شود قطعه اى از زمان ظرف شود براى قطعه اى ديگر، هم چنان كه سال را ظرف مى گيريم براى ماه ، و ماه را ظرف مى گيريم براى روز، و اين نوعى از عنايت است كه زمان را دو چيز مختلف مى گيرند، به خاطر اختلافى كه در صفات و حوادث واقعه در آن دارند، آنگاه به اعتبار بعضى از صفات ظرف مى شود براى خودش به اعتبار بعضى صفات ديگرش .
و در صورتى كه كلمه (يومئذ) را قيد بگيريم براى كلمه (فذلك )، معناى آيه چنين مى شود: (پس زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مى شود، زمانى بس دشوار بر كافران است ) و اگر كلمه مذكور را قيد بگيريم براى كلمه (يوم )، معنا چنين مى شود: (زمان نقر ناقور زمانى بس دشوار بر كافران است ، در روزى كه خلائق به سوى خدا بر مى گردند).
و در تفسير كشاف گفته : اگر بپرسى كلمه (اذا) با چه عاملى منصوب شده ، و چگونه ممكن است (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير)؟، در پاسخ مى گويم : عامل نصب (اذا) چيزى است كه جزا بر آن دلالت مى كند، چون جمله مورد بحث به يك قضيه شرطيه منحل مى شود، و چنين معنا مى دهد: زمانى كه در ناقور كوبيده مى شود، امر بر كافران سخت مى گردد. و همين جزاى (سخت مى گردد) عامل نصب در (اذا) است ، و اما علتى كه تجويز كرده كلمه (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير) اين است كه باز جمله به جمله اى ديگر منحل مى شود، و معناى آن اين است كه : وقوع اين وقت نقر در روز سخت است ، چون روز قيامت در حينى مى آيد و واقع مى شود كه مشغول نقر در ناقورند.
و نيز (در همان كتاب ) گفته : ممكن است كلمه (يومئذ) را در تقدير مرفوع بگيريم تا بدل باشد از كلمه (ذلك ) و كلمه (يوم عسير) خبر آن باشد گويا فرموده : روز نقر، روزى است سخت .
و جمله (غير يسير) صفت ديگرى است براى كلمه (يوم )، و عسر آن را تاءكيد نموده مى فهماندد سختى آن روز از يك جهت و دو جهت نيست ، بلكه از هر جهت است .

ذرنى و من خلقت وحيدا

اين جمله كلمه تهديد است ، و روايات بسيار زيادى وارد شده كه اين جمله تا تمام بيست آيه بعدش همه در باره وليد بن مغيره نازل شده ، كه داستانش در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه مى آيد.
كلمه (وحيدا) حال از فاعل (خلقت ) است ، و حاصل معنايش اين است كه : مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار، با آن كس كه در حالى خلقش كردم كه احدى با من در خلقت وى شركت نداشت ، و بعد از خلقت به بهترين وجهى تدبيرش كردم ، مرا با او واگذار، و بين من و او حائل مشو كه من او را كافى خواهم بود.
احتمال هم دارد كلمه (وحيدا) حال از مفعول (ذرنى ) باشد. بعضى هم آن را حال از مفعول (خلقت ) كه حذف شده گرفته اند، و آن مفعول ضميرى است كه به موصول (من ) بر مى گردد، و حاصل معنا اين است كه : مرا با كسى كه خلقش كردم در حالى كه او تنها بود نه مالى داشت و نه فرزندانى واگذار. بعضى هم احتمال داده اند كلمه (وحيدا) اصلا حال نباشد، بلكه منصوب به فعل تقديرى (اذم - مذمت مى كنم ) باشد. ولى از همه اين وجوه بهتر همان وجه اول است .

و جعلت له مالا ممدودا

يعنى من براى او مالى ممدود يعنى گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم .

و بنين شهودا

يعنى برايش پسرانى قرار دادم حاضر كه آنها را پيش روى خود مى بيند كه مى خرامند و از آنان در رسيدن به هدفهاى خود كمك مى گيرد، اين جمله عطف است بر كلمه مالا.

و مهدت له تمهيدا

كلمه (تمهيد) به معناى تهيه است ، كه به طور مجاز در مورد گستردگى مال و جاه و رو به راهى زندگى استعمال مى شود.

ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لاياتنا عنيدا

يعنى سپس همين شخص طمع دارد كه مال و فرزندانى را كه به او داده ام زيادتر كنم ، و زندگيش را بيش از پيش رو به راه سازم .
كلمه (كلا) او را در اين طمع و توقع رد مى كند، و جمله (انه كان ) علت اين ردع را بيان نموده مى فهماند براى اين گفتيم (كلا) كه او به آيات ما عناد مى ورزد. كلمه (عنيد) به معناى معاندى است كه به عناد خود و آنچه دارد مباهات هم مى كند.
بعضى گفته اند: وليد بن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دست داد تا در آخر خودش هم هلاك شد.

سارهقه صعودا

كلمه (ارهاق ) كه مصدر (ارهق ) است به معناى فراگيرى به زور است و كلمه صعود به معناى گردنه صعب العبور كوه است . در اين جمله جزاى سوء و عذاب تلخى را كه وى به زودى مى چشد به گرفتار شدن در دره اى صعب العبور تشبيه شده .
وصف حال وليد بن مغيره و تكذيب نمودن او، اخبار از درانداختنش به دوزخ  

انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر

(تفكير) كه مصدر (فكر) است به معناى انديشيدن است ، و (تقدير) كه مصدر قدر است به معناى اندازه گيرى و سنجيدن است ، و (تقدير از روى تفكير) به معناى آن است كه چند معنا و چند وصف را در ذهن بچينى ، يعنى آنها را در ذهن جابجا كنى ، يكى را بگذارى و ديگرى را بردارى تا از رديف شدن آنها غرض مطلوب خود را نتيجه بگيرى ، وليد بن مغيره هم در اين انديشه بود كه چيزى بگويد كه با آن گفته ، دعوت اسلام را باطل كند، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند، پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است ، يا بگويد كهانت و جادوگرى است ؟ آيا بگويد هذيان ناشى از جنون است ، يا بگويد از اسطوره ها و افسانه هاى قديمى است ؟ بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد اينطور اندازه گيرى كرد كه بگويد: قرآن سحرى از كلام بشر است ، چون بين زن و شوهر و پدر و فرزند جدايى مى اندازد.
(فقتل كيف قدر) - اين جمله - به طورى كه از سياق بر مى آيد - نفرينى است بر او، نظير جمله (قاتلهم اللّه نى يوفكون ) و جمله (ثم قتل كيف قدر) تكرار همان نفرين و تاءكيد آن است .

ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يوثران هذا الا قول البشر

اين آيات حال وليد را كه بعد از تفكير و تقدير به خود گرفته بود ممثل مى سازد، و با لطيف ترين و در عين حال رساترين تمثيلى مجسم مى كند، چون معناى اينكه فرموده (ثم نظر) به طورى كه از سياق استفاده مى شود - اين است كه : وى بعد از تفكير و تقدير مثل كسى نظر كرد كه مى خواهد درباره امرى كه از او نظريه خواسته باشند، نظريه بدهد.
(ثم عبس و بسر) - فعل (عبس ) از ماده عبوس است كه به معناى تقطيب چهره است ، در مجمع البيان مى گويد: عبوس كردن چهره و تقطيب و تكليح آن در معنا نظير همند، و جامع همه ، ترش كردن رو، و گرفتگى صورت است درم قابل طلاقت و بشاشت كه به معناى گشاده رويى است . و فعل (بسر) از مصدر (بسور) است ، كه به معناى بى ميلى و كراهت نمايان از چهره است . پس ‍ معناى جمله اين است كه وليد بعد از نظر كردن ، چهره خود را گرفت و اظهار كراهت نمود.
(ثم ادبر و استكبر) - (ادبار از هر چيزى ) به معناى اعراض از آن است ، و استكبار به معناى امتناع ورزيدن از در كبر و طغيان است ، و اين دو يعنى ادبار و استكبار از احوالات روحى و درونى است ، و اگر آن را فرع و نتيجه تمثيل بر نظر و عبوس و بسور كه از احوالات ظاهر و محسوس آدمى است گرفته ، از اين جهت است كه اثر ادبار و استكبار وليد در ظاهر حالش هم اثر گذاشته ، و آن اثر را قرآن كريم نقل كرده كه گفت : (ان هذا الا سحر...)، و به همين جهت اين جمله را با فاى تفريع