مان تذكر و اندرز گرفتن است مترتب شود.
هـــدايـــت تـــشـــريـــعـــى ســـنـــت اخـــتـــصـــاصـــى الهـــى در رســانـدن انـسـان بـه سـوىكمال 
در ايـن آيـه بـا هـر دو جـمـله اش بـه هـدايـت ربوبى به هر دو نوعش (ارائه طريق ) و (رساندن به مطلوب ) اشاره شده است ، توضيح اينكه يكى از سنت هاى عامه ربوبى كـه در سـراسـر عـالم جـارى اسـت ايـن اسـت كـه هـر نـوع از انـواع مـوجـودات را بـه كـمـال لايـقـش و آن هدف نهايى كه بر حسب وجود خاص به خودش متوجه آن است برسد، و به همين منظور آن موجود را به جهازات و ابزارى مجهز كرده كه او را در رسيدن بدان هدف كـمـك كـنـد، هـمـچـنـان كـه قـرآن كـريـم فـرمـود: (الذى اعـطـى كـل شـى ء خـلقـه ثم هدى )، و نيز فرموده : (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى )، كه توضيح آن در تفسير دو سوره طه و اعلى و غير آن دو گذشت .
انـسـان هـم در ايـنـكـه اسـتـكـمـالى تـكـويـنـى و راهـى بـه سـوى كـمـال وجوديش دارد، مانند ساير انواع موجودات مادى است ، كه همه به هدايت ربوبى به سوى كمال وجوديشان سوق داده مى شوند، چيزى كه هست انسان به هدايت ديگرى اختصاص يـافـتـه ، و آن هـدايـت تـشـريـعـى اسـت ، آرى نـفـس انـسـانـى اسـتـكـمـالى از طـريـق افعال اختيارى خود دارد، چون اين افعال اختيارى در اثر تكرار، اوصاف و حالات درونى در او پديد مى آورد، و در زندگى دنيائيش داراى ملكات و احوالى مى شود كه همين ملكات غايت و نتيجه زندگى او است ، و با اين ملكات سرنوشت زندگى ابديش معين مى شود.
و هـمـيـن مـعـنـا بـاعث شده كه در بين تمامى موجودات خصوص او، مورد عنايت بيشترى قرار بگيرد و از راه ارسال رسولان و انزال كتب آسمانى برايش سنت دينى مقرر كنند،
و بـه سوى آن سنت راهنماييش كنند، تا بعد از فرستادن رسولان ، ديگر مردم عليه خداى تـعـالى حـجـتـى نـداشـتـه بـاشـنـد، (لئلا يـكـون للنـاس عـلى اللّه حـجـه بـعـد الرسل ) كه تفصيل معنا در بحث هايى كه پيرامون مساءله نبوت (در جلد دوم اين كتاب ، و در جاهاى ديگر) داشتيم گذشت .
و همه اينها، هدايت به معناى راه نشان دادن و اعلام صراط مستقيم است ، كه خود انسان بدون راهـنـمـايـى خـداى تـعـالى نـمـى تـوانـد آن را پـيـدا كـند، همچنان كه فرمود: (انا هديناه السـبـيـل امـا شـاكـرا و امـا كـفـورا)، حـال اگـر ايـن راه را دنبال بكند، و از آن منحرف نشود، به زندگى طيب و سعيدى خواهد رسيد، و اگر از دستش بـدهـد و از آن اعـراض كـنـد بـه شـقـاوتـى دائمـى مـى رسـد، و حـجـت خـدايـى بـه هـر حـال عـليه او تمام مى شود، همچنان كه فرمود: (ليهلك من هلك عن بينه و يحيى من حى عن بينه ).
حـال كه اين معنا روشن شد معلوم گرديد كه يكى از سنت هاى الهى اين است كه بشر را از راه ارائه طـريـق به سوى سعادت حياتش ‍ هدايت كند. جمله (لنجعلها لكم تذكره ) به همين معنا اشاره مى كند چون تذكره به معناى است كه راه سعادت او را به يادش ‍ بياورند، و ايـن مـسـتلزم آن نيست كه آدمى تذكر هم پيدا بكند، و حتما راه سعادت را پيش بگيرد، ممكن است تذكر در او اثر بكند، و ممكن هم هست اثر نكند.
