د بـراى هـر يـك از نـواحـى عـالم ربـى جـداگانه كه يا از خـيـل فـرشـتـگـان اسـت ، و يـا از مـخـلوقـات ديـگـر، و خـداى عزوجل رب همه عالم نيست ، بلكه تنها رب آن ارباب است و بس .
و بـه هـمين جهت در سوره بسيارى از نعمت هاى الهى از خلقت و تدبير را نام مى برد، چون در حقيقت ذكر اين نعمت ها استدلالى است بر ربوبيت عامه الهى .
و نـيز به همين مناسبت است كه سخن را با كلمه (تبارك ) آغاز كرده ، چون اين كلمه به مـعناى كثرت صدور بركات از ناحيه خداى عزوجل است ، و نيز مكرر جناب ربوبى را به صـفـت رحـمـان كـه مـبـالغـه در رحـمـت اسـت مـى سـتـايـد، چـون رحـمـت ، هـمـان عـطـيـه در قبال استدعاى حاجتمند است ، و در اين سوره سخنى هم از انذار و تهديد آمده ، و در آخر به مساءله حشر و قيامت منتهى مى گردد.
و مـضـامين آيات آن به دو مساءله خلاصه مى شود: يكى دعوت به يگانگى او در ربوبيت را بـپـذيرند، و دوم اينكه به معاد معتقد شوند و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكّه نازل شده است .

تبارك الذى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير

كـلمـه (تبارك ) درباره هر چيزى استعمال شود از كثرت صدور خيرات و بركات از آن چيز خبر مى دهد.
افاده كمال تسلط خدا بر ملك در جمله (بيده الملك ) 
و جـمـله (الذى بـيـده المـلك ) از آنـجـا كـه مـطـلق اسـت شـامل تمامى ملك مى گردد، و اين تعبير يعنى (خدايى كه ملك به دست اوست ) استعاره به كنايه است ، مى خواهد به طور كنايه از كمال تسلط خدا بر ملك خبر دهد، و بفهماند آن چـنـان مـلك در مـشـت او اسـت كـه به هر نحو بخواهد در آن تصرف مى كند، همانطور كه يك انـسـان نـيرومند موم را در دست خود به هر شكل بخواهد در مى آورد و مى چرخاند، پس خداى تعالى به نفس خود مالك هر چيز و از هر جهت است ، و نيز مالك ملك هر مالك ديگر است .
پس توصيف خداى عزوجل بـه ايـنـكه ملك به دست اوست ، توصيفى وسيع تر از توصيف او به (مليك ) در جمله (عند مليك مقتدر)، و صريح تر و مؤ كدتر است از توصيف او در جمله (له الملك ).
و جـمـله (و هـو عـلى كـل شى ء قدير) اشاره است به اينكه قدرت خداى تعالى محدود
به هيچ حدى و منتهى به هيچ نهايتى نيست ، و لازمه اطلاق ملك هم به حسب سياق همين است ، هـر چـنـد كـه صـرف نـظـر از سـيـاق ، مـطـلق آوردن مـلك (كـه از صـفـات فعل است ) از لوازم اطلاق قدرت است كه از صفات ذات است .
در ايـن آيـه شريفه علاوه بر آنچه افاده نمود، اشاره اى هم به حجتى دارد كه با آن حجت بر امكان معاد استدلال مى شود، و توضيحش ‍ به زودى مى آيد.
وجه اينكه فرمود: (خلق الموت ...)

