راى هـمـه شـنـاخـته شده نيست ، مثل ماندن مرغان در فضا و آمد و شد كردن در هوا، كه در بـدو نـظـر سـوال انـگـيـز اسـت ، و بـه مـحـض ‍ مـشـاهـده آن انـسـان را مـنتقل به خداى سبحان مى كند، و مى فهماند سبب حقيقى و اعلاى پيدايش مرغان ، خداست ، و پروازشان هم مستند به او است . و بعضى ديگر اينطور نيستند، نظير ايستادن و زندگى كـردن انـسـان در روى زمـيـن ، كـه انـسـان مـعـمـولى را منتقل به اين معنى نمى كند، و لذا مى بينيم خداى سبحان در كلامش نظر بندگان خود را به آن گـونه امور جلب مى كند، تا زودتر و بهتر به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت پى ببرند.
و در كـلام الهـى نـمونه هاى بسيارى از اين قبيل امور آمده ، نظير نگهداشتن آسمانها بدون سـتـون ، و نـگـه داشتن زمين از متلاشى شدن ، و نگهدارى كشتى ها بر روى آب ، و اختلاف ميوه ها و رنگها و زبانها و امثال آن ، كه سبب طبيعى نزديك آنها از نظرها پنهان است ، و در نـگـاه اول ذهـن از تـوجـه بـه آن امـور بـه آسـانـى مـنـتـقـل مى شود به اينكه خدا آنها را ايجاد كرده ، و اگر بعدها در اثر دقت و تحقيق متوجه سبب طبيعى و نزديك آن گردد، آن وقت در پديد آورنده سبب طبيعيش فكر مى كند، تا در آخر باز به خداى تعالى منتهى شود، و بفهمد كه (الى ربك المنتهى ).
در تـفـسـيـر كشاف در پاسخ اينكه چرا در مقابل كلمه (صافات ) نفرمود: (قابضات )، و بـه جـاى آن فـعـل (يـقـبـضـن ) را آورد؟ مـى گـويـد: عـلتـش ايـن اسـت كـه اصـل در طـيران و پرواز، گشودن بالها است نه جمع كردن آنها، چون طيور در فضا مانند مـاهـيـان در دريـا شـنـاورنـد، و اصـل در شـنـاورى بـاز كـردن و گـشـودن بـال اسـت ، و امـا جـمـع كـردن و بـستن آن براى اين است كه به اين وسيله جلو برود، و از بـالى كـه زده بـود نـتـيـجـه بـگـيـرد، پـس اصـل در پـرواز و شـنـا هـمـان بـال زدن اسـت ، و بـديـن جـهـت عـمـل اصـلى را بـه صـيـغـه اسـم فـاعـل (صـافـات ) آورد، و عـمـل غـيـر اصـلى را بـه صـيـغـه فـعـل مـضـارع (يـقـبـضـن ) تـا بـفـهـمـانـد عـمـل طـيـور مـانـنـد مـاهـيـان هـمـان بـال زدن اسـت ، و امـا بـال جـمـع كـردن بـراى نـتـيـجـه گـيـرى از بال زدن است ، و خودش مقصود اصلى نيست .
و ايـن سـخـن وقـتـى درسـت اسـت كه آيه شريفه بخواهد يكى از آيات الهى را خاطر نشان سازد، آيتى كه از مجموع جمله (صافات و يقبضن ) استفاده مى شود، و آن مساءله طيران اسـت ، ولى احـتـمـال دارد آيـه شـريـفـه بخواهد دو آيت را ارائه دهد، يكى نيفتادن مرغان در حال بال زدن ،
و يكى نيفتادنشان در حال بال جمع كردن .
و در ايـنـكـه بعد از يادآورى ذلول بودن زمين ، و سوار بودن انسان بر منكب زمين ، مساءله پرواز طيور در هوا را آورد، لطفى نهفته است كه بر كسى پوشيده نيست .

