رگتر و مصائب تلخ به وسيله نماز و صبر مقاوم سازد، نه به وسيله پيچيدن جامه و خوابيدن .

جمله اول آيه وصفى است كه به اصطلاح از وصفيت مقطوع شده ، و تقدير آن (هو رب المشرق و المغرب ) است ، و جمله (رب المشرق و المغرب ) در معناى (رب همه عالم ) است براى اينكه مشرق و مغرب دو جهت نسبى است كه مشتمل بر تمامى جهات عالم مشهود است ، و اگر از ميان شش جهت تنها اين دو جهت را ذكر كرد، براى اين بود كه با ليل و نهار كه قبلا ذكرش ‍ شده بود مناسب تر بود، چون شب و روز مربوط به طلوع و غروب است .
خواهى پرسيد براى اشاره به ربوبيت خداى تعالى همان كلمه (ربك ) كافى بود، چه باعث شد كه دوباره بفرمايد: (رب المشرق و المغرب ؟)
در پاسخ مى گوييم : خواست تا از زبان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فهمانده باشد كه اگر ماءمور شده خداى تعالى را رب خود بگيرد، براى اين بود كه پروردگار هم رب او است و هم رب همه عالم ، نه اينكه تنها رب او باشد، همانطور كه چه بسا بعضى از مشركين به تنهايى براى خود بتى انتخاب مى كردند، غير آن بتى كه ديگران داشتند، و اگر رب گرفتن خداى تعالى از ناحيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از اين باب باشد، و يا حداقل كسى چنين احتمالى را بدهد، ديگر آن جناب نمى تواند مردم را به سوى توحيد دعوت كند، چون مردم در پاسخش مى گويند: خيلى خوب خداى تعالى رب تو باشد، رب ما هم رب ما باشد.
نكته ديگرى كه در آوردن جمله (رب المشرق و المغرب ) هست اين است كه چون اين جمله به معناى (رب همه عالم ) است ، در نتيجه زمينه چينى مى شود براى جمله بعدى كه مى فرمايد (لا اله الا هو) و آن را تعليل مى كند، و مى فهماند اگر مى گويم معبودى جز خدا نيست ، براى اين است كه الوهيت و معبوديت از فروع ربوبيت است ، و ربوبيت عبارت است از مالكيت و تدبير، كه مكرر بيانش گذشت ، و چون رب همه عالم خداست پس جز او هم معبودى نيست .
معناى اينكه فرمود: خدا را وكيل بگير  
(فاتخذه وكيلا) - يعنى خدا را در همه امورت وكيل بگير، و وكيل گرفتن به اين معناست كه انسان غير خودش را در جاى خود بنشاند، به طورى كه اراده او به جاى اراده آدمى كار كند، و عمل او هم عمل خود آدمى باشد، پس اينكه انسان خداى تعالى را وكيل بگيرد، به اين است كه آدمى تمامى امور را از آن خدا و به دست او بداند، اما در امور خارجى و حوادث عالم ، به اينكه نه براى خودش و نه براى هيچ يك از اسباب ظاهرى استقلال در تاءثير قائل نباشد، چون در عالم وجود، هيچ موثرى (به حقيقت معناى تاءثير ) به جز خدا وجود ندارد، و در نتيجه داشتن چنين اعتقادى ، در احوال مختلف رضايت و خشم و مسرت و تاسف و غيره ، دل به هيچ سببى نبندد، بلكه در مقاصد و آرزوهايش متوسل به آن سببى شود كه خداى تعالى معرفى كرده ، آن هم نه به طورى كه براى آن سبب استقلال در تاءثير قائل باشد و بدان مطمئن گردد بلكه ظفر يافتن به مطلوب را از خدا بداند، تا هر چه خدا برايش صلاح دانست اختيار كند. و در امورى كه ارتباط به عمل او دارد و خلاصه در وظايف عمليش در عبادات و معاملاتش ، اراده خود را تابع اراده تشريعى خدا كند، در نتيجه طبق اراده او و مطابق قوانين او عمل كند.
اينجاست كه روشن مى شود جمله (فاتخذه وكيلا) چگونه با جمله و (اذكر اسم ربك ...) و اوامر تشريعى قبل از آن ارتباط پيدا مى كند، و چگونه با مطالب بعد يعنى جمله و (اصبر) و جمله (واهجر) و جمله (وذرنى ) مرتبط مى شود.

