 عالم مبدل به عملى ديگر مى شود، و چه بسا عملى كه از من سر زده مستند به ديگرى مى شود، و چه بسا به فعلى حكمى مى شود غير آن حكمى كه در دنيا داشت ، و همچنين آثار ديگرى كه مخالف با نظام عالم جسمانى است .
و اين معنا نبايد باعث شود كه كسى توهم كند كه اگر اين مطلب را مسلم بگيريم بايد احكام عقل را در مورد اعمال و آثار آن بكلى باطل بدانيم ، و در اينصورت ديگر سنگ روى سنگ قرار نمى گيرد، بدين جهت جاى اين توهم نيست كه ما مى بينيم خداى سبحان هر جا استدلال خودش و يا ملائكه موكل بر امور را بر مجرمين در حال مرگ يا برزخ حكايت مى كند، و همچنين هر جا امور قيامت و آتش و بهشت را نقل مى نمايد،
همه جا به حجت هاى عقلى يعنى حجتهائى كه عقل بشر با آنها آشنا است استدلال مى كند، و همه جا بر اين نكته تكيه دارد، كه خدا به حق حكم مى كند و هركس هر چه كرده به كمال و تمام به او بر مى گردد.
و از آن جمله مى فرمايد: (و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض الامن شاء اللّه ، و نفخ فيه اخرى ، فاذا هم قيام ينظرون و اشرقت الارض بنور ربها،و وضع الكتاب و جى ء بالنبيين ، و الشهداء و قضى بينهم بالحق و هم لا يظلمون ، و وفيت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون ).
و نيز در قرآن اين خبر مكرر آمده ، كه خدا بزودى در قيامت در ميان مردم به حق داورى ، و در آنچه اختلاف دارند به حق حكم مى كند، و در اين باب كلامى كه از شيطان حكايت فرموده كافى است كه گفت : (ان اللّه وعدكم وعد الحق ، و وعدتكم ، فاخلفتكم ، و ما كان لى عليكم من سلطان ، الا ان دعوتكم فاست جبتم لى ، فلا تلومونى ، ولوموا انفسكم ).
از اينجا مى فهميم كه هر چند ميان نشاءه طبيعت و نشاءه جزا همانطور كه گفتيم اختلاف روشنى هست ، و ليكن چنان هم نيست كه حجت و دليل عقلى در نشاءه اعمال و نشاءه جزا باطل باشد، چيزى كه هست بايد با دقت و تدبر حل عقده كرد.
فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ (13) وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً (14) فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ (15) وَانشَقَّتِ السَّمَاء فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ (16) وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ (17) يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَى مِنكُمْ خَافِيَةٌ (18) فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُوا كِتَابِيهْ (19) إِنِّي ظَنَنتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيهْ (20) فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ (21) فِي جَنَّةٍ عَالِيَةٍ (22) قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ (23) كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئاً بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ (24) وَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيهْ (25) وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيهْ (26) يَا لَيْتَهَا كَانَتِ الْقَاضِيَةَ (27) مَا أَغْنَى عَنِّي مَالِيهْ (28) هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيهْ (29) خُذُوهُ فَغُلُّوهُ (30) ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ (31) ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ (32) إِنَّهُ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ (33) وَلَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ (34)‏ فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ (35) وَلَا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ (36) لَا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخَاطِؤُونَ (37)

