م .

و من يعص اللّه و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا

مفرد آوردن ضمير در (له ) با اينكه عاصيان خدا و رسول يك نفر نيستند به اعتبار لفظ (من - كسى كه ) است همچنان كه جمع آوردن در (خالدين ) به اعتبار معناست و عطف رسول بر خدا در جمله (و من يعص اللّه و رسوله ) بدين جهت بوده كه عصيان رسول هم عصيان خدا است چون رسول چيزى به جز رسالات خدا ندارد و معلوم است كه رد چنين كسى رد بر خداى سبحان است و طاعتش هم طاعت خداى تعالى است همچنان كه در جاى ديگر هم فرمود: (من يطع الرسول فقد اطاع الله ) . و مراد از (معصيت ) - به طورى كه سياق آيات سابق شهادت مى دهد - نافرمانى خدا در دستوراتى است كه درباره اصول دين دارد، مانند توحيد و نبوت و معاد و ساير متفرعات آن .
بنابر اين ، وعده و تهديد به خلود در آتش كه در آيه آمده ، تنها شامل كفار و منكرين اصول دين مى شود، نه هر عاصى و گنهكار و متخلف از فروع دين ، پس اينكه بعضى ها با اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه : هر گنهكارى مخلد در آتش است ، استدلال صحيحى نيست .
و از ظاهر كلام بر مى آيد كه جمله (و من يعص الله ...) جزو كلام خداى سبحان است ، نه اينكه تتمه كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) باشد.

حتى اذا راوا ما يوعدون فسيعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا

كلمه (حتى ) دلالت دارد بر معنايى كه مدخول حتى غايت آن معناست ، و از مدخول حتى يعنى جمله (اذا راوا...) به دست مى آيد كه مشركين در صدد استضعاف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بودند، و ياوران آن جناب - يعنى مؤ منين - را ضعيف مى شمردند، و عدد آنها را اندك مى دانستند، پس اين كلام دلالت دارد بر معنايى كه از كلام حذف شده ، و كلام غايت آن را بيان مى كند، مثلا چنين بوده كه (كفار همواره تو را استضعاف مى كردند و يارانت را ضعيف و اندك مى شمردند و مى شمردند، تا اينكه عذاب خدا را ديدند...) .
و منظور از جمله (آنچه وعده داده شده اند) آتش جهنم است ، چون عذاب موعود در آيه همان است ، و آيه شريفه جزو كلام خداى تعالى و خطابى است كه به رسول گرامى خود كرده ، و اگر جزو كلام رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بود، با در نظر گرفتن اينكه در اول آيه فرمود: (قل - بگو) بايد فرموده باشد (حتى اذا رايتم ما توعدون فستعلمون ... - تا روزى كه شما مشركين وعده خدا را ببينيد آن وقت مى فهميد ....)

قل ان ادرى اقريب ما توعدون ام يجعل له ربى امدا

كلمه (امد) به معناى غايت است ، و آيه شريفه به منزله پيش گيرى از يك توهمى است كه حال مشركين اقتضاى آن را دارد، گويا وقتى تهديد را شنيده اند پرسيده اند: اين تهديد چه روزى به وقوع مى پيوندد؟ در پاسخ به ايشان فرموده : بگو من نمى دانم نزديك است يا دور...

عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا

يعنى احدى را بر غيب خود اظهار نمى كند، و اظهار كسى بر هر چيز به معناى آن است كه او را در رسيدن به آن چيز كمك كنى و او را بر آن مسلط سازى . مى فرمايد: من كسى را براى احاطه به غيب خودم كمك نمى كنم ، و
بر غيب خود مسلط نمى سازم . و كلمه (عالم الغيب ) خبرى است براى مبتدايى كه حذف شده ، و تقدير كلام هو عالم الغيب است ، و مفاد كلمه به كمك سياق اين است كه مى خواهد بفهماند علم غيب مختص به خداى تعالى است ، و علم او ظاهر و باطن سراسر عالم را فرا گرفته ، و به همين جهت براى نوبت دوم غيب را به خودش نسبت داد و فرمود: كسى را بر غيب خود مسلط نمى كند، و نفرمود: كسى را بر آن مسلط نمى كند تا اختصاص را برساند، وگرنه نمى رسانيد.
و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى عالم به تمامى غيب ها است ، آن هم به علمى كه اختصاص به خودش دارد، پس هيچ كس از مردم را به غيب خود كه مختص به خودش مى باشد آگاه نمى كند، در نتيجه مفاد آيه سلب كلى است . هر چند بعضى از مفسرين اصرار ورزيده اند در اينكه مفاد آن سلب جزئى است ، و مى خواهد بفرمايد خداى تعالى تمامى غيب خود را در اختيار كسى قرار نمى دهد. و مويد گفتار ما ظاهر سياق آياتى است كه به زودى مى آيد.
علم غيب بالاصالة از آن خدا است و بالتّبع و به تعليم الهى ديگران هم مى  توانندآن را دارا شوند

