 اول سـوره (ن ) است ، نهرى است در بهشت ، كه خداى تعالى به آن دسـتـور داد مـنـجـمـد شـود، و منجمد گشته مداد شد، و به قلم فرمود تا بنويسد، قلم آنچه بـوده و تـا روز قيامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت ، پس مداد مدادى است از نور، و قلم هم قلمى است از نور، و لوح هم لوحى است از نور.
سـفـيـان مى گويد به او گفتم : يا بن رسول اللّه امر لوح و قلم و مداد را برايم بيشتر شـرح بـده ، و از آنچه خدا به تو آموخته تعليمم بفرما. فرمود: اى ابن سعيد اگر نبود كه تو اهليت پاسخ را دارى پاسخت نمى دادم ، بدانكه (نون ) فرشته اى است كه به قلم گزارش ‍ مى دهد، و قلم فرشته اى است كه به لوح گزارش مى دهد، لوح هم فرشته اى كـه اسـرافـيـل گـزارش مـى دهـد، و او نـيـز فـرشـتـه اى اسـت كـه بـه مـيـكـائيـل گـزارش مـى دهـد و مـيـكـائيـل هـم بـه جـبـرئيـل ، و جبرئيل به انبيا و رسولان . آنگاه فرمود اى سفيان برخيز بر و كه بيش از اين را صلاحت نمى دانم .
و در هـمـان كتاب به سند خود از ابراهيم كرخى روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از معناى لوح و قلم پرسيدم ، فرمود: دو فرشته اند.
و نيز در همان كتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) روايت كـرده كه در تفسير آيه (ن و القلم و ما يسطرون ) فرمود: منظور از قلم ، قلمى است از نـور، و كـتـابـى از نور كه در لوح محفوظ قرار دارد، و مقربين درگاه خدا شاهد آنند، (و كفى باللّه شهيدا).
مـؤ لف : در مـعـانـى گـذشـتـه روايـاتـى ديـگـر از امـامـان اهـل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، و ما در تفسير آيه (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ) حـديـثـى را كـه قمى از عبد الرحيم قصير از امام صادق (عليه السلام ) درباره لوح و قلم روايـت كـرده نـقـل كـرديـم ، در آن آمده بود كه سپس مهر بر دهان قلم زد، و ديگر از آن به بـعـد تـا ابـد قـلم سـخـن نـگ فت ، و نخواهد گفت ، و آن عبارت است از كتاب مكنون كه همه نسخه ها از آنجا است .
و در الدر المـنـثـوركـه ابـن جـريـر از مـعـاويـه بـن قـره از پـدرش روايـت كـرده كـه گـفت رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در معناى (ن و القلم و ما يسطرون ) فرمود: لوحـى از نـور و قـلمـى از نـور اسـت كـه بر تمامى آنچه شده و تا قيامت مى شود جريان يافته و همه را نوشته است .
مـؤ لف : در مـعـنـاى ايـن حـديـث رواياتى ديگر نيز هست و اينكه در حديث فرمود: (جريان يـافـته )، منظور اين است كه آنچه از حوادث در متن كائنات رخ مى دهد، مطابق همان چيزى اسـت كـه در آن كـتـاب نوشته شده . نظير اين تعبير تعبيرى است كه در روايت ابو هريره آمـده ، كه فرمود: (سپس بر دهان قلم مهر نهاد، در نتيجه ديگر سخن نگفت ، و تا قيامت هم سخن نخواهد گفت ).
روايـــاتـــى دربـــاره مـــراد از (خـــلق عـــظـــيـــم )، مـــراد از(كل حلاف مهين ....) و... 
و در مـعانى به سند خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه (و انك لعلى خلق عظيم ) فرمود: خلق عظيم همين اسلام است .
و در تـفـسـيـر قـمـى از ابـى الجـارود از حـضـرت امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) نقل شده است كه درباره جمله (انك على خلق عظيم ) فرمود يعنى (على دين عظيم ).
مـؤ لف : مـنـظـور ايـن بـوده كـه ديـن اسـلام مـشـتـمـل بر كمال هر خلق پسنديده هست و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) داراى آن بوده ، و در روايت معروف از آن جناب نقل شده كه فرمود: (بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ).
