 يكديگر مشورت مى كردند، و مى گفتند: (ان لا يـدخـلنـهـا اليـوم عـليـكـم مسكين )، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفى بداريد، تا فـقـرا و مـسـاكـيـن خـبـردار نـشـونـد، و گـرنـه آنـهـا هـم داخل باغ مى شوند، و ناچارتان مى كنند سهمى از ميوه ها را به آنان اختصاص دهيد، و غدوا صـبـح زود بـه طرف باغ روان شدند، (على حرد) در حالى كه قرارشان بر اين بود كـه مـسـكـينان را منع كنند، (قادرين )، در دلهاى خود چنين فرض و تقدير مى كردند كه به زودى ميوه ها را خواهند چيد، و حتى يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد.

فلما راوها قالوا انا لضالون بل نحن محرومون

ولى هـمينكه باغ را بدان وضع مشاهده كردند، و ديدند كه چون صريم شده ، و طائفى از ناحيه خدا دور آن طواف كرده و نابودش ‍ ساخته ،
بـا خـود گفتند (انا لضالون ) ما چه گمراه بوديم ، كه به خود وعده داديم ميوه ها را مى چينيم و يك دانه هم به فقرا نمى دهيم .
بعضى اينطور معنا كرده اند كه : نكند راه باغمان را گم كرده ايم .
(بـل نـحن محرومون ) - اين جمله اعراض از جمله سابق است ، و معنايش است كه نه تنها گمراهيم بلكه از رزق هم محروم شديم .

قال اوسطهم الم اقل لكم لو لا تسبحون ...راغبون

 (قـال اوسـطـهـم )، آنـكـه از سـايـريـن مـيـانـه روتـر و مـعـتـدل تـر بـود چـون او هـمـواره مـردم خـود را بـه حق يادآورى مى كرد، هر چند كه در مقام عمل از آنان پيروى مى نمود بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از اوسط كسى است كه سن و سـال مـتـوسـطـى داشـتـه . ليـكـن ايـن حـرف درسـت نـيـسـت - (الم اقـل لكـم ) آيا به شما نگفتم - معلوم مى شود قبلا به آنان نصيحت كرده بود، و اگر قـرآن كـريـم آن را نـقـل نكرده ، براى بود كه جمله مورد بحث به خواننده مى فهمانيد كه چنين نصيحتى قبلا شده بوده ، ديگر احتياج به ذكر آن نبود - (لو لا تسبحون )، چرا تسبيح خدا نمى گوييد، و او را از داشتن شريكها منزه نمى داريد؟ و چرا بر قدرت خود و ساير اسباب ظاهرى اعتماد مى كنيد و سوگند مى خوريد، كه حتما فردا ميوه ها را مى چينيم ، و ان شـاء اللّه نـمـى گـويـيـد و خـدا را بـه كـلى از دخـالت و سـبـبـيـت و تـاثـيـر مـعزول مى كنيد و همه تاثيرها را به خود و ساير اسباب ظاهرى منسوب مى كنيد؟ اين همان شرك است ، كه شما را از ارتكابش ‍ زنهار دادم .
آرى اگر گفته بودند (ليصرمنها مصبحين الا ان يشاء اللّه ) معنايش اين مى شد كه خدا هـيـچ شـريـكـى نـدارد، اگر به چيدن ميوه موفق مى شدند به اذن خدا شده بودند، و اگر نـمى شدند باز به مشيت خدا نشده بودند، پس همه امور به دست خداست ، و او را شريكى نيست .
بـعـضـى گـفـتـه اند: منظورشان از تسبيح خدا ياد خدا و توبه به درگاه او بوده ، چون گناهى از ايشان سر زده بود، و آن اين بود كه نيت كردند مسكينان را از ميوه هاى چيده شده محروم سازند،وجه بد نيست البته در صورتى كه منظور از استثناء كنار گذاشتن سهمى از ميوه براى فقراء باشد.

قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين

ايـن جـمـله حكايت تسبيح صاحبان باغ مذكور است كه بعد از ملامت آن شخص ميانه رو متوجه خـطـاى خـود شـده ، خـدا را تسبيح كردند، و گفتند: خدا را از شركايى كه در سوگند خود برايش اثبات كرديم منزه مى داريم ، تنزيهى نگفتنى ، و اعتراف داريم كه يگانه رب ما اوسـت و او اسـت كه با مشيت خود امور ما را تدبير مى كند، آرى ما در اثبات شريكها براى او ستمكار بوديم .
بنابر اين ، جمله مورد بحث ما هم تسبيح خدا است ، و هم اعترافشان است به اينكه در اثبات شركا برنفس خود ستم كرده اند.
و بـنـابـر آن قـول ديـگـر كـه نـقل كرديم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ايشان است به اينكه هم به خود ستم كردند و هم به فقرا.

فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون

پس رو به يكديگر نهاده بعضى بعض ديگر را به خاطر ظلمى كه مرتكب شدند به باد ملامت گرفتند.

قالوا يا ويلنا... راغبون

كـلمـه (طغيان ) كه اسم فاعل (طاغى ) از آن مشتق شده به معناى تجاوز از حد است و ضـمـيـر در (مـنـهـا) بـه كـلمـه (جـنـه ) آن هـم بـه اعتبار ميوه اش برمى گردد، چون منظورشان اين بوده كه اميد است پروردگار ما چيزى بهتر از ميوه هايى كه سوختند به ما بدهد.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : صـاحبان باغ بعد از آنكه به ظلم و طغيان خود متوجه شدند گـفـتـنـد: اى واى بـر مـا كـه ما مردمى متجاوز از حد بوديم ، و پا از گليم عبوديت فراتر نـهـاديم ، براى اينكه براى پروردگار يكتاى خود اثبات شريك كرديم ، و او را يگانه در ربـوبـيـت ندانستيم ، و ما اميدواريم پروردگارمان بهتر از آن جنت كه طائفى از عذاب ، سـيـاهـش كـرد و سـوزانـد، چـيـزى بـه مـا بـدهـد، چـون مـا ديـگـر از هـر چـيـزى ديـگـرى دل بريديم ، و دل به او بستيم .

كذلك العذاب و لعذاب الاخره اكبر لو كانوا يعلمون

كـلمـه (العذاب ) مبتداى موخر، و كلمه (كذلك ) خبر مقدم است ، و تقديرش (العذاب كذلك ) است ، يعنى نمونه عذابى كه ما بشر را از آن زنهار مى دهيم عذاب اصحاب باغ اسـت . و حـاصـلش ايـن شـد كـه خـداى تـعـالى انـسـان را بـا مـال و اولاد امـتـحـان مـى كـنـد، و انـسـان بـه وسـيـله هـمـيـن مال و اولاد طغيان نموده مغرور مى شود و خود را بى نياز از پروردگار احساس نموده ، در نتيجه اصلا پروردگار خويش را فراموش مى كند، و اسباب ظاهرى و قدرت خود را شريك خـدا مـى گـيـرد، و قـهـرا جـرات بـر مـعـصـيـت پـيـدا مـى كـنـد، در حـالى كـه غافل است از اينكه عذاب و وبال عملش دورا دور او را گرفته ،
و ايـنـطـور عـذابـش آمـاده شـده ، تـا نـاگـهـان بـر سـرش بـتـازد، و بـا هـول انگيزترين و تلخ ‌ترين شكل رخ بنمايد، آن وقت از خواب غفلتش ‍ بيدار مى شود، و بـه يـاد نـصيحت هايى مى افتد كه به او مى كردند و او گوش نمى داد، آن وقت نسبت به كـوتـاهـى هـاى خـود اظـهـار نـدامـت مـى كـنـد، از ظـلم و طـغـيـان خـود شـرمـنـده مى شود، و از پـروردگـارش درخواست برگشتن نعمت مى كند، تا اين بار شكر او را به جاى آورد، عينا هـمـانـطـور كـه سـرگـذشـت صـاحـبـان بـاغ به آن انجاميد. بنابر اين قرآن مى خواهد با نقل اين داستان يك قاعده كلى براى همه انسان ها بيان كند.
و اينكه فرمود: (و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند)، علتش اين است كه عـذاب آخـرت از قـهر الهى منشاء دارد، و چيزى و كسى نمى تواند در برابرش مقاومت كند، عـذابـى اسـت كـه خـلاصـى از آن نـيـسـت ، حـتـى مـرگـى هـم بـه دنـبـال نـدارد، بـه خـلاف عـذابـهـاى دنـيـوى كـه هـم در بـعـضـى اوقـات قابل جبران است ، و هم با مرگ پايان مى پذيرد، عذاب آخرت از تمامى جهات وجود، محيط بـه انـسـان اسـت ، و دائمـى و بـى انتها است ، نه چون عذابهاى دنيا كه بالاخره تمام مى شود.
بحث روايتى 
رواياتى درباره مراد از (ن )، (قلم ) و (ما يسطرون ) 
در كتاب معانى به سند خود از سفيان بن سعيد ثورى روايت كرده كه از امام صادق (عليه السـلام ) تـفـسـيـر حـروف مـقـطـعه اول سوره ها را پرسيده ، و آن جناب فرموده : اما حرف (نـون ) كـه در