ـل در طـول زنـدگـيـش و قـبـل از ابـتـلايـش نـبـود چنين و چنان مى شد، چون كلمه (مسبحين ) مداومت در تسبيح را مى رساند، و آيه مورد بحث از اين معنا خبر مى دهد كه خدا در شكم ماهى او را دريافت و توبه اش را قبول كرد، و به همين جهت ماهى او را در بيابان نينداخت .
در نـتـيـجه مجموع دو آيه دلالت مى كند بر اينكه بيرون رفتن يونس با خشم اقتضاى اين را داشـتـه كـه تـا روز قـيـامـت در شـكـم مـاهـى بـمـانـد، و ليـكـن تـسـبـيـح دائمـيـش قـبـل از افـتـادن در شـكـم ماهى و بعد از آن از اين اقتضا منع كرده ، و باعث شده كه مقدرش طورى ديگر شود، و آن اين است كه ماهى او را در بيابان بيندازد، و نيز مقتضاى عملش اين بـود كـه او را بـه صـورتـى زشـت و مذموم بيندازد، و ليكن مانعى ديگر از آن جلوگيرى نـمـود، و آن نـعمتى از پروردگارش بود، كه او را دريافت ، و نه تنها مذموم نشد، بلكه پروردگارش او را اجتبا كرد و از صالحانش قرار داد، پس بين دو آيه منافاتى نيست .
و مـا در بـحـث گـذشـته مكرر گفتيم كه : حقيقت نعمت ، همانا ولايت و سرپرستى خداست ، و بنابر اين به طور متعين جمله (لولا ان تداركه نعمه من ربه ) معنايى ديگر خواهد داشت .

فاجتبيه ربه فجعله من الصالحين

توضيح اين جمله معناى (اجتبا) و (صلاح ) در مباحث گذشته گذشت .
اشاره به اينكه دليلى بر نفى چشم زخم و خرافى بودن آن نيست 

و ان يكاد الذين كفروا ليز لقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر

كـلمـه (ان ) بـدون تـشـديـد، مـخـفـف (ان ) اسـت ، و كـلمـه (زلق ) بـه مـعـنـاى زلل و لغـزش اسـت ، و (ازلاق ) بـه مـعـنـاى ازلال ، يعنى صرع است ، و كنايه است از كـشـتـن و هـلاك كـردن . و مـعناى آيه اين است كه : محققا آنها كه كافر شدند وقتى قرآن را شنيدند نزديك بود با چشم هاى خود تو را به زمين بيندازند، يعنى با چشم زخم خود تو را بكشند.
و مـراد از ايـن (ازلاق بـه ابصار) - به طورى كه همه مفسرين گفته اند - چشم زدن اسـت ، كـه خود نوعى از تاثيرات نفسانى است و دليلى عقلى بر نفى آن نداريم ، بلكه حـوادثـى ديـده شده كه با چشم زدن منطبق هست ، و رواياتى هم بر طبق آن وارد شده ، و با اين حال علت ندارد كه ما آن را انكار نموده بگوييم يك عقيده خرافى است .
بـعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه وقتى ذكر را يعنى قرآن را از تو مى شـنـوند با نظرى سرشار از كينه و خشم به تو نظر مى كنند، به طورى كه مى خواهند با همان نگاه تيزشان تو را بكشند.

