منات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ...). احتمال هم دارد كه كلمه (معه ) متعلق باشد بـه جـمـله (امـنـوا و جـمـله نـورهـم يـسـعـى ...)، اوليـن خبر و آن ديگرى دومين خبر براى (الذين ) باشد، كه بنابر اين ، معنا چنين مى شود: روزى كه خدا پيامبرش را خوار نمى كـنـد، و كسانى كه به او ايمان آوردند، و در نتيجه با او هستند، اولا نورشان در جلو و در دسـت راسـتـشـان در حـركـت اسـت ، و ثـانـيـا مـى گـويـنـد پـروردگـارا نـور مـا را كامل كن .
(نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم ) - عين اين مضمون در آيه شريفه (يوم ترى المـؤ مـنـيـن و المـومـنـات يسعى نورهم بين ايديهم و بايمانهم ) بود، و ما در آنجا مقدارى پـيـرامـونـش بـحـث كـرديـم ، در ايـنـجـا تـنـهـا ايـن را اضـافـه مـى كـنـيـم كـه احتمال دارد نورى كه در پيش ‍ روى آنان به حركت در مى آيد نور ايمان باشد، و نور دست راستشان نور عمل باشد.
مقصود از دعاى مؤ منين در قيامت : (ربنا اتمم لنا نورنا...)
(يـقـولون ربـنـا اتـمـم لنـا نـورنـا و اغـفـر لنـا انـك عـلى كل شى ء قدير) - از سياق بر مى آيد مغفرتى كه مؤ منين درخواست مى كنند سبب تماميت نور و يا حداقل ملازم با تماميت نور باشد، در نتيجه آيه شريفه مى رساند كه مؤ منين در آن روز نـور خـدا را نـاقـص مـى بـيـنـنـد، و چـون نـور آن روز ايـمـان و عـمـل صـالح امـروز اسـت ، مـعـلوم مـى شـود نـقـصـى در درجـات ايـمـان و عـمـل خـود مـى بـيـنـنـد، و يـا مـى بـيـنند كه آثار گناهان در نامه اعمالشان جاى عبوديت را گـرفـتـه ، و در آن نـقـاط عـمـل صالحى نوشته نشده ، و آمرزش گناهان كه درخواست دوم ايشان است ، تنها باعث آن مى شود كه گناهى در نامه نماند، ولى جاى خالى آن گناهان را چـيـزى پر نمى كند، لذا در خواست مى كنند، خدا نورشان را تمام كند، آن نقاط خالى را هم پر كند، و آيه شريفه (و الذين امنوا باللّه و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهما جرهم و نورهم ) هم به اين معنا اشاره دارد.
مراد از امر به جهاد با منافقين به پيامبر اكرم (ص ) 

يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماويهم جهنم و بئس المصير

مـراد از (جـهـاد بـا كـفـار و مـنـافـقين ) بذل جهد و كوشش در اصلاح امر از ناحيه اين دو طـايـفه است ، و خلاصه منظور اين است كه با تلاش پى گير خود جلو شر و فسادى كه ايـن دو طايفه براى دعوت دارند بگيرد، و معلوم است كه اين جلوگيرى در ناحيه كفار به اين است كه حق را براى آنان بيان نموده ، رسالت خود را به ايشان برساند، اگر ايمان آوردنـد كـه هيچ ، و اگر نياوردند باايشان جنگ كند. و در ناحيه منافقين به اين است كه از آنـان دلجـويـى كـنـد و تـاءليـف قـلوب نـمايد، تا به تدريج دلهايشان به سوى ايمان گرايش يابد. و اگر همچنان به نفاق خود ادامه دادند، جنگ با منافقان (كه شايد ظاهر آيه شريفه هم همين باشد)، سنت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر آن جارى نشده ، و آن جناب در تمام عمر با هيچ منافقى نجنگيده ،
ناگزير بايد كلمه (جاهد) را به همان معنايى كه كرديم بگيريم .
بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از جهاد، سخت گيرى با آنان در اقامه حدود است ، چون بيشتر كسانى كه در عهد رسول خدا(ص ) حد مى خوردند، همين منافقين بودند. ولى خواننده عزيز خودش به نادرستى اين سخن واقف است .