و در مـجـمـع البـيان به سندى كه به حاكم رسانده ، و او اسندى كه به ضحاك رسانده روايت كرده كه گفت وقتى قريش ديدند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) على (عـليـه السـلام ) را بـر سـايـريـن مـقـدم داشـت ، و او را تـعـظـيـم كرد، شروع كردند به بدگويى از على (عليه السلام )، و گفتند: محمد مفتون على شده . خداى تعالى در پاسخ آنـان ايـن آيـه را نـازل كـرد: (ن و القلم و ما يسطرون )، و در آن خداى تعالى سوگند خورد به اينكه ما (انت بنعمه ربك بمجنون - تو به خاطر اينكه خدا انعامت كرده مجنون نـيـسـتـى )، (و ان لك لاجـرا غـيـر مـمـنـون و انـك لعـلى خـلق عظيم - و تواجرى انقطاع ناپذير دارى ، و تو داراى خلقى عظيم هستى )، كه منظور همان قرآن است - تا آنجا كه فرمود - (بمن ضل عن سبيله )، كه منظور از اين گمراه ، عده اى بودند كه آن سخن را گفته بودند، (و هو اعلم بالمهتدين )، (و او على بن ابى طالب را بهتر مى شناسد).
مـؤ لف : ايـن روايـت را صـاحـب تـفـسـيـر بـرهـان نـيـز از مـحـمـد بـن عـبـاس نـقـل كـرده ، و او بـه سـنـد خـود از ضـحـاك كـه بـه هـمـيـن مـنـوال حـديـث را ادامـه داده تـا در آخـر گـفـتـه اسـت : و سبيل خدا همان على بن ابى طالب است .
و بـاز در هـمـان كـتـاب در تـفـس يـر آيـه (و لا تـطـع كـل حـلاف ...) آمـده كـه : بعضى - گفته اند منظور از حلاف ، وليد بن مغيره است ، كه بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) پـيـشـنـهـاد كـرد مـال زيـادى بـه آن جـناب بدهد، و آن حضرت دست از دين خود بردارد، بعضى ديگر گفته اند: منظور اخنس بن شريق است ، (نقل از عطاء) بعضى ديگر گفته اند اسود بن عبد يغوث بوده ، (نقل از مجاهد).
مـؤ لف : در ايـن بـاره روايـاتـى ديـگـر در تـفـسـيـر الدر المنثور و غير آن آمده ، كه ما از نقل آنها صرفنظر كرديم ، خواننده محترم مى تواند به كتب حديث مراجعه نمايد.
و نـيـز در هـمـان كـتـاب از شـداد بـن اوس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) فـرمـود: هـيـچ (جواظ) و (جعظرى )، و (عـتل زنيم ) داخل بهشت نمى شود پرسيدم جواظ يعنى چه ؟ فرمود: كسى كه زياد جمع مى كند و هيچ نمى كند. پرسيدم بفرما جعظرى چه معنا دارد؟ فرمود: كسى كه خشن و درشت خـو بـاشـد. پـرسـيـدم عتل زنيم كيست ؟ فرمود: هر شكم باره بد اخلاق است كه بسيار مى خورد و مى نوشد، و بسيار خشم مى گيرد و ستم مى كند و زنيم است .
و در مـعـنـاى زنـيـم بـعـضـى گـفـتـه انـد: كـسـى اسـت كـه اصل و نسب نداشته باشد.
و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (عـتـل بـعـد ذلك زنـيـم ) آمـده كـه (عتل ) به معناى كسى است كه كفرش عظيم باشد، و (زنيم ) آن كسى است كه پدرش معلوم نباشد، و او را فرزند غير پدرش بخوانند.
ماجراى صاحبان باغى كه به عذاب الهى نابود گشت 
و بـاز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كـرده كـه در ذيـل آيـه (انـا بـلونـاهـم كـمـا بـلونـا اصـحـاب الجـنـه ) فـرمـود: اهـل مـكّه مبتلا شدند به گرسنگى ، همانطور كه صاحبان آن باغ مبتلا شدند، و آن باغ در دنيا در ناحيه يمن بود، در نه ميلى صنعا قرار داشت ، و به آن رضوان مى گفتند.
و نيز در همان كتاب است كه شخصى به ابن عباس گفت جمعى از همين امتند كه معتقدند اگر بـنده خدا گناه كند از رزق محروم مى شود، ابن عباس گفت به آن خدايى كه غير او معبودى نيست ، اين مطلب در كتاب خدا از آفتاب نيم روز روشن تر است ، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سور