الا من ارتضى من رسول 

اين استثنا، استثناى از كلمه (احدا) است ، و جمله (من رسول ) بيان جمله (من ارتضى ) است ، در نتيجه مى فهماند كه خداى تعالى هر پيغمبرى از پيامبران را كه بخواهد به هر مقدار از غيب مختص به خود كه بخواهد آگاه مى سازد. پس اگر اين آيه را ضميمه كنيم به آياتى كه علم غيب را مختص به خداى تعالى مى داند، مانند آيه شريفه (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و آيه و لله غيب السموات و الارض ،) و آيه (قل لا يعلم من فى السموات و الارض الغيب الا الله ) اين نتيجه به دست مى آيد كه علم غيب به اصالت از آن خداست ، و به تبعيت خدا ديگران هم مى توانند به هر مقدارى كه او بخواهد به تعليم او داشته باشند.
پس مى توان گفت كه آيات راجع به غيب كه يك دسته آن را مختص به خدا مى داند، و دسته ديگر را درباره غير خدا هم ممكن مى داند، نظير آيات راجع به ميراندن است ، كه يكجا آن را مختص خدا مى داند و مى فرمايد: (اللّه يتوفى الانفس ) و يكجا آن را به ملائكه نسبت مى دهد و مى فرمايد: (قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم ) و جايى ديگر آن را به رسل نسبت مى دهد و مى فرمايد: (حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا)، پس توفى به اصالت منسوب به خداست ، و به تبعيت منسوب به ملائكه و يا به عبارتى رسل است ، چون ملائكه اسباب متوسطى هستند كه مسخر خدا و تحت فرمان اويند.

فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا... عددا

ضمير فانه به خداى تعالى ، و ضمير يديه و خلفه به رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر مى گردد، و كلمه (رصد) به معناى مراقب و نگهبان است ، اين كلمه و كلمه راصد هم بر واحد اطلاق مى شود، و هم بر جماعت ، و كلمه (رصد) در اصل مصدر است ، و مراد از ما (بين يديه ) پيش روى رسول ، و مردمى است كه به سوى آنان فرستاده شده ، و مراد از (خلفه ) بين او و بين مصدر وحى يعنى خداى سبحان است ، و منشا اين تعبير امتداد و مسافت موهومى است كه انسان از شنيدن كلمه (رسالت ) در ذهن خود تصور مى كند. وقتى مى گوييم مثلا فرمانده فلان ماءمور را به سوى لشكريان فرستاد تا پيامش را به آنان برساند، فورا در ذهن مسافتى تصور مى شود كه فرستنده در ابتداى آن و لشكر در انتهاى آن قرار دارد، و ماءمور در بين راه است ، لشكر در پيش روى او و فرمانده در پشت سرش قرار گرفته .
احتمالات و وجوه مختلف درباره معناى آيه : (فانّه يسلك من بين يديه و من  خلفهرصدا...) كه سلوك رصد در پشت سر رسول (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) علت آن رابيان مى كند
آيه شريفه راه رسيدن پيام غيبى يعنى آن رسالتهايى كه به رسول وحى مى شود را وصف مى كند، همچنان كه جمله (تا بداند كه رسالات پروردگارشان را رسانده اند) به آن اشاره دارد.
و معناى آيه اين است كه : احدى را بر غيب خود مسلط نمى كند، مگر رسولى را كه پسنديده باشد، كه چنين رسولى را بر غيب خود مسلط مى كند، چون او نگهبانانى از ملائكه بين رسول و مردم دارد، و نگهبانانى هم بين رسول و خو