بحث روايتى 
روايـــاتـــى در ذيـــل آيـــات نـــخـــســـت ســـوره تـــحـــريـــم و شـاءننزول آن آيات 
قمى در تفسير خود به سندى كه به ابن السيار دارد، از او از امام صادق (عليه السلام ) روايـت كـرده كـه در تـفـسـيـر آيـه (يـا ايـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احـل اللّه لك تـبـتـغـى مـرضـات ازواجـك ) فـرمـوده اسـت : عـايـشـه و حـفـصـه روزى كـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در خانه ماريه قبطيه بودند به گوش نشستند، و بعدا به آن جناب اعتراض كردند كه چرا به خانه ماريه رفتى ، حضرت سوگند خورد كـه و اللّه ديـگـر نـزديك او نمى شوم ، خداى تعالى در اين آيه آن جناب را عتاب كرد كه چرا حلال خدا را بر خود حرام كردى ، كفاره قسم را بده ، و همچنان به همسرت سر بزن .
و در كافى به سند خود از زراره از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : من از آن جناب از مردى پرسيدم كه به همسرش گفته : تو بر من حرامى ، حضرت فرمود: اگر مـن حـاكـم مـبـسـوط اليـد بـودم تـوى سـرش مـى زدم و مـى گـفـتـم خـدا او رابـر تـو حـلال كـرده ، بـه چـه اجـازه اى بر خود حرامش مى كنى ؟ بله اين مرد سخنى كه گفته هيچ اثـرى نـدارد، و زنـش هـمـچـنـان زن او اسـت ، تـنـهـا دروغـى بـه زبـان خـود رانـده ، و به حـلال خـدا گـفـتـه كه تو بر من حرامى ، و گرنه با اين كلام نه طلاقى واقع شده و نه كفاره اى لازم مى شود.
عـرضـه داشـتـم : پـس آيـه شـريـفـه (يـا ايـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احـل اللّه لك )، چـه مـى گـويـد؟ ايـن آيـه كـفـاره را واجـب كـرده اسـت ؟ فـرمـود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) ماريه را در عين اينكه همسرش بود بر خود حرام كـرد، و سـوگـند خورد كه به او نزديك نشود، و كفاره اى كه بر آن جناب واجب شد كفاره سوگند بود، نه كفاره تحريم .
و در الدر المـنـثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه ، به سندى صـحـيـح از ابـن عـبـاس روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) هر وقت به خانه همسرش سوده مى رفت ، در آنـجـا شـربـتـى از عـسـل مـى نـوشيد، روزى از منزل سوده در آمد و به خانه عايشه رفت ، عـايـشـه گـفت : من از تو بويى مى شنوم ، از آنجا به خانه حفصه رفت ، او هم گفت من از تـو بـويـى مـى شـنـوم . حضرت فرمود: به گمانم بوى شربتى باشد كه من در خانه سـوده نـوشـيـدم ، و و اللّه ديـگر نمى نوشم ، خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه (يا ايها النبى لم تحرم ما احل اللّه لك ...).
مـؤ لف : ايـن حـديـث بـه طـرق مـخـتـلف و الفـاظـى مـخـتـلف نـقـل شـده ، ليـكـن بـه روشـنى با آيات مورد بحث كه همه در يك سياق قرار دارند تطبيق نمى شود.
و نـيز در آن كتاب است كه ابن سعد و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : عـايـشه و حفصه خيلى به هم علاقمند بودند و با هم مى جوشيدند، روزى حفصه به خانه پـدرش عـمـر رفـت ، و بـا پـدر گـرم گـفـتـگـو شـد، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) وقـتى خانه را از حفصه خالى ديد، فرستاد كـنـيـزش بـيـايد، و با كنيزش در خانه حفصه بود، و اتفاقا آن روز روزى بود كه بايد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به خانه عايشه مى رفت ، عايشه آن جناب را با كـنـيزش در خانه حفصه يافت ، منتظر شد تا بيرون بيايد، و سخت دچار غيرت شده بود، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) كنيزش را بيرون كرد، و حفصه وارد خانه شد و گـفـت : مـن فـهـمـيـدم كـه چـه كسى با تو بود، به خدا سوگند تو با من بدى مى كنى . رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) فرمود. به خدا سوگند راضيت مى كنم ، و من نـزد تو سرى