 اللّه عليه و آله وسلم ) نتواند با دختر من زندگى كند، و سرانجام او را طلاق دهد، همين كه نماز صبح را خوانديم ، لباس خود را پوشيدم و به طرف خانه حفصه روان شـدم ، ديـدم حـفـصـه گـريـه مـى كـنـد. پـرسـيـدم آيـا رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) تو را طلاق داد؟ گفت : نمى دانم ، ولى از من كـنـاره گـيـرى كـرده و در مـشـربـه (نـام بـاغـى اسـت كـه مـاريـه در آن مـنـزل داشـت ، و به همين مناسبت آن باغ را مشربه ام ابراهيم مى گفتند) عزلت گزيده . من بـه طـرف مـشـربـه رفـتـم ، در آنـجـا بـه غـلامـى سـيـاه بـرخـوردم ، گـفـتـم از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اجـازه بـگـيـر داخـل شوم غلام سياه برگشت و گفت اجازه گرفتم ، ليكن حضرت چيزى نفرمود، ناگزير بـه طـرف مـسـجـد رفـتـم و پـيـرامـون مسجد جمعيتى را ديدم كه مى گريستند، پهلوى آنها نشستم .
ولى نـتـوانـسـتـم خود را آرام كنم ، دوباره برخاستم نزد غلام سياه آمده گفتم برايم اجازه بـگـير. غلام به درون رفت و برگشت ، و گفت اجازه گرفتم ، ليكن حضرت چيزى نگفت ، هـمـيـن كـه خـواسـتـم بـرگـردم ، غـلام صـدايـم زد كـه بـرگـرد و داخـل شـو، حـضـرت اجـازه فـرمـودنـد، داخـل مـنـزل شـدم ديـدم رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـه حـصـيرى تكيه كرده و خشونت حصير در بـدنـش اثـر گـذاشـتـه . عـرض كـردم : يـا رسـول اللّه آيا زنان خود را طلاق گفته اى ؟ فرمود: نه ، عرض كردم : اللّه اكبر، يا رسول اللّه ما مردم قريش ‍ همواره مسلط بر زنان خود بوديم ، از روزى كه وارد مدينه شده ايم زنان ما بدهوا شده اند، چون در مدينه زنان بـر مـردان مـسـلطـنـد، روزى مـن به همسرم خشم كردم ، ولى او بدون اينكه پروايى داشته بـاشـد و بـه خـشـم مـن اعتنايى بكند با من گفت و شنود و نشست و برخاست كرد، من به او پـرخـاش كـردم كـه مـثـلا چـقـدر پـررويـى گـفـت : پررويى ندارد، به خدا سوگند زنان رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) همين طورند، اگر كدورتى پيش بيايد بيشتر از يك روز طول نمى كشد، شبش با آن حضرت گفت و شنود مى كنند،
ترجمه ال ميزان ج : 19 ص : 571
مـن در پـاسـخ همسرم گفتم زنان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم بد مى كنند، هـر كـس ايـن كـار را بـكـنـد زيانكار است ، بعدا روزى به خانه دخترم حفصه رفتم ، از او پـرسـيـدم آيـا شـمـا زنان پيامبر اينطوريد كه سر به سر آن جناب مى گذاريد، و اگر قـهر هم بكنيد تا شب بيشتر ادامه نمى دهيد؟ حفصه گفت : آرى ، گفتم : هر كس از شما چنين كند بدبخت و زيانكار است ، براى اينكه چه امنيتى داريد، از اينكه خداى تعالى به خاطر خـشـم رسـولش بـر شـمـا خـشـم كـنـد؟ و آيـا بـعـد از خـشـم خـدا جـز هـلاكت چه خواهد بود، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) چون اين را شنيد تبسم كرد.
عـرض كـردم مـن هـمـواره بـه حـفـصـه سـفـارش كـردم سـر بـه سـر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) مـگـذار، و از او چـيـزى درخـواسـت مكن ، هر چه خـواسـتـى بـه خود من بگو تا برايت فراهم كنم ، و اگر هؤ ويت از تو قشنگ تر بود، و نـزد رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه و آله وسـلم ) مـحـبـوب تـر بـود تـحـريـك نـشـوى ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بار ديگر تبسم كرد.