امن هذا الذى هو جند لكم ينصركم من دون الرحمن ان الكافرون الا فى غرور

آيـه تـوبيخ و سركوبى كفار است ، كه به جاى خداى تعالى معبودهايى ديگر گرفتند تـا يـاريـشـان كنند، و به همين سياق آيه قبلى را كه سياق غيبت بود به سياق خطاب بر گردانيد تا توبيخ و سركوبى رخ به رخ انجام گيرد، و سرزنش دردناك تر شود.
و مـعـنـاى جـمله (امن هذا الذى ...)، اين است كه : نه ، بلكه مى پرسم . آن چه كسى است كـه بـه آن اشاره مى شود، كه اين ياور شما و لشكر شما است غير از رحمان ، اگر خداى رحمان سرنوشت شومى و يا عذابى براى شما مقدر كرده باشد آيا آن ياور، شما را يارى مـى كـنـد؟ نه ، پس غير از خدا كسى نيست كه شما را يارى كند. و اين بيان اشاره است به ايـنكه پندار مشركين خطا است ، مشركين بت ها را نمى پرستند، مگر به خاطر همين كه آنان را در شـدائد يـارى كـنـند، با اينكه اين مشركين و خدايانشان هر دو ملك خدايند، و بت ها نه براى خود، مالك نفع و ضررى هستند، و نه براى ديگران .
و چـون مـشـركـيـن از ايـن تـوبـيـخ و سركوبى خدا پاسخى نداشتند بدهند، لذا خود خداى تـعالى از آن سوال ملامت آميز جواب داد، كه : (ان الكافرون الا فى غرور) يعنى غرور آنـچـنـان آنـان حـمـله ور شـده كـه از هـر طـرف احـاطـه شـان كـرده ، خيال كرده اند اعتقادشان به الوهيت آلهه اعتقاد درستى است .
تـــمـــثـــيـــلى بـــراى بـــيـــان حـــال مـــؤ مـــن طـــالب بـــصـــيـــرت و كـــافـــرجـــاهـــل و لجـــوج تـــمـــثـــيـــلى بـــراى بـــيـــان حـال مـؤ مـن طـالب بـصـيـرت و كـافـرجاهل و لجوج 

افمن هذا الذى يرزقكم ان امسك رزقه بل لجوا فى عتو و نفور

كـلمـه (ام ) در ايـنجا نيز به معناى (بلكه ) است ، مى فرمايد: بلكه مى پرسم آن چـه كـسى است كه به آن اشاره مى شود، و گفته مى شود: اين است آنكه شما را روزى مى دهد، و آيا اگر خدا روزى خود را از شما دريغ بدارد، آن كس به جاى خدا شما را روزى مى دهـد؟ آنـگـاه خـود خـداى سـبـحـان پـاسـخ مـى دهـد بـه ايـنـكـه : (بل لجوا فى عتو و نفور)، يعنى حق براى آنان روشن شده ولى در برابر آن خاضع نـمـى شوند تا تصديقش كنند، و پيرويش نمايند، بلكه در دور شدن از حق و نفرت از آن همچنان ادامه داده ، و بيشتر جلو مى روند.

افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى سويا على صراط مستقيم

كـلمـه (مـكـب ) اسـم فـاعـل از (اكـبـاب ) (بـاب افـعال ) است ، و (اكباب الشى ء على وجهه ) به معناى آن است كه كسى را به رو به زمين بيندازى ،
در كشاف گفته معناى عبارت اكب اين است كه داخل شد در كب و داراى كب شد.
آيـه مـورد بـحـث اسـتـفـهـامـى اسـت انكارى از يكسان بودن دو حالت سر پا راه رفتن و با صورت روى زمين خزيدن ، و اين تعريض و توبيخى است از كفار، كه در ضمن روى سخن را هـم از آنـان برگردانيد، و از شرافت حضور و خطاب محرومشان كرد، ساده تر بگويم در آيـه قـبلى كفار را مخاطب قرار داده بود، ولى بعد از آنكه در آخر آن آيه سخن از لجاجت ايشان رفت ، در آيه مورد بحث ديگر خطاب را ادامه نداد، بلكه آنان را غايب فرض كرد، و اين خود مزيد بر تعريض است ، و منظور آيه اين است كه كفار در لجاجت و سركشى عجيبى كـه دارنـد، و در نـفـرتـشـان از حـق مـثل كسى مى مانند كه راهى را كه مى خواهد طى كند با خـزيـدن روى زمـيـن ، آنهم به صورت ، طى كند، و معلوم است كه چنين كسى نه بلنديهاى مـسـيـر خـود را مـى بـيـنـد نه پستى ها را، و نه نقاط پرتگاه و سراشيبى ها را، پس ‍ چنين كسى هرگز نظير آن كس ديگر كه سر پا و مستقيم راه مى رود نمى تواند باشد، چون او جـاى هر قدم از قدمهاى خود را مى بيند، و احيانا اگر موانعى هم سر راهش باشد مشاهده مى كـنـد، و علاوه بر اين مى داند كه اين راه به كجا من تهى مى شود، و اين كفار راه زندگى خـود را مـثـل آن شـخـص خـزنـده طـى مـى كنند، اينها با اينكه مى توانند مستقيم راه بروند، خـوابـيـده روى زمـيـن مـى خزند، يعنى با اينكه حق را تشخيص مى دهند متعمدا چشم خود را از شـنـاخـتـن آنچه كه بايد بشناسند مى بندند، و خود را به نديدن مى زنند و با اينكه مى توانند طبق وظيفه اى كه بايد عمل كنند از عمل كردن به وظيفه چشم مى پوش