و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين

 نـسـبـت ديـوانـگـى بـه آن جـنـاب دادن در هـنـگـامـى كـه قـرآن را از او مـى شـنـونـد، خـود دليـل بـر اين است كه مى خواسته اند بگويند قرآن از القاآت شيطانها و جن است ، و به هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى وقتى مى خواهد پاسخشان بدهد، مى فرمايد: قرآن به جز ذكر براى عالميان نيست .
و در آغـاز سـوره نـسـبـت جـنـون به خود آن جناب را رد كرد، و فرمود: (ما انت بنعمه ربك بـمـجـنـون ) در آخـر سـوره هـم همان سخن آغاز سوره را آورد، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد.
بحث روايتى 
رواياتى در ذيل آيه : (يوم يكشف عن ساق ...)
مؤ لف : كتاب معانى الاخبار به سند خود از حسين بن سعيد، از ابى الحسن (عليه السلام ) روايـت كـرده كه در تفسير آيه (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود) فرموده : در قـيـامـت حـجـابى از نور هست كه وقتى كنار زده مى شود مؤ منين همه به سجده مى افتند، اما منافقين با اينكه مى خواهند سجده كنند ليكن پشتشان خم نمى شود.
و در همان كتاب به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب معناى كلام خداى عزوجل را پرسيدم كه مى فرمايد: (يوم يكشف عن ساق ) فرمود: آيا خدا جامه خود را بالا مى زند؟! سبحان ربى الاعلى .
مـؤ لف : صـدوق (رحـمـه اللّه عـليـه ) بـعـد از نـقـل ايـن حـديـث مـى گـويد: منظور از جمله (سـبـحـان ربـى الاعـلى ) تـنـزيه خداى سبحان است از اينكه ساق پا و جامه اى داشته بـاشـد. و در ايـن مـعـنـا روايـتـى ديـگـر نـيـز از حـلبـى از امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نقل كرده .
بـاز در هـمـان كـتـاب بـه سـنـد خـود از مـعـلى بـن خـنـيـس نـقـل كـرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم : منظور خداى تعالى از اينكه فرمود: (و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون ) چيست ؟ فرمود: يعنى در دنيا مى توانستند سجده كنند، و نكردند.
و در الدر المـنثور است كه بخارى ، ابن منذر و ابن مردويه ، از ابى سعيد روايت آورده اند كـه گـفـت : از رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) شنيدم مى فرمود: پروردگارمان سـاق پـاى خـود را بـالا مـى زنـد، در هـمـان هـنگام تمامى زن و مرد با ايمان به سجده مى افـتند، باقى مى ماند كسانى كه در دنيا به ريا و خودنمايى سجده كرده بودند، آن روز مى خواهند سجده كنند ولى پشتشان (مانند يك تخته ) يك پارچه مى شود.
روايـــاتـــى در بـــرهــنه كردن خداوند ساق پايش را در قيامت كه به جهت مبتنى بودن برتشبيه مردوداند 
و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمى مذهبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آيه : (يوم يكشف عن ساق ) را تلاوت كرد، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مى كند.
و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه اسـحاق بن راهويه (در مسند خود)، عبد بن حميد، ابن ابى الدنيا، طبرانى ، و آجرى ، در كتاب (الشريعه )، و دارقطنى در كتاب (الرويه )، و حـاكـم (وى حـديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب (البعث )، همگى از عـبـداللّه بـن مـسـعـود از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) روايت كرده اند كه فـرمـود: خـداى تعالى روز قيامت همه مردم را يكجا جمع مى كند، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مى آيد، آنگاه يك منادى ندا در مى دهد كه ايها الناس ؟ آيا از پروردگارتان راضى نشده ايد، با اينكه شما را بيافريد، و صورت گرى كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انسانى در تحت سرپرستى وليى باشد كه در دنيا او را ولى خود مى دانست ، و عبادتش مى كرد؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست ؟ همه مى گويند: بله هست .
آنـگـاه فـرمود: پس هر انسانى از شما به طرف معبودى مى رود كه در دنيا مى پرستيد، و هـمـان مـعبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مى شود، (مثلا) براى كسانى كه عيسى را مى پرستيدند شيطان عيسى ممثل مى شود، و براى كسانى كه عزير را مى پرستيدند شيطان عزير ممثل مى شود، تا آنجا كه براى دسته اى درخت ، و براى جمعى چوب خشك ، و براى عده اى سنگ ممثل مى شود.
تـنـهـا اهـل اسـلام بدون معبود، ايستاده باقى مى مانند، در اين هنگام خداى تعالى برايشان مـمثل مى شود، و به ايشان مى گويد: چرا مثل بقيه مردم به راه نمى افتيد؟ مى گويند: ما پـروردگـارى داريـم كـه هـنـوز او را نـديـده ايـم تـا به طرفش راه بيفتيم ، مى فرمايد: پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتى مى شناسيد؟ مى گويند: ما ربى داريم كه بـيـن مـا و او عـلامـتـى اسـت ، 