(مـن چـون آن جـنـاب را خـوشـحـال ديدم ) عرض كردم اجازه مى دهى خودمانى و آزاد بنشينم ؟ فـرمـود بـله . همينكه اجازه داد سرم را بلند كردم و نگاهى به اطراف خانه افكندم ، بجز سـه قـطـع پـوسـت دبـاغـى نـشـده چـيـزى نـيـافـتـم ، عـرض كـردم : يـا رسول اللّه دعا بفرما و از خدا وسعتى براى امتت درخواست كن ، مردم فارس و روم با اينكه خـدا را نـمـى پـرسـتـنـد چـه زنـدگـى مـرفـه و گـشـاده اى دارنـد، تـا ايـن را گـفـتـم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) برخاست و نشست ، آنگاه فرمود: اى پسر خطاب آيا (از دارايى روم و فارس و تهى دستى من و امتم نسبت به حقانيت دين من ) به شك افتادى ؟ آخر آنها مردمى كافرند، و خداى تعالى هر سهمى كه از خوشى زندگى داشته اند همه را در دنـيـا بـه آنـان داده . و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) (در هـمان ايام ) سـوگـند ياد كرده بود كه به خانه همسران خود نرود، و خدا او را در اين باب مورد عتاب قرار داده ، و برايش كفاره سوگند را واجب كرده بود.
مـؤ لف : ايـن داسـتـان از عـمـر بـن خـطـاب بـه طـور مـخـتـصـر و مـفـصل به چند طريق نقل شده ، - و ليكن به طورى كه ملاحظه مى كنيد - اين روايت هيچ سـخـنـى دربـاره اينكه سرى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به بعضى از هـمـسرانش سپرده بود چه بوده ؟ ندارد، و نيز در آن نيامده كه آن چه افشا كرد چه بوده و آنچه از افشايش اعراض فرمود چه بوده ، با اينكه مهم به دست آوردن اين معانى است .
و در عـيـن حـال از ظـاهـر ايـن روايـت بـرمـى آيـد كـه مـراد از تـحـريـم حـلال در آيـه شـريـفه اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) تمامى زنان خـود را بـر خـود حـرام كرده بوده ، با اينكه آيه شريفه غير اين را مى فرمايد، چون آيه شـريـفـه دلالت دارد بـر ايـنـكـه آن جـنـاب در صـدد تحصيل رضاى همسرانش بوده ،
و به خاطر دلخوشى آنان چيزى را بر خود حرام كرده ، علاوه بر اين در اين روايات نيامده كـه چـرا مـسـاءله تـوبـه را بـه دو نـفـر از زنـان آن حضرت اختصاص داد و فرمود: (ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه ...).
رواياتى راجع به اينكه منظور از (صالح المؤ منين ) على (ع ) است 
و در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير روايت آورده كه گفت : من از امام باقر (عليه السـلام ) شـنـيـدم مـى فـرمـود: منظور از صالح المؤ منين در آيه شريفه (ان تتوبا الى اللّه فـقـد صـغـت قـلوبـكـمـا و ان تـظـاهـرا عـليـه فـان اللّه هـو مـوليـه و جبريل و صالح المومنين ) على بن ابى طالب (عليه السلام ) است .
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـردويـه از اسـمـاء بـنـت عـمـيس روايت كرده كه گفت : از رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) شنيدم آيه (ان تتوبا...) را تلاوت مى كرد تا مى رسيد به جمله و صالح المؤ منين و مى فرمود: صالح المؤ منين على بن ابى طالب است .
مـؤ لف : صـاحـب تـفـسـيـر بـرهـان بـعـد از نـقـل روايـت ابـى بـصـيـر كـه در سـابـق نـقـل كـرديـم گـفته است : محمد بن عباس در اين معنا پنجاه و دو حديث از طرق خاصه و عامه جـمـع آورى كـرده ، آنـگـاه خـود صـاحـب بـرهـان مـقـدارى از آن احـاديـث را نقل كرده است .
چگونه اهل خود را از آتش خفظ كنيم (قوا انفسكم و اهليكم نارا...)
و در كـافـى بـه سـند خود از عبد الاعلى مولاى آل سام از امام صادق (عليه السلام ) روايت كـرده كـه فـرمـود: وقـتـى آيـه (يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا قـوا انـفـسـكـم و اهـليـكـم نـارا) نـازل شـد، مـردى از مـؤ مـنـيـن نـشـسـت و شروع كرد به گريه كردن ، و گفتن اينكه من از نـگـهـدارى نـفـس خـودم عاجز بودم ، اينك ماءمور نگهدارى ا