ل كـرد، و كـسى كه بر خدا توكل كند، خدا همه كاره او مى شود، و هيچ سبب از اسباب ظاهرى اينطور نيست ، براى اينكه هر سببى را كه در نظر بگيرى يكبار كارگر مى افتد بار ديگر نمى افتد، ولى خداى تعالى اين طور نيست ، (ان اللّه بالغ امره )، چون خدا بـه كـار خـود مـى رسـد و تـمـامـى امـور در حـيـطـه قـدرت خـداى تـعـالى اسـت (قـد جعل اللّه لكل شى ء قدرا) و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معين مى كند، بنده متوكل هم يكى از موجودات است ، او نيز از تحت قدرت خدا خارج نيست ، پس اندازه ها و حدود او نيز به دست خدا است .
و چـنـيـن مـقامى تنها نصيب صالحين از اولياى اين امت مى شود، و اما افراد پايين تر افراد مـتـوسـط از اهـل تـقـوى كـه درجـات پـايـيـن تـرى از حـيـث مـعـرفـت و عـمـل دارنـد، از مـوهـبـت ولايـت خـدايـى هـم آن مـقـدارى بـرخـوردارنـد كـه با اخلاص ايمان و اعـمـال صـالحـشـان مطابقت دارد، و چنان نيست كه هيچ بهره اى از اين موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اينكه خداى فرموده : (و اللّه ولى المؤ منين ) و جاى ديگر به طور مطلق فرموده : (و اللّه ولى المتقين ).
آرى هـمـيـن كـه به دين حق متدين هستند، و اين سنت حيات را پذيرفته ، ورود و خروجشان در امـور نـاشـى از اراده خـداى تـعـالى اسـت ، خـود تـقـوى اللّه و توكل بر او است ، براى اينكه اين گونه افراد مؤ من و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خـودشـان قـرار داده انـد، در نـتـيـجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مى شـونـد، و خداى تعالى برايشان از هر ناملايمى مخرجى قرار مى دهد، و از جايى كه خود آنان به فكرشان نرسد روزيشان مى دهد، و پروردگارشان كافى ايشان است ، و او به كـار خـود مـى رسـد و اراده خود را به كرسى مى نشاند، و چگونه چنين نباشد با اينكه او است كه براى هر چيزى قدر و مقدارى معين كرده است .
و اين مؤ منين از محروميت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند كه شرك در ايمان و عملشان رخنه كرده باشد،
و رخـنـه هـم مـى كند، چون همانطور كه در بالا گفتيم غير از صالحان از اولياى خدا، آنها كـه از رتـبـه پـايـيـن ترند از شرك خالى نيستند، همچنان كه فرمود: (و ما يومن اكثرهم بـاللّه الا و هم مشركون ) و از سوى ديگر به طور مطلق فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به ).
و نـيـز فـرمـوده : (و انـى لغـفـار لمـن تـاب و امـن و عمل صالحا)، يعنى هر كسى كه از شرك توبه كند، و باز به طور مطلق فرموده : (و استغفروا اللّه ان اللّه غفور رحيم ).
پـس مـؤ مـن بـه هيچ درجه از درجات ولايت الله بالا نمى رود مگر با توبه از شرك خفى كه هر مرحله از آن پايين تر از درجه ولايت آن مرحله است .
آيـه مـورد بـحـث از آيـات بـرجـسـتـه قـرآن اسـت ، و مـفسرين درباره جمله جمله آن سخنانى پراكنده دارند، كه از نقلش صرفنظر مى كنيم .
مدت عده طلاق 

و اللائى يئسن من المحيض من نسائكم ان ارتبتم فعدتهن ثلثه اشهر...

كلمه (ارتياب ) كه مصدر فعل (ارتبتم ) است به معناى شك و ترديد، و در خصوص آيه منظور شك در يائسه شدن است ، چون ممكن است زنى حيض نبيند، ولى شك داشته باشد كه حيض نديدنش به خاطر كبر سن است ، يا به خاطر عارضه اى مزاجى است . پس معناى آيه اين است كه آن زنانى كه از حيض يائسه مى شوند، اگر در علت يائسه شدنشان شك داشتيد كه آيا به خاطر رسيدن به حد يائسگى است ، يا به خاطر عارضه مزاجى است در صورتى كه طلاقشان داديد بايد سه ماه عده نگه بدارند.
(و اللائى لم يـحـضن ) - اين جمله عطف است بر جمله (و اللائى يئسن ...)، و معنايش اين است كه زنانى كه در سن حيض ‍ ديدن حيض نديدند نيز عده طلاقشان سه ماه است .
(و اولات الاحمال اجلهن ان يضعن حملهن ) - يعنى منتهاى زمان عده زنانى كه آبستن هستند و طلاق گرفته اند، روزى است كه وضع حمل كرده باشند.
(و مـن يـتـق اللّه يـجعل له من امره يسرا) - يعنى كسى كه از خدا بترسد، خداى تعالى برايش آسانى قرار مى دهد،
يـعـنى شدايد و مشقت هايى را كه برايش پيش مى آيد آسان مى سازد. و بعضى گفته اند: معنايش اين است كه امور دنيا و آخرت را برايش آسان نموده ، يا فرجى دنيايى برايش مى فرستد، و يا عوضى آخرتى به او مى دهد.
ذلك امر اللّه انزله اليكم ...

