وند، و اين تعبير در عين حال اشاره اى هم به اين معنا دارد كه اعراض از اين احكام ، و يا تغيير دادن آن خارج شدن از ايمان است .
مـــعـــنـــاى جـــمـــلات آيـــه شـــريـــفـــه : (و مـــن يـــتـــق اللهيجعل له مخرجا....) با توجه به سياق و موضوع آن 

و من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ... قدرا

مـى فـرمـايـد: (و مـن يـتـق اللّه ) و هـر كـس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بـپـرهـيـزد، و حـدود او را نـشـكـنـد، و حـرمـت شـرايـعـش را هـتـك نـنـمـوده ، بـه آن عـمل كند (يجعل له مخرجا) خداى تعالى برايش راه نجاتى از تنگناى مشكلات زندگى فراهم مى كند، چون شريعت او فطرى است ، و خداى تعالى بشر را به وسيله آن شرايع بـه چـيزى دعوت مى كند كه فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مى آورد، و سـعـادت دنـيـايـى و آخـرتـيـش را تـاءمـيـن مـى كـنـد، و از هـمـسـر و مـال و هـر چيز ديگرى كه مايه خوشى زندگى او و پاكى حياتش باشد، از راهى كه خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مى فرمايد، پس اين ترس را به خود راه ندهد كه اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به اين جهت از آن محرمات كـام نـگـيـرد، خـوشـى زندگيش تاءمين نشود، و به تنگى معيشت دچار گردد، نه ، اينطور نيست ، براى اينكه رزق از ناحيه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است كه از عهده ضم انت خود بر آيد.
(و مـن يـتـوكـل عـلى اللّه ) - و كـسـى كـه بـر خـدا تـوكـل كـند، از نفس و هواهاى آن ، و فرمانهايى كه مى دهد، خود را كنار بكشد و اراده خداى سـبـحـان را بـر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را كه خدا از او مى خواهد بر عملى كه خودش دوسـت دارد تـرجـيـح بـدهـد، و بـه عـبـارتـى ديـگـر به دين خدا متدين شود و به احكام او عمل كند.
(فـهـو حـسـبـه ) - چـنـين كسى خدا كافى و كفيل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را كه او آرزو كـنـد، خـداى تـعـالى هـم همان را برايش ‍ مى خواهد، البته آنچه را كه او به مقتضاى فـطـرتـش مـايـه خـوشـى زنـدگـى و سـعادت خود تشخيص مى دهد، نه آنچه را كه واهمه كاذبش ‍ سعادت و خوشى مى داند.
و اينكه فرمود: خدا كافى و كفيل او است ، علتش اين كه خداى تعالى آخرين سبب است ، كه تمامى سبب ها بدو منتهى مى شود، در نتيجه وقتى او چيزى را اراده كند بجا مى آورد و به خـواسـتـه خـود مـى رسـد، بـدون اراده اش دگرگونى پذيرد، او است كه مى گويد: (ما يـبـدل القـول لدى )، و چـيـزى بـيـن او و خـواسـتـه اش حائل نمى گردد، چون او است كه مى گويد: (و اللّه يحكم لا معقب لحكمه )، و اما ساير اسباب كه انسان ها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مى شوند، سببيت خود را از ناحيه خدا مـالكـنـد، و آن مـقدار را مالكند كه او به آنها داده ، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد كـه بـه آن داده ، در نـتـيـجـه در مـقـام فـعـل آن مـقـدار مـى تـوانـد عمل كند كه او اجازه اش داده باشد.
پـس تـنها خدا براى هر كس كه بر او توكل كند كافى است ، و هيچ سبب ديگر چنين نيست ، (ان اللّه بـالغ امـره ) خدا به هر چه بخواهد مى رسد، او است كه فرموده : (انما امره اذا اراد شـيـئا ان يـقـول له كـن فـيـكـون )، و نـيـز فـرمـوده : (قـد جـعـل اللّه لكـل شـى ء قـدرا) پـس هيچ چيز نيست مگر آنكه قدرى معين و حدى محدود دارد، و خـداى سـبـحـان مـوجـودى است كه هيچ حدى او را تحديد نمى كند، و هيچ چيزى به او احاطه نمى يابد، و او خودش محيط به هر چيز است .