الذى خلق الموت و الحيوه ليبلوكم ايكم احسن عملا و هو العزيز الغفور

كـلمـه (حـيـات ) در مـورد چـيزى بكار مى رود كه آن حالتى دارد كه به خاطر داشتن آن حـالت داراى شـعـور و اراده شـده است . و كلمه موت به معناى نداشتن آن حالت است ، چيزى كـه هـسـت بـه طـورى كه از تعليم قرآن برمى آيد معناى ديگرى به خود گرفته ، و آن عـبـارت از اسـت كـه هـمـان مـوجـود داراى شـعـور و اراده از يـكـى از مـراحـل زنـدگـى بـه مـرحـله اى ديـگـر مـنـتـقـل شـود، قـرآن كـريـم صـرف ايـن انـتـقال را موت خوانده با اينكه منتقل شونده شعور و اراده خود را از دست نداده ، همچنان كه از آيـه (نـحن قدرنا بينكم الموت ... فيما لا تعلمون ) اين معنا استفاده مى شد، بنا بر ديگر نبايد پرسيد: چرا در آيه مورد بحث فرموده : (خدا موت و حيات را آفريده ) مگر مـرگ هـم آفـريـدنى است ؟ چون گفتيم : از تعليم قرآن برمى آيد كه مرگ به معناى عدم حيات نيست ، بلكه به معناى انتقال است . امرى وجودى كه مانند حيات خلقت پذير است .
علاوه بر اين اگر مرگ را امر عدمى بگيريم ، همانطور كه عامه مردم هم چنين مى پندارند، باز خلقت پذير هست ، چون اين عدم با عدمهاى صرف فرق دارد و مانند كورى و تاريكى ، عدم ملكه است ، كه حظى از وجود دارد.
جـمـله (ليـبـلوكم ايكم احسن عملا) بيانگر هدف از خلقت موت و حيات است ، و با در نظر گرفتن اينكه كلمه (بلاء) (كه مصدر ليبلوكم است ) به معناى امتحان است ، معناى آيه چـنين مى شود: خداى تعالى شما را اينطور آفريده كه نخست موجودى زنده باشيد، و سپس بميريد، و اين نوع از خلقت مقدمى و امتحانى است ، و براى اين است كه به اين وسيله خوب شـمـا از بـدتـان مـتـمـايـز شـود، مـعـلوم شـود كـدامـتـان از ديـگـران بـهـتـر عـمـل مـى كـنـيـد، و مـعـلوم اسـت كـه اين امتحان و اين تمايز براى هدفى ديگر است ، براى پاداش و كيفرى است كه بشر با آن مواجه خواهد شد.
مـفـاد ايـنـكـه درر تـعـليـل آفـريـنـش مـوت و حـيـات فـرمـود: (ليـبـلوكـم ايـكـم احـسـن عملا)
آيـه مـورد بحث علاوه بر مفادى كه گفتيم افاده مى كند، اشاره اى هم به اين نكته دارد كه مـقصود بالذّات از خلقت رساندن جزاى خير به بندگان بوده ، چون در اين آيه سخنى از گـنـاه و كـار زشـت و كـيفر نيامده ، تنها عمل خوب را ذكر كرده و فرموده خلقت حيات و موت بـراى ايـن اسـت كـه مـعـلوم شـود كـدامـيـك عـمـلش بـهـتـر اسـت . پـس صـاحـبـان عمل نيك مقصود اصلى از خلقتند، و اما ديگران به خاطر آنان خلق شده اند.
ذيـل آيـه هـم كـه مـى فرمايد: (و هو العزيز الغفور) مطالب صدر را تاءييد نموده مى فـهـماند او عزيز است ، چون ملك مطلق و قدرت مطلقه خاص او است ، پس هيچ كس نيست كه بـر او غـالب شـود، و اگـر مـخـالفـيـن و عاصيان خود را قدرت مخالفت و عصيان داده به مـنـظور آزمايش بوده ، و به زودى از آنان انتقام مى گيرد. و نيز مى فهماند او غفور است ، چـون از بـسـيارى گناهان در دنيا عفو مى كند، و بسيارى از آنها را به طورى كه وعده داده در آخرت مى آمرزد.
و در عين حال با آوردن اين دو نام ، هم عاصيان را تخويف كرد و هم تطميع نمود، چون وقتى اين دو نام در سياق دعوت ذكر شوند، تخويف و تطميع را مى رساند.
ايـن را هـم بـايـد دانـسـت كـه مـضـمـون آيـه شـريـفـه صـرف ادعـاى بـدون دليـل نـيست ، و آنطور كه بعضى پنداشته اند نمى خواهد مساءله خلقت مرگ و زندگى را براى آزمايش ، در دلها تلقين كند. بلكه مقدمه اى بديهى و يا نزديك به بديهى است كه بـه لزوم و ضـرورت بـعـث بـراى جزا حكم مى كند. براى اينكه انسانى كه به زندگى دنـيـا قـدم نهاده ، دنيايى كه دنبال آن مرگ است ، ناچار عملى و يابه عبارتى اعمالى دارد كـه آن اعمال هم يا خوب است يا بد ممكن نيست عمل او يكى از اين دو صفت را نداشته باشد، و از سوى ديگر به حسب فطرت مجهز به جهازى معن وى و عقلائى است ، كه اگر عوارض سـوئى در كـار نـبـاشـد او را به سوى عمل نيك سوق مى دهد، و بسيار اندكند افرادى كه اعـمـالشـان مـتـصـف بـه يـكـى از دو صـفـت نـيـك و بـد نـبـاشـد و اگـر بـاشـد در بـيـن اطفال و ديوانگان و ساير مهجورين است .
و آن صـفـتى كه بر وجود هر چيزى مترتب مى شود، و در غالب افراد سريان دارد، غايت و هدف آن موجود به شمار مى رود، هدفى كه منظور آفريننده آن از پديد آوردن آن همان صفت است ، مثل حيات نباتى فلان درخت كه غالبا منتهى مى شود به بار