يـعـنـى آنـچـه خـداى تـعـالى در آيـات قـبـلى بـيـان كرد احكامى است كه او به سوى شما نـازل كـرد، و در ايـنـكـه فـرمـود: (و مـن يـتـق اللّه يـكـفر عنه سيئاته و يعظم له اجرا) دلالتـى هـسـت بـر ايـنـكـه پـيـروى اوامـر خـدا خود مرحله اى است از تقوى ، مانند اجتناب از مـحـرمـات كـه آن هـم مـرحله اى ديگر از تقوى است ، و شايد اين دلالت براى آن باشد كه امـتـثـال اوامـر هـم مـلازم بـا اجـتـنـاب از حـرام اسـت ، و آن حـرام عـبـارت اسـت از تـرك امتثال .
و مـعناى (تكفير سيئات ) پوشاندن آن به وسيله مغفرت است ، و مراد از سيئات گناهان صـغيره است ، در نتيجه تقوى تنها براى گناهان كبيره باقى مى ماند، و مجموع جمله (و مـن يـتـق اللّه يكفر عنه سيئاته و يعظم له اجرا) در معناى آيه شريفه زير مى باشد كه فرموده : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما)، و از اين دو آيه شريفه بر مى آيد كه مراد معصوم (عليه السلام ) هم كه در تعريف تقوى فرمود: (عبارت است از ورع از محارم خدا) همان گناهان كبيره است .
و نـيـز بـر مـى آيـد كـه مـخـالفـت بـا احـكـامـى كـه خـداى تـعـالى دربـاره طـلاق و عـده نـازل فـرمـوده از گـنـاهـان كـبـيـره اسـت چـون تـقـوايـى كـه در آيـه شـريـفـه ذكـر شـده مـشـتـمـل بـر مـسـائل مـذكـور نـيـز مـى شـود، و مـمـكـن نـيـسـت كـه مـسـائل خـود آيـه را شـامـل نـگـردد، پـس مـخـالفـت مـذكـور جـزو سـيـئات قـابـل تـكـفـيـر نـيـسـت ، و گـرنـه نـظـم و مـعـنـاى آيـه مختل مى شود.

اسكنوهن من حيث سكنتم من وجدكم ...

راغـب در مفردات مى گويد: كلمه (من وجدكم ) به معناى تمكن و مقدار توانگريتان است ، چـون غنى را (وجدان ) و (جده ) مى خوانند، و بعضى قرائت كلمه (وجد) را هم به فتحه واو حكايت كرده اند هم به ضمه و هم به كسره .
ضمير (هن ) به مطلقات ، يعنى زنان طلاقى بر مى گردد، و اين معنا را سياق تاءييد مى كند.
و مـعـنـاى آيـه ايـن كـه زنـانى را كه طلاق داده ايد بايد در همان مسكن كه خودتان ساكنيد سكنى بدهيد، البته هر كس به مقدار وجدش ، آن كس كه توانگر است به قدر توانگريش ، و آنكه فقير است باز به مقدار توانائيش .
(و لا تضاروهن لتضيقوا عليهن ) - يعنى حق نداريد ضررى متوجه آنان كنيد تا ماندن در آن سكنى برايشان دشوار شود، و از نظر لباس و نفقه در مضيقه شان قرار دهيد.
تكليف بچه شيرخوار زن مطلقه 
(و ان كـن اولات حـمـل فـانفقوا عليهن حتى يضعن حملهن ) - معناى اين قسمت از آيه روشن اسـت ، مـى فـرمـايـد: اگر زنان طلاقى حامله باشند، بايد نفقه آنان را بدهيد تا فرزند خود را بزايند.
(فـان ارضـعـن لكـم فـاتـوهن اجورهن ) - يعنى اگر حاضر شدند نوزاد خود را شير دهـنـد، بـر شـمـا اسـت كـه اجـرت ش