شرح مفاد آيه كريمه فوق 
ايـن مـعـنـاى آيه بود، از نظر اينكه در بين آيات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مى شود، و اما اگر از سياق و مورد صرفنظر كنيم ، و اطلاق خود آيه را در نظر بگيريم ،
مـخـرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب ) اين مفاد را به دست مى دهد كه هر كس از خدا بترسد و بـه حـقـيـقـت مـعـنـاى كـلمـه پـروا داشـتـه بـاشـد - كـه البـتـه چـنـيـن تـقـوايـى حـاصـل نـمـى شـود مـگـر بـا مـعرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعـايـت جـانـب او از مـحـرمـات و تـرك واجـبـات - كـه لازمـه آن ايـن است كه اراده نكند مگر فـعـل و تـركى را كه او اراده كرده باشد، و لازمه اين هم آن است كه اراده اش در اراده خداى تعالى مستهلك شده باشد - چنين كسى هيچ عملى انجام نمى دهد مگر از اراده اى از خدا.
لازمه اين نيز آن است كه خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملك خداى تعالى بداند، آن هم ملك طلق او، و او را مالك على الاطلاق خود بداند، مالكى كه به هربخواهد مى تـوانـد در ملكش تصرف كند، و اين ملكيت همان ولايت خدايى است كه خدا با آن ولايت متولى امـر بـنده اش مى باشد، پس براى بنده از ملك حقيقى چيزى باقى نمى ماند مگر آنچه كه خداى سبحان تمليكش كرده باشد، تازه همان را هم كه او دارد باز به ملكيت خدا باقى است ، و ملك همه اش از خداى عزوجل است .
ايـنـجـاسـت كـه خـداى تـعـالى چـنـيـن بـنـده اى را بـه حـكـم (و يـجـعـل له مـخـرجا) از تنگناى و هم و زندان شرك نجات مى دهد، ديگر به اسباب ظاهرى دلبسته نيست و به حكم (و يرزقه من حيث لا يحتسب ) از جايى كه او احتمالش را هم ندهد رزق مـادى و مـعـنـويـش ‍ را فـراهـم مـى كـنـد، امـا رزق ماديش را بدون پيش بينى خود او مى رسـانـد، بـراى ايـنـكـه او قـبـل از رسـيـدن بـه چـنـيـن تـوكـلى رزق خـود را حـاصـل دسـتـرنـج خـود و اثـر اسـبـاب ظـاهـرى مـى دانـسـت ، هـمـان اسـب ابـى كـه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم كه بسيار زيادند جز به اندكى اطلاع نداشت ، و مـثلش مثل كسى بود كه در شبى بس ظلمانى نور بسيار ضعيفى پيش پايش را روشن كرده باشد، و از ماوراى آن فضاى اندك بى خبر باشد، و ليكن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است كه اسباب و مسببات را پشت سر هم مى چيند، و هر طورى كه بخواهد نظام مى بـخـشد، و به هر يك از آن اسباب بخواهد اجازه تاثير مى دهد تاثيرى كه خود بنده چنان تاثيرى براى آن سراغ نداشته .
و امـا رزق مـعـنـويـش را - كه رزق حقيقى هم همانست ، چون مايه حيات جان انسانى است ، و رزقى است فنا ناپذير - بدون پيش بينى خود او مى رساند، دليلش اين است كه انسان نه از چنين رزقى آگهى دارد و نه مى داند كه از چه راهى به وى مى رسد.
توكل واقعى بر خداوند تنها نصيب صالحين از امت اسلام مى شود 
و كـوتـاه سـخـن ايـنـكـه : خـداى سـبـحـان كـه ولى و عـهـده دار سـرپـرسـتـى بـنـده مـتـوكـل خـويـش اسـت ، او را از پـرتگاه هلاكت بيرون مى كشد، و از طريقى كه خود او پيش بينى آن را نمى كند، روزى مى دهد،
و چـنـيـن بـنـده اى بـه خـاطـر ايـنـكـه بـر خـداى تـعـالى تـوكـل كـرده ، و هـمـه امـور خـود را بـه او واگـذار نـمـوده ، هـيـچ چـيـز از كـمـال و از نـعـمت هايى را كه قدرت به دست آوردن آن را در خود مى بيند از دست نمى دهد، خلاصه آنچه را كه اميدوار بود به وسيله سعى و كوشش خود به دست آورد همان را خداى تـعـالى بـرايـش فـراهـم مـى كـنـد، بـراى ايـنـكـه او بـه وى تـوكـ