت مى كند. ولى اين وجه درست نيست ، براى اينكه صبر را در معناى ايمان اخذ كرده .
بـعـضـى ديـگر گفته اند: معنايش اين است كه هر كس به خدا ايمان آورد، خدا قلبش را به سـوى آنـچـه كه بايد بكند هدايت مى كند، در نتيجه در موارد ابتلا به گرفتاريها صبر مـى كـنـد، و در مـوارد عطايا شكر مى كند، و اگر ستمى به او برود طرف را مى بخشد. و اين وجه قريب به همان معنايى است كه ما براى جمله كرديم .
(و اللّه بـكـل شـى ء عـليـم ) - جمله تاءكيد استثناى گذشته است ، ممكن هم هست اشاره بـاشـد بـه آنـچـه آيه سوره حديد افاده مى كرد، و مى فرمود: (ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها).

و اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين

از ظـاهـر ايـنـكـه كـلمـه (اطـيـعـوا) را دو بـار آورد، و نـفـرمـود: (اطـيـعـوا اللّه و الرسـول )، بـر مـى آيـد كـه مـنـظـور از اطـاعـت خـدا بـا اطـاعـت رسـول دو چـيـز اسـت ، و بـا هم اختلاف دارند، و از اين مى فهميم كه مراد (از اطاعت خدا) منقاد شدن براى او است ،
در آنـچـه از شـرايع دين كه تشريع كرده ، و پذيرفتن آن بدون چون و چرا است ، و مراد (از اطـاعت رسول ) انقياد و امتثال دستوراتى است كه او به حسب ولايتى كه بر امت دارد مى دهد، ولايتى كه خدا به او داده است .
و كـلمـه (تـولى ) در جمله (فان توليتم فانما على رسولنا البلاغ المبين )، به معناى اعراض ، و كلمه (بلاغ ) به معناى تبليغ است .
اطاعت رسول (ص ) اطاعت خدا و نافرمانيش نافرمانى او است 
و مـعـنـاى جـمـله اين است : كه اگر شما از اطاعت خدا در آنچه از دين تشريع كرده ، و يا از اطاعت رسول بدان جهت كه ولى امر شما است در آنچه به شما دستور مى دهد اعراض كنيد، رسـول مـا نمى تواند شما را مجبور بر اطاعت كند، براى اينكه او ماءمور به رفتار نشده بلكه تنها ماءمور شده كه رسالت خدا را به شما برساند، كه رسانيد.
از اينجا روشن مى شود كه آنچه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) زايد بر احكام و شـرايـع قـرآن دسـتور داده ، چه اوامرش و چه نواهيش ، رسالت خداى تعالى است ، و در حقيقت اوامر و نواهى خدا را رسانده ، و اطاعت مردم در آن اوامر و نواهى نيز مانند اطاعت اوامر و نواهى قرآن اطاعت خدا است ، همچنان كه اطلاق آيه زير نيز براين معنا دلالت مى كند، چون مى فرمايد: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن اللّه )، و ظاهرش اين است كه اطاعت رسـول در آنچه امر و يا نهى مى كند، به طور مطلق لازم است ، چون آن جناب در آن اوامر و نواهى ماذون به اذن خدا، و اذن خدا در اطاعت رسول مستلزم علم و مشيت خدا به اطاعت اوست ، و وقـتـى اطـاعـت اوامـر و نـواهى او را اراده كرده باشد، قهرا خود آن اوامر و نواهى را هم اراده كـرده اسـت ، پـس مـعـلوم مـى شـود امـر و نهى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از مصاديق امر و نهى خود خدا است ، هر چند كه در مورد غير احكام و شرايعى باشد كه خود خدا جعل كرده است .
و بـه خـاطـر هـمـيـن كـه گـفتيم برگشت اطاعت رسول به اطاعت خداى تعالى است ، در آيه شـريـفـه از غـيبت به خطاب التفات شده با اينكه قبلا خدا را غايب فرض كرده ، فرموده بـود: (خـدا را اطـاعـت كـنـيـد) دنـبـالش خـدا را مـتـكـلم بـه حـسـاب آورده ، مـى فـرمـايـد: (رسـول مـا)، تـا بـفـهـمـانـد گـفـتـه هـا و دسـتـورات رسـول هـم دسـتورات ما است ، و مع ذلك در ضمن سخن تهديدى هم كرده باشد، و به طور اشاره فهمانده باشد كه نافرمانى او نافرمانى ما است .
بـيـان ايـنـكـه اطـاعـت يـك نـحـوه عـبـوديـت اسـت و فقط بايد از خدا و فرستاده اش اطاعت شود

اللّه لا اله الا هو و على اللّه فليتوكل المومنون

ايـن آيـه در مـقـام بـيـان عـلت وجـوب اطـاعـت خـداسـت ، و عـلت ايـنـكـه چـرا اطـاعـت رسـول از مـصـاديـق اطـاعت خداست . توضيح اينكه اطاعت كه عبارت است از گردن نهادن در بـرابـر اوامـر و نـواهى مولى ، خود يكى از شؤ ون عبوديت و بردگى براى مولى است ، زيـرا اگـر مـولى بـرده اى را مـالك مـى شـود، هـيـچ مـنظورى ندارد جز اينكه مالك اراده و عـمـل بـرده باشد، به طورى كه برده اش اراده نكند مگر آنچه را كه مولى اراده مى كند و هـيـچ عـمـلى را انـجـام ندهد مگر آنچه را كه مولايش از او بخواهد انجام دهد، پس طاعت مولى نـحـوه اى از عـبـوديـت عـبـد است ، همچنان كه در آيه زير هم بدان اشاره نموده مى فرمايد: (الم اعـهـد اليـكـم يـا بنى ادم ان لا تعبد وا الشيطان ) با اينكه هيچ كس شيطان را به عنوان خدايى نپرستيده ، پس منظور از پرستش شيطان همان اطاعت كردن اوست .
پـس مـعـلوم شـد اطاعت كردن يك مطيع از مطاع خود عبادت آن مطاع است ، و چون به جز خداى عـزوجـل مـعبودى نيست ، پس ‍ طاعتى جزبراى خدا، و يا هر كسى كه خدا اطاعتش را واجب كرده بـاشـد صـحـيـح نـيـست . در نتيجه معناى آيه مورد بحث چنين مى شود: خداى سبحان را اطاعت كنيد، زيرا به جز معبود كسى نبايد اطاعت شود، و معبود به حق هم به جز خدا كسى نيست ، پس بر شما واجب است كه او را عبادت كنيد، و با اطاعت غير او آن غير را كه يا شيطان است يـا هـواى نـفـس شريك خدا نسازيد. و به اين بيان روشن شد كه چگونه جمله مورد بحث در مقام تعليل است .
بـا آنـچـه كه تا اينجا گفتيم وجه و نكته اينكه چرا نفرمود: (لا رب غيره )، و خصوص الوهيت را انتخاب نمود نيز روشن مى شود.
ايمان به خدا و اطاعت او يك نوع توكل بر او است 
(و على اللّه فليتوكل المومنون ) - اين جمله معناى جمله قبلى را كه مى فرمود: (اللّه لا اله الا هـو) تـاءكـيـد مـى كـنـد. تـوضـيـح ايـنـكـه تـوكـيـل كـه بـا تـوكـل از يك ماده مشتقند، به معناى آن است كه انسان شخص غير خودش را قـائم مـقـام خـود كـنـد تـا او امـور انـ