 خضوع .
ايـن معنايى كه براى قنوت كرديم با جمله اى كه در آخر سوره درباره مريم آمده كه (و كـانـت مـن القـانـتـيـن ) تـاءيـيـد مـى شود، پس قنوت همان چيزى است كه بعضى از زنان رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) فـاقـد آن بـودنـد، و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، كه اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند، و نـيز تقوى از نافرمانى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، و پرهيز از آزار او، كه باز فاقد آن بودند.
بـا بـيانى كه گذشت فساد اين گفتار روشن مى شود كه بعضى گفته اند: وجه بهترى زنـان فـعـلى از زنـان قـبـلى آن حـضـرت ايـن اسـت كه زنان فعلى آن جناب داراى شرافت هـمـسـرى بـا آن جـنـاب هـستند، و زنان قبلى به خاطر جدايى از آن جناب شرافت را از دست دادنـد، وجـه فـسـاد ايـن سخن اين است كه اگر ملاك بهترى كه در آيه شريفه آمده صرف هـمـسـرى بـا آن جـنـاب بـاشـد، بـايـد هـر زنـى كـه بـا آن جـنـاب ازدواج مـى كـرده افضل و اشرف از زنان مطلقه آن جناب باشد، هر چند آن صفاتى كه در آيه ملاك كرامت و بـرترى است نداشته باشد، و در اين صورت شمردن آن صفات در آيه شريفه هيچ مورد نداشته ، (و چون خداى عزوجل منزه از بى مورد سخن گفتن است ، پس ملاك برترى ، زوجيت و همسرى نيست ، بلكه همان صفاتى است كه در آيه ذكر شده ).
در كشاف آمده كه اگر بپرسى چرا در اين آيه صفات را بدون (واو) عاطفه شمرده ، و تنها بين دو صفت (ثيب ) و (بكر) واو عاطفه آورده ، در پاسخ مى گوييم : صفاتى كـه در اول آيـه شمرده ، مانعه الجمع نيستند، و ممكن است همه آنها در يك نفر يافت شود، و به همين جهت واو عاطفه لازم نداشت ، به خلاف دو صفت ثيب و بكر، ممكن نيست در آن واحد در يك فرد جمع شود، زيرا زنان يا بيوه اند، و يا دوشيره .

يا ايها الذين امنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا وقودها الناس و الحجاره ...

كـلمـه (قوا) جمع امر حاضر از مصدر (وقايه ) است ، و وقايه به معناى حفظ كردن چيزى است از هر خطرى كه به آن صدمه بزند، و برايش مضر باشد، و كلمه (وقود) - بـه فـتـحـه واو - اسـم هر چيزى است كه با آن آتش را بگيرانند، چه آتش هيزم و چه مانند آن ، و مراد از كلمه (نار) آتش است ، و اگر انسان هاى معذب در آتش دوزخ را آتش گـيـرانـه دوزخ خوانده ، بدين جهت است كه شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود آنان است ، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (ثم فى النار يسجرون )، در نتيجه جمله مـورد بـحـث يـكـى از ادله تجسم اعمال همچنان كه ظاهر آيه بعدى هم كه مى فرمايد: (يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا...)، همين معنا است ، براى اينكه در آخرش مى فرمايد: تنها و تـنـهـا اعـمال خودتان را به شما به عنوان جزا مى دهند. و اما كلمه (حجاره ) را بعضى تفسير كرده اند به بت ها.
مـــراد از تـــوصـــيـــف مـــلائكـه مـوكـل بـر جـهنم به غلاظ و شداد بودن و اينكه : (لا يعصونالله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون )
(عليها ملئكه غلاظ شداد لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون ) - يعنى بر آن آتـش مـلائكـه اى مـوكـل شـده انـد تـا انـواع عـذاب را بـر سـر اهل دوزخ بياورند، ملائكه اى غلاظ و شداد.
كلمه (غلاظ) جمع (غليظ) است ، و غليظ ضد رقيق است ، و مناسب تر با مقام اين است كـه مـنـظـور از (فرشته غليظ) و (فرشتگان غلاظ) فرشتگانى باشد كه خشونت عمل دارند، (چون فرشتگان مثل ما آدميان قلب مادى ندارند تا متصف به خشونت و رقت شوند) در آيـه اى هـم كـه بـعـدا مـى آيـد غـلظـت را عـبـارت از غـلظـت در عـمـل دانـسته ، فرموده : (جاهد الكفار والمنافقين و اغلظ عليهم ) كلمه (شداد) هم جمع شـديـد اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى پـهـلوان و قـهـرمـان و نـيـرومـنـد در تـصـمـيـم و عمل است .
