اب الشـمـال فـى سـمـوم و حـمـيـم و ظل من يحموم ...).
مؤ لف : و در برخى از روايات ، آيه (فاما من اوتى كتابه بيمينه ...) بر على (عليه السـلام ) تـطـبـيق شده ، و در بعضى بر آن جناب و بر شيعيانش ، و همچنين آيه (و اما من اوتـى كتابه بشماله ...) بر دشمنان آن جناب تطبيق شده ، كه همه اين روايات از باب تطبيق كلى بر مصداق است ، نه از باب تفسير.
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه : حـاكـم (وى حـديث را صحيح دانسته ) از ابى سعيد خدرى از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) روايت كرده كه فرمود: اگر يك دلو از غسلين به روى دنيا بريزند، تمام اهل دنيا را مى گنداند.
و در همان كتاب است كه بيهقى در كتاب شعب ايمان از صعصعه بن صوحان روايت كرده كه گـفـت مـردى باديه نشين به حضور على بن ابى طالب رسيد، و پرسيد: اين آيه چه معنا دارد كـه مـى فـرمـايـد: (لا يـاكـله الا الخاطون )، با اينكه تمامى مردم خطوه و قدم زدن دارند، على (عليه السلام ) تبسمى كرد و فرمود: اى اعرابى : (لا ياكله الا الخاطون ) نه (الا الخاطون )، مرد عرب عرضه داشت : بله به خدا درست فرمودى اى اميرالمؤ منين ، خداوند بنده خود را تسليم عذاب نمى كند.
آنـگـاه رو كـرد بـه جـانـب ابـى الاسـود و فـرمـود: عـجـم هـا هـمـه داخـل ديـن شـدنـد، تـو بـراى مـردم قـاعـده اى وضع كن تا به وسيله آن سخن گفتن خود را اصـلاح كـنـنـد، و غـلط حـرف نـزنـند. ابو الاسود هم برايشان حركت ضمه و نصب و جر را تـرسـيـم كـرد، و مـعـيـن كرد در كجا كلمه با ضمه خوانده شود و كجا با فتحه و كجا با كسره .
و در تـفـسـيـر بـرهـان از ابـن بـابـويـه نـقل كرده كه در كتاب (الدروع الواقعيه ) از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: اگر يك ذراع از آن سلسله اى كه خدا در كتاب خود يادآور شده بر روى همه كوههاى دنيا بگذارند، از شدت حرارت آن آب مى شوند.فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ (38) وَمَا لَا تُبْصِرُونَ (39) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ (40) وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ (41) وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ (42) تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَالَمِينَ (43) وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ (44) لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ (45) ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ (46) فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ (47) وَإِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ (48) وَإِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنكُم مُّكَذِّبِينَ (49) وَإِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكَافِرِينَ (50) وَإِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ (51) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (52)

ترجمه آيات

(هـر چـنـد حـاجـتـى بـه سوگند نيست با اينحال ) سوگند به همه آنچه كه شما مى بينيد (38).
و آنچه نمى بى نيد (39).
كه قرآن سخن رسول بزرگوارى است (40).
و هرگز سخن يك شاعر نيست راستى چرا كم هستند ايمان آورندگان شما (41).
سخن كاهن هم نيست و چه اندك هستند تذكر پذيران شما (42).
بلكه نازل شده از ناحيه پروردگار عالم است (43).
و اگر پيامبر حتى يك كلمه از پيش خود جعل كند و به ما نسبت دهد (44).
با دست تواناى خود او را مى گيرم (45).
و سپس او را هلاك مى كنيم (46).
آن وقت كسى از شما نمى تواند جلو ما را از او بگيرد (47).
و باز سوگند مى خورم كه قرآن مايه تذكر مردم با تقوى است (48).
و ما مى دانيم كه بعضى از شما تكذيب كننده ايد (49).
و همين قرآن مايه حسرت كافران است (50).
و محققا حق اليقين است (51).
پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح گوى و نام او را منزه بدار (52).

بيان آيات

ايـن دسـته از آيات ، فصل سوم از آيات سوره است كه مطالب سابق مربوط به حاقه را بـه لسـان تـصـديـق قـرآن تـاءكـيد مى كند، تا با تصديق قرآن حقانيت خبرهايى كه از مساءله قيامت داد ثابت شود.

فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون

قـــســـم بـــه (آنــچـه مى بينيد و آنچه نمى بينيد) سوگند به مجموع خلائق است . چندوجه ديگر در باره اين قسم 
از ظـاهـر آيه برمى آيد كه با سوگند خوردن به آنچه ديدنى و آنچه ناديدنى است ، و يـا بـه عـبـارت ديـگر به غيب و شهادت ، در حقيقت به مجموع خلائق سوگند خورده ، ليكن سـوگـنـد شـامـل ذات مـتعاليه خداى تعالى نمى شود، زيرا از ادب قرآن به دور است كه خـداى تـعـالى و خـلائق او را در يك صف قرار دهد، و هر دو را به يك نحو و در عرض واحد تعظيم كند.
به طور كلى در سوگند خوردن به هر چيزى ، نوعى تعظيم مورد آن سوگند است ، و خلق خـدا كـه در ايـن آيـات مـورد سـوگـنـد قـرار گرفته بدان جهت كه دست پرورده خدا است ، جـليـل و جـمـيـل اسـت ، چـون خـود او جـمـيـل اسـت ، و بـه جـز جـمـيـل نـمـى آفـريـنـد و چـگـونـه چـنـيـن نـبـاشـد بـا ايـنـكـه خـود او خـلقـت و فـعـل خـود را سـتـوده ، و خـويـشـتـن را بـدان ثـنـا گـفـتـه و فـرمـوده : (الذى احـسـن كـل شـى ء خـلقـه )، و نـيـز فرموده : (فتبارك اللّه احسن الخالقين )، پس موجودات از ناحيه خداى تعالى جز خوبى ندارند، و هر بدى كه در آنها باشد از ناحيه خودشان است ، و يا از ناحيه مقايسه يكى با ديگرى است .
در ايـنـكـه بـراى اثـبـات قـرآن در مـيـان همه سوگندها سوگند به (ما تبصرون و ما لا تبصرون ) را انتخاب فرموده ، مناسبتى با مقام هست ، كه بر كسى پوشيده نيست ، براى ايـنـكـه نظام واحد حاكم بر عالم ، نظامى كه اجزاى جارى آن همه به هم مربوطند، حكم مى كند بر اينكه صانع همه يكى است ، و همه به سوى او در حركتند، و نيز حكم مى كند به صـحـت هـمـه آثـار و احـكـام تـوحـيـد، از مـسـاءله بـعـث رسل و انزال كتب گرفته ، تا اينكه قرآن بهترين كتاب آسمانى است ، چون تمامى دعوت هايش به سوى حق و به سوى طريق مستقيم است .
از آنچه گذشت روشن شد كه آنچه بعضى از مفسرين در تفسير جمله (ما تبصرون و ما لا تبصرون ) گفته اند، وذيلا از نظر خواننده مى گذرد، درست نيست .
بـعـضـى گفته اند: منظور از جمله اول خلائق ، و از جمله دوم خالق است . ولى سياق با اين تفسير سازگارى ندارد.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از اولى نعمت ظاهرى ، و از دومى نعمت هاى باطنى است .
و بعضى ديگر گفته اند: مراد از اولى جن و انس و از دومى ملائكه و يا مراد از اولى اجسام و از دومـى ارواح اسـت ، و يـا از اولى دنـيـا و از دومـى آخـرت ، و يـا از اولى آثـار ديدنى قـدرت خـدا و از دومـى آثـار نـديـدنـى قـدرت او و اسـرار خـلقـت اسـت . وجه نادرستى اين اقوال اين است كه لفظ آيه از همه اينها عمومى تر است .
وجه اينكه قرآن را قول رسولى كريم خواند

انه لقول رسول كريم

ضمير (انه ) به قرآن برمى گردد، و آنچه از سياق برمى آيد اين است كه منظور از رسـول كـريـم پـيـامـبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و اين آيه مى خواهد در مقابل سخنان كفار كه او را شاعر و يا كاهن مى خواندند رسالت آن جناب را تصديق كند.
و اگر قرآن را قول رسـولى كـريـم خـوانـده ، بـاعث هيچ اشكالى نمى شود چون اين نسبت به شخص آن جناب نـيـسـت ، بـلكـه بـه عـنـوان رسـال