ترجمه آيات

پس زمانى كه نفخه واحده اى در صور دميده شود(13).
و قـدرت الهـى بـر زمين و كوهها احاطه يافته آن را در يك لحظه متلاشى و زير و رو كند (14).
آن وقت است كه واقعه قيامت رخ مى دهد! (15).
و آسـمـان مـى شـكـافـد كـه در چـنـيـن روزى صـولت و رفـعـتـش مبدل به ضعف مى گردد (16).
و فـرشـتـگـان در پـيـرامـون آن ايـسـتـاده عـرش پـروردگـارت را آن روز هـشـت نـفـر حمل مى كند (17).
آن روز هـمگى شما بر خدا عرضه مى شويد و از شما هيچ سر پنهانى بر خدا مخفى نمى ماند (18).
اما كسى كه نامه عملش را به دست راستش داده باشند از خوشحالى فرياد مى زند بياييد نامه ام را بخوانيد كه به سعادتم حكم مى كند (19).
من در دنيا يقين داشتم كه روزى حسابم را مى بينم (20).
پس اوعيشى است كه از آن خشنود است (21).
در بهشتى است داراى مرتبتى بلند (22).
ميوه هاى رسيده اش نزديك (23).
بـخـوريـد و بـنـوشـيـد كـه گـوارايـتـان بـاد بـه خـاطـر آن اعمال نيكى كه در ايام گذشته كرده بوديد (24).
و امـا كـسـى كه نامه عملش را به دست چپش داده باشند مى گويد اى كاش نامه ام را به من نداده بودند (25).
و حسابم را نمى ديدم كه چيست (26).
اى كاش همان مرگ اولى نابودم كرده بود (27).
نه مالم امروز به دردم خورد (28).
نه قدرتم بجاى ماند (29).
(پـس خـطـاب مـى رسـد) بـگـيـريـد او را و دست و پايش را ببنديد (30). و سپس در آتشش افكنيد (31).
و آنگاه او را به زنجيرى كه طولش هفتاد ذراع است ببنديد (32).
كه او در دنيا به خداى عظيم ايمان نمى آورد (33).
و بر اطعام مسكين تشويق نمى كرد(34).
در نتيجه امروز در اينجا هيچ دوستى حمايت كننده ندارد (35).
و به جز چرك و خون دوزخيان هيچ طعامى ندارد (36).
چرك و خونى كه خوراك خطاكاران است و بس (37).

بيان آيات

ايـن آيـات فـصـل دومـى اسـت كـه حـاقـه را بـا پاره اى از نشانيها و مقدماتش و شمه اى از وقايعى كه در آن روز رخ مى دهد معرفى مى كند.
پـــاره اى از نـشـانـه ه ، مقدمات و وقايع قيامت : نفخ در صور، كوبيده شدن زمين ، كوه ها،انشقاق آسمان ، و....

فاذا نفخ فى الصور نفخه واحده

در سابق گفتيم كه تعبير (دميدن در صور) كنايه است از مساءله قيامت (همچنان كه رسم براى اعلان مردم به اينكه مثلا فلان مال التجاره آمده ، و يا فلان سفر در پيش است ، همه حاضر شويد شيپور مى زنند)، دميدن در شيپور نيز كنايه است از حاضر كردن مردم براى رسـيـدگـى بـه حـسـابـهايشان ، و اگر آن را به صفت (واحده ) توصيف كرده ، براى اشـاره بـه ايـن مـعنا بوده كه مساءله حتمى است و قضائش رانده شده و امر معلقى نيست كه احـتـيـاج بـه تـكرار نفخه داشته باشد، و آنچه از سياق آيات به ذهن مى آيد اين است كه منظور از اين نفخه واحده ، نفخه دوم است كه در آن مردگان زنده مى شوند.

و حملت الارض و الجبال فدكتاد كه واحده

كـلمـه (دك ) - بـا تـشـديـد كـاف - مـصـدر فـعل مجهول (دكتا) است ، و معنايش كوبيدن سخت است ، به طورى كه آنچه كوبيده مى شـود خـرد گـشـتـه بـه صـورت اجـزايـى ريـز در آيـد، و مـنـظـور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آنها احاطه مى يابد، و اگر مصدر (دك ) را (بـا تاى وحدت (دكه ) آورد، و علاوه بر آن ) با كلمه (واحده ) توصيف كرد، بـراى ايـن بود كه به سرعت خرد شدن آنها اشاره كند، و بفهماند خرد شدن كوهها و زمين احتياج به كوبيدن بار دوم ندارد.

فيومئذ وقعت الواقعه

يعنى در چنين روزى قيامت بپا مى شود.

و انشقت السماء فهى يومئذ واهيه

كـلمـه (انشقاق ) در هر چيز استعمال شود معناى جدا شدن قسمتى از آن را مى دهد، و كلمه (واهيه ) از ماده (وهى ) است ، كه به معن