يـكى ديگر از سنت هاى الهى اين است كه همه موجودات را به سوى كمالشان هدايت كند، و بـه سـوى آن نـقـطـه بـه حـركتشان در آورد، و به آن نقطه برساند، جمله (و تعيها اذن واعـيـه ) بـه هـمـيـن مـعنا اشاره دارد، چون (وعى ) - فرا گرفتن - يكى از مصاديق هـدايـت شـدن به هدايت ربوبى است و اگر خداى تعالى اين وعى را به خودش نسبت نداد، هـمـانـطـور كـه تذكره را به خود نسبت داد، براى اين بود كه منظور از تذكره اتمام حجت است كه كار خداست ، و اما وعى و فرا گرفتن ، كار مستقيم او نيست ، هر چند كه هم ممكن است بـه او نـسـبـت داده شـود و هـم به خود انسان ، و ليكن سياق آيه سياق دعوت و بيان اجر و ثـواب اسـت ، اجـرى كـه بر اجابت دعوت مترتب مى شود، و اجر و مثوبت از آثار وعى است البته بدان جهت كه فعل انسان و مستند به اوست ،
نه بدان جهت كه توفيقى الهى و منسوب به آن جناب است .
از آيـه شـريـفـه بـرمـى آيـد كـه حـوادث خـارجـى در اعـمـال انـسـان اثـر مـى گـذارد، هـمـچـنـان كـه از آيـه شـريـفـه (و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ).
عـكـس مـطـلب اسـتـفـاده مـى شـود، يـعـنـى از آن بـرمـى آيـد كـه اعـمـال انـسـان در حوادث خارجى اثر دارد كه در تفسير همين آيه در سوره اعراف مقدارى در اين باره سخن رفت .
بحث روايتى 
در الدر المـنثور است كه : ابن منذر از ابن جريح روايت كرده كه در تفسير آيه (لنجعلها لكـم تـذكـره ) گـفـته است : اين تذكره براى امت محمد (صلوات اللّه عليه ) است ، و چه بـسيار كشتى ها كه در گذشته در دريا غرق شده بود، و آثارى كه از بين رفته بود، و بـعـد از قرنها امت محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آن آثار را يافتند، مثلا آثار كشتى نوح را در كوه جودى يافتند.
مؤ لف : در تفسير سوره هود در خلال داستان نوح (عليه السلام ) مطالبى رفت كه مؤ يد اين روايت است .
(رواياتى متعدد دال بر اينكه اميرالمؤ منين (ع ) (اذن واعيه ) بوده است )
و در هـمـان كـتـاب اسـت كـه سـعيد بن منصور، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، و ابن مـردويـه ، از مـكـحـول روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : وقـتـى آيـه : (و تـعـيها اذن واعيه ) نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود : من از پروردگارم خواستم اين اذن واعـيـه را عـلى بـن ابـى طـالب قـرار دهـد، مـكـحـول مـى گـويـد: بـعـد از ايـن دعـاى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) على (عليه السلام ) بارها مى گفت : هيچ نشد چيزى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بشنوم و فراموش كنم .
و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابـن جـريـر، ابن ابى حاتم ، واحدى ، ابن مردويه ، ابن عـسـاكـر، و ابـن النـجـارى هـمـگـى از بـرده روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) به على فرمود: خدايم دستور فرموده تو را نـزديـك كـنـم و دورت نـدارم ،و بـه تو تعليم دهم و تو فراموش نكنى ، و اين حق برايت ثابت شده كه آنچه را تعليمت مى دهم فرا بگيرى ،
بـه دنـبـال ايـن فـرمـايـش آيـه (و تـعـيـهـا اذن واعـيـه ) نازل شد.
و در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابـو نـعـيـم در كـتـاب حـليـه از عـلى (عـليـه السـلام ) نـقـل كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) فرمود: يا على خدا مرا دسـتـور داده كه تو را نزديك كنم ، و تعليمت دهم تا تو فرا بگيرى ، پس از آن اين آيه نـازل شد: (و تعيها اذن واعيه ) پس اى على تو هستى اذن واعيه (گوش فرا گيرنده ) علم من .
مـؤ لف : ايـن مـعـنـا در تـفـسير برهان هم از سعد بن عبدالله آمده كه او به سند خود از امام صـادق (عـليـه السـلام ) آن را روايـت كرده . و نيز از كلينى است كه او به سند خود از آن جـنـاب نـقل كرده . و نيز از ابن بابويه است كه او هم به سند خود از جابر از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است .
و 