 مى سپارم آن را حفظ كن . پرسيد آن سر چيست ؟ فرمود: آن اين است كه به خـاطـر رضـايـت تـو ايـن كـنيزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش . حفصه چون اين را شـنـيـد نـزد عـايشه رفت و سر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را نزد او فاش ‍ سـاخـت ، و مـژده اش داد كـه رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) كنيز خود را بر خود حرام كرد، همين كه حفصه اين عمل خلاف را انجام داد، خداى تعالى پيامبر گراميش را بر آن واقـف سـاخـت ، و در آخـر فـرمـود: (يـا ايـهـا النـبـى لم تـحـرم مـا احل اللّه لك .)
مؤ لف : اين روايت هم آنطور كه بايد به روشنى با آيات مورد بحث و مخصوصا با جمله (عـرف بـعـضـه و اعـرض عـن بـعـض ) نـمى سازد، زيرا ظاهر عبارت اين است كه خداى تعالى بعضى از خلافكاريهاى آن دو زن را بيان كرد، و همه را بيان نكرد، و ظاهر عبارت
(يـا ايـهـا النـبـى ) ايـن اسـت كـه هـمـه آن اسـرار را بـراى رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) فاش ساخت ، و به آن جناب عتاب كرد كه چرا چيزى را كه پروردگارت برايت حلال كرده بر خود حرام مى كنى .
و نـيـز در آن كـتـاب كه طبرانى و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير آيه (و اذ اسر النبى الى بعض ازواجه حديثا) گفته : حفصه در خانه خودش به درون اطاق رفت و ديد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در حجره او با ماريه كنيزش عـمل زناشويى انجام مى دهد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به حفصه فرمود: جـريـان را بـه عـايـشـه خـبر مده تا من به تو بشارتى بدهم ، و آن بشارت اين است كه پدرت بعد از من و بعد از ابو بكر زمامدار مسلمانان مى شود.
حـفـصـه بـلافـاصـله خـبـر را بـه عـايـشـه رسـانـيـد، عـايـشـه از رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) پرسيد: چه كسى به تو خبر داد كه پدر من و پدر حفصه بعد از تو زمامدار مى شوند؟ فرمود: خداى عليم و خبير، عايشه گفت : من ديگر بـه روى تـو نـظـر نـمـى كـنـم تـا مـاريـه را بـر خـود حـرام كـنـى ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم او را بر خود حرام كرد، و اينجا بود كه آيه شريفه (يا ايها النبى لم تحرم ...) نازل گرديد.
نقد و بررسى روايات فوق 
مـؤ لف : روايـات در ايـن باب بسيار زياد، و بسيار مختلف است ، و در بيشتر آنها آمده كه مـاريـه را بـه خـاطر كلام حفصه بر خود حرام كرد، نه به خاطر كلام عايشه ، و گوينده (مـن انـبـاك هـذا - چـه كـسـى ايـن را به تو خبر داد) حفصه بود، نه عايشه ، و منظور حفصه از اين سوال اين بود كه چه كسى به تو خبر داد كه من جريان ماريه را به عايشه رساندم .
و ايـن روايـات با همه كثرتش در عين حال ، ابهامى را كه در جمله (عرف بعضه و اعرض عـن بـعـض هـسـت )، بـر طـرف نـكـرده و روشـن نـكـرده كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـراى چه كسى بعضى از داستان را تعريف كـرد، و از بعضى ديگرش صرفنظر نمود. بله در روايتى كه ابن مردويه از على (عليه السـلام ) نـقل كرده آمده است كه هيچ انسان بزرگوارى به خود اجازه نمى دهد ته و توى يـك مـاجـرا را در آورد، بـراى ايـنـكـه خـداى عـزوجـل (دربـاره رسـول گـرامـيـش ) مى فرمايد: (عرف بعضه و اعرض عن بعض ) قسمتى از داستان را بـا پـى گـيـرى كـشـف كرد، و از بقيه آن صرفنظر نمود. و نيز در روايتى كه ابن ابى حـاتـم ، از مـجـاهـد و ابـن مـردويـه از ابـن عـبـاس ‍ نـقـل كـرده انـد آمـده كه آن قسمتى را كه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) پى گيرى و كشف كرد مساءله ماريه بود، و آنچه را كه از پى گيريش صرفنظر نمود مساءله زمامدارى ابو بكر و عمر بعد از رحلت خود بود،
چون ترسيد اشاعه پيدا كند.