واصبر على ما يقولون و اهجرهم هجرا جميلا

اين آيه و ما بعد آن عطف است بر مدخول (فاء)، در جمله (فاتخذه وكيلا)، پس معنا چنين مى شود: او را وكيل بگير كه لازمه وكيل گرفتن او اين است كه بر آنچه مى گويند و با آن تو را اذيت و استهزا نموده به امورى از قبيل كهانت و شاعرى و جنون متهمت نموده قرآنت را اساطير اولين مى خوانند صبر كنى ، و نيز لازمه آن اين است كه با آنها به خوبى قهر كنى . و مراد از (هجرا جميلا قهر كردن ) به خوبى به طورى كه از سياق بر مى آيد اين است كه با آنان به حسن خلق معامله نموده و به خيرخواهى به سوى حق دعوتشان كند، و گفته هاى آنان را با گفته هايى كه مى تواند بگويد مقابله به مثل ننمايد، و اين آيه شريفه منافاتى با آيه قتال ندارد، پس ‍ اينكه بعضى گفته اند: اين آيه با آيه قتال نسخ شده ، وجهى ندارد.
تهديد تكذيب كنندگان صاحب نعمت  

و ذرنى و المكذبين اولى النعمه و مهلهم قليلا

اين آيه تهديد كفار است ، وقتى مى گوييم : (دعنى و فلانا - و يا - ذرنى و فلانا)، معنايش اين است كه بين من و او حائل مشو، و بگذار تا از او انتقام بگيرم . و مراد از (مكذبين صاحبان نعمت )، همان كفارى است كه در آيه قبلى نامشان برده شد، و يا حداقل روساى آنان است ، و اگر در توصيف آنان بين صفت (مكذبين ) و صفت (اولى النعمه ) جمع كرد براى اين بود كه اشاره كند به علت آن تهديدى كه متوجه ايشان كرد، چون تكذيب دعوت الهى از ناحيه افراد متنعم ، كفران نعمت اوست ، و جزاى كفرانگرى سلب نعمت و تبديل آن به نقمت است .
و مراد از اينكه فرمود (اندكى مهلتشان بده )، زمانى اندك است ، يعنى همان زمان اندكى كه در زمين زندگى مى كنند، و براى زمانى بى انتها به سوى پروردگارشان بر مى گردند، و حساب و جزا مى بينند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا)، و نيز فرموده : (متاع قليل ثم ماويهم جهنم و بئس المهاد) .
اين آيه به ظاهرش عام است ، ولى بعضى گفته اند: منظور تهديد ايشان به واقعه بدر است . ولى آيه هيچ ظهورى در آن ندارد. و در اين آيه التفاتى از غيبت (ربك ) به تكلم (ذرنى ) بكار رفته ، و شايد وجه آن تشديد همان تهديد باشد، چون خداى سبحان با گفتن ذرنى تهديد را به خودش نسبت مى دهد. و آنگاه التفاتى ديگر به كار مى برد. و آن اين است كه سياق متكلم وحده (ذرنى ) را به سياق متكلم مع الغير (ان لدينا) بر مى گرداند، تا عظمت خود را به رخ آنان بكشد.

ان لدينا انكالا و جحيما

اين آيه ، جمله (ذرنى ...) را تعليل مى كند. و كلمه (انكال ) به معناى كنده و زنجيرها است .
راغب مى گويد: وقتى گفته مى شود: (فلان نكل عن الشى ء) معنايش اين است كه فلانى از فلان كار عاجز شد، و وقتى گفته مى شود: (نكلته ) معنايش اين است كه من فلانى را مقيد كردم ، و كلمه (نكل )- به كسره نون ، و سكون كاف - به معناى طناب پابند حيوان و آهن لجام آن است ، چون هر دو مانع آزادى حيوان است ، و جمع آن انكال است . و در معناى كلمه جحيم گفته : كلمه جحمه به معناى شدت زبانه كشى آتش است ، و جحيم هم به اين مناسبت اطلاق شده است .

و طعاما ذا غصه و عذابا اليما

در مجمع البيان مى گويد: كلمه (غصه ) به معناى تردد لقمه در حلق است ، به طورى كه خورنده نتواند به راحتى آن را فرو ببرد، وقتى گفته مى شود (غص بريقه ،يغص ، غصصا) معنايش اين است كه آب دهانش در گلويش گير كرد، و (فى قلبه غصه من كذا) يعنى در دلش از فلان پيشامد اندوهى گره خورده ، و خلاصه غصه هم نظير سكسكه است ، كه نمى گذارد طعام و شراب گوارا شود.
و اين دو آيه عذابهاى آخرت را يادآورى مى كنند كه نعمتهاى دنيا به كيفر كفرانشان به آن عذابها 