و جـمـله (لا يـعـصـون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون ) به منزله تفسيرى است براى جـمـله (غـلاظ شـداد)، مـى فرمايد: منظور از غلاظ و شداد اين است كه فرشتگان نامبرده مـلازم آن مـاءمـوريـتـى هـسـتـنـد كـه خـداى تـعالى به آنان داده ، و غير از خدا و اوامرش هيچ عامل ديگرى از قبيل رقت و ترحم و امثال آن در آنان اثر نمى گذارد، و خدا را با مخالفت و يا رد، عصيان نمى كنند، هر چه را ماءمور باشند مو به مو اجرا مى كنند، بدون اينكه چيزى از خود آنان فوت شود، و يا به خاطر ضعف و خستگى از ماءموريت كم كنند، (نتيجه عذابى كـه آنـان بـه انـسان ها مى دهند عذابى است كه اگر انسانى آن را انجام مى داد، مى گفتيم فلانى شكنجه گرى غلاظ و شديد،
ترجمه الميز ان ج : 19 ص : 561
و مـردى بـى رحـم و بـى شـفـقـت اسـت ، و خـلاصـه ايـنـكـه ) وقـتـى عمل چنين عملى بود، مى توان صاحب عمل را غليظ و شديد خواند.
توضيحى راجع به مكلف بودن ملائكه 
و با اين بيان روشن مى شود كه جمله (لا يعصون اللّه ما امرهم ) ناظر به اين است كه ايـن فـرشـتـگـان مـلتـزم بـه تـكـليف خويشند، و جمله (يفعلون ) ناظر به اين است كه عـمـل را طـبـق دسـتـور انـجـام مـى دهـنـد، پـس شـمـا خـوانـنـده عـزيز مانند بعضى از مفسرين خـيـال نـكـنـيـد كـه جـمـله دومـى تـكـرار جـمـله اول اسـت ، خـيـر، جـمـله اول راجـع بـه دست نكشيدن از كار است ، و جمله دوم راجع به اين است كه كار را مو به مو طبق دستور خدا انجام مى دهند.
فـخر رازى در تفسير كبير خود در ذيل آيه شريفه مورد بحث گفته : در اين آيه اشاره اى اسـت بـه ايـنـكـه ملائكه در آخرت مكلف به تكاليف مى شوند (همانطور كه ما انسان ها در دنيا مكلف هستيم ) آنها در آخرت مورد تكاليف و اوامر و نواهى مى گردند، و عصيان ملائكه به همين است كه با امر و نهى خدا مخالفت كنند
ولى ايـن حـرف درسـت نـيـسـت ، چون در آيه چنين اشاره اى وجود ندارد آيه شريفه تنها مى خـواهـد بـفـرمـايـد: مـلائكـه مـحـض اطـاعـتـنـد، و در آنـهـا مـعـصـيـت نـيـسـت ، و بـه اطـلاقـش شامل دنيا و آخرت هر دو مى شود، پس ملائكه نه در دنيا عصيان دارند و نه در آخرت ، پس هيچ وجهى ندارد كه رازى تكليف ملائكه را مختص به آخرت بداند.
و نـيـز تـكليف ملائكه از سنخ تكليف معهود در مجتمع بشرى ما نيست ، چون در بين ما انسان هـاى اجـتـمـاعـى تـكـليـف عـبـارت از ايـن اسـت كـه تـكـليـف كـنـنـده اراده خـود را مـتـعـلق بـه فعل مكلف كند، و اين تعلق امرى است اعتبارى ، كه دنبالش پاى ثواب و عقاب به ميان مى آيـد، يـعـنـى اگـر مـكلف موجودى داراى اختيار باشد، و به اختيار خود اراده تكليف كننده را انـجام بدهد، مستحق پاداش مى شود، و اگر ندهد سزاوار عقاب مى گردد، و در چنين ظرفى يـعـنى ظرف اجتماع ، ونسبت به چنين تعلقى يعنى تعلق اعتبارى البته ، هم فرض اطاعت هـسـت و هم فرض معصيت ، هم ممكن است مكلف فعل مورد اراده تكليف كننده را بياورد و هم ممكن است نياورد.
امـا در غـير ظرف اجتماع مثلا در بين ملائكه كه زندگيشان اجتماعى نيست ، و اعتبار در آن راه ندارد، تا فرض اطاعت و معصيت هر دو در آن راه داشته باشد، تكليف هم معناى ديگرى دارد، آرى مـلائكـه خـلقـى از مـخلوقات خدايند، د