اشـكالى كه متوجه اين دو روايت است اين است كه كجاى اين كار كرامت و بزرگوارى است ، آيـا افـشا كردن ماجراى ماريه (كه يك مساءله خانوادگى بزرگوارى است )؟! و يا پنهان كـردن زمـامـدارى ابو بكر و عمر بزرگوارى است ؟ يا اينكه اگر كرامتى باشد در عكس ‍ ايـن قـضـيـه اسـت ؟ يـك انـسـان بـزرگـوار هـمـواره مـسـائل خـانـوادگـى و نـامـوسـى خـود را پـنـهـان مـى دارد، و مسائل اجتماعى را در اطلاع همه مى گذارد.
شاءن نزول آيه تريم به نقل عمر بن الخطاب 
علاوه بر اين ، سبب نزول آيه از عمر بن خطاب به چند طريق روايت شده ، و در روايات او اسمى از اين ماجرا برده نشده ، مثلا در عده اى از كتب حديث نظير بخارى و مسلم و ترمذى از ابـن عـبـاس روايـت شده كه گفت : من همواره حريص بودم ، از عمر جريان دو نفر از همسران رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) را كـه آيـه (ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قـلوبكما) درباره آنان نازل شده بپرسم : تا آنكه سالى عمر به حج رفت ، من نيز با او حـج كـردم ، در بـيـن راه عـمـر از جـاده مـنـحـرف شـد، (مـن حـس كردم مى خواهد دست به آب بـرسـانـد) مـشـك آب را گرفتم ، و با او رفتم ، ديدم بله در نقطه اى نشست ، ايستادم تا كارش تمام شد، بعد آب به دستش ريختم تا وضو بگيرد، (و يا دست خود را بشويد).
آنـگـاه گـفـتـم : اى امـيـرالمـؤ مـنـيـن آن دو زن از زنـان رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) كه خداى تعالى درباره شان فرموده : (ان تـتـوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكما) كيانند؟ گفت : اين از تو عجب است ، اى ابن عباس ، آن دو زن عـايـشـه و حـفـصـه بـودنـد، آنـگـاه شـروع كـرد جـريـانـشـان را بـرايـم نقل كرد.
و گفت : ما مردم قريش و اهل مكّه زنان را توسرى خور خود داشتيم ، و بر آنان مسلط بوديم ، و چـون بـه مـديـنـه مـهاجرت كرديم ، به مردمى برخورديم كه توسرى خور زنان خود هـسـتـنـد، و زنـانـشان بر آنان تسلط دارند، رفته رفته زنان ما هم شروع كردند از زنان مدينه چيز ياد گرفتن ، روزى من به همسرم غضب كردم ، و با او قهر نمودم ، ولى او مرتب از در آشتى در مى آمد، و من آشتى نمى كردم ، همسرم گفت چرا آشتى نمى كنى ، (تو كه از پـيـغـمـبـر بـالاتـر نـيستى )، به خدا قسم زنان پيغمبر اگر بين يكى از آنها با پيغمبر اختلافى بيفتد، اين كدورت بيش از يك روز طول نمى كشد، روز قهر مى كند و شب آشتى . گفتم : زنان پيغمبر هم هر كدامشان چنين كنند زيانكارند.
آنگاه گفت : و منزل من در مدينه در محله عوالى بود، و مرا همسايه اى از انصار بود، كه با او نـوبـت گذاشته بودم ، يكبار او به خدمت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى رفت و خبر وحى و اخبار ديگر را براى من مى آورد، و يك نوبت من مى رفتم .
در ايـن بـيـن چـنـد روزى داشتيم با آن همسايه صحبت مى كرديم ، كه قبيله غسان دارند اسب هـاى خـود را نـعـل مى كنند كه به جنگ ما بيايند، روزى به طرف خانه آمد و درب خانه مرا كـوبـيد و گفت : حادثه مهمى رخ داده ، پرسيدم : آيا قبيله غسان آمده ؟ گفت نه ، حادثه اى كـه از حـمـله غـسـان مـهـم تـر اسـت ، و آن ايـن اسـت كـه رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) زنان خود را طلاق داده . من در دلم گفتم اى داد و بـيـداد حـفـصـه دخـتـرم بـيـچـاره شـد، و مـن ايـن را هـمـيـشـه پـيـش بـيـنـى مـى كـردم كـه رسول خدا (صلى