 كند، به خاطر كمى اطاعت ش ، و اينكه در صدد بر نيامد خيرى بيشتر كسب كند.
بعضى گفته اند: مراد از نفس لوامه تنها نفس كافر است كه در قيامت او را به خاطر كفر و معصيتى كه در دنيا مرتكب شده ملامت مى كند، همچنان كه فرمود: (و اسروا الندامه لما راوا العذاب )، كه البته براى هر يك از اين اقوال وجهى است .
و جواب قسم حذف شده ، و آيات بعدى بر آن دلالت دارد، و تقدير كلام ليبعثن است ، و به اين جهت حذف شده كه بر عظمت امر بعث دلالت كند، همچنان كه در جاى ديگر در عظمت بعث فرموده : (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغته )، و نيز فرموده : (ان الساعه اتيه اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى )، و نيز فرموده (عم يتسائلون عن النبا العظيم ).

ايحسب الانسان الن نجمع عظامه

 كلمه (حسبان ) كه مصدر فعل (يحسب ) است به معناى ظن (پندار ) است ، و اگر استخوان را به صيغه جمع آورده و فرمود انسان گمان كرده ما استخوان هايش را جمع نمى كنيم ؟ براى آن بود كه كنايه باشد از زنده كردن همه مردگان ، و استفهام در اين آيه توبيخى است ، و معناى آيه روشن است .

بلى قادرين على ان نسوى بنانه

بلى ما آن را جمع مى كنيم . و جمله (قادرين ) حال از فاعل مدخول (بلى ) است ، كه گفتيم جمله آن را جمع مى كنيم است ، و كلمه (بنان ) به معناى اطراف انگشتان ، و به قول بعضى خود انگشتان است . و (تسويه بنان ) صورتگرى آن به همين صورتى است كه مى بينيم .
و معناى آيه اين است كه : آرى ما آن استخوانها را جمع مى كنيم ، در حالى كه قادريم حتى انگشتان او را به همان صورتى كه بر حسب خلقت اول داشت دوباره صورتگرى كنيم .
و اگر از بين اعضاى بدن خصوص انگشتان را ذكر كرد - شايد - براى اين بوده كه به خلقت عجيب آن كه به صورتهاى مختلف ، و خصوصيات تركيب و عدد در آمده و فوايد بسيارى كه بشمار نمى آيد بر آن مترتب مى شود، اشاره كند. مى دهد، مى ستاند، قبض و بسط مى كند و ساير حركات لطيف و اعمال دقيق و صنايعى ظريف دارد، كه با همانها انسان از ساير حيوانات ممتاز مى شود، علاوه بر شكلهاى گوناگون و خطوطى كه به طور دايم اسرارش براى انسان كشف مى شود.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (تسويه بنان ) اين است كه انگشتان دستها و پاها را شى ء واحد كند، بدون اينكه از هم جدا باشند همانطور كه دست و پاى شتر و الاغ را چنين كرد آن وقت ديگر انسان نمى تواند كارهاى گوناگونى را كه با داشتن انگشتان انجام مى دهد انجام دهد. ولى وجه قبلى به نظر بهتر است .

بل يريد الانسان ليفجر امامه

راغب گفته كلمه (فجر) به معناى انفجار و شكاف وسيع برداشتن است ، آنگاه مى گويد: گناه را هم بدان جهت فجور ناميدند كه باعث شكافته شدن و دريده شدن حرمت ديانت است ، مى گوييم : فلانى مرتكب فجور شد، و يا او فاجر است ، و ايشان فجار و فجره اند.
و كلمه (امام ) ظرف مكان است ، كه به عنوان استعاره در زمان آينده استعمال مى شود، و منظور از اينكه فرمود: انسان ، فجور امام خود را مى خواهد، اين است كه مى خواهد در آينده عمرش جلوش شكافته و باز باشد و هر فجورى خواست مرتكب شود.
آزادى طلبى انسان براى انجام هر كار دلخواه ، انگيزه تكذيب قيامت و پرسش  انكارآميزاز زمان آن است 
و جمله (ليفجر امامه ) تعليلى است كه در جاى معلل خود كه همان تكذيب قيامت و زنده شدن بعد از مرگ باشد نشسته ، و كلمه (بل ) اعراض از اين پندار و گمان است كه بعث و احيايى بعد از موت نباشد.
مى فرمايد: نه ، او گمان نمى كند كه ما استخوانهايش را جمع نمى كنيم ، بلكه مى خواهد مساءله بعث را تكذيب كند تا به اين وسيله پيش ‍ روى خود را در مدت عمرش باز كند، چون وقتى بعث و قيامتى نباشد، انسان چه داعى دارد با قيد و بند تقوى و ايمان دست و پاى خود را ببندد.
اين آن معنايى است كه سياق آيه به آيه مى دهد، و مفسرين وجوه ديگرى در معناى آيه گفته اند، كه هم از فهم بدور است ، و هم با سياق سازگارى ندارد، و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم .
در آيه شريفه مى توانست به ضمير انسان اكتفا كند و بفرمايد: (بل يريد ان يفجر امامه - بلكه او مى خواهد آزاد باشد)، ولى كلمه (انسان ) را آورد، تا در توبيخ و سركوبى او مبالغه كرده باشد، و به همين منظور اين كلمه را در اين آيه و آيات بعد از آن ، چهار بار تكرار كرد.

يسئل ايان يوم القيمه 

از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه بيان جمله (بل يريد الانسان ليفجر امامه ) باشد، در نتيجه مى فهماند بيهوده نگفتيم (بل يريد الانسان ...)، بلكه از سؤ ال او يعنى (ايان يوم القيامه ) اين معنا پيداست ، و نيز پيداست كه سوالش سؤ ال تكذيب است ، مى خواهد بگويد اصلا روز قيامتى نيست ، نه اينكه به آن ايمان داشته باشد و بخواهد از تاريخ وقوعش آگاه شود، چون اگر انسان سر تكذيب نداشته باشد، وقتى به سوى ايمان و تقوى دعوت مى شود، و به چنين خبر عظيمى تهديد مى گردد، و آيات بينات و ادله قاطعه هم بر صحت آن دعوت و آن تهديد دلالت مى كند، بايد از چنان خطرى بر حذر شود و خود را به ايمان و تقوى مجهز نموده ، آماده لقاى آن روز گردد، حال چه اينكه آن روز نزديك باشد و چه دور، براى اينكه هر آنچه آمدنى و شدنى است نزديك است ، ديگر معنا ندارد بپرسد قيامت چه وقت قيام مى كند، پس اين سؤ ال جز به انگيزه تكذيب و استهزا نمى تواند باشد.

فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر

در اين آيه چند نشانه از نشانه هاى قيامت ذكر شده ، منظور از (برق بصر) تحير چشم در ديدن و دهشت زدگى آن است ، و منظور از (خسوف قمر) بى نور شدن آن است .

يقول الانسان يومئذ اين المفر

اشاره به اينكه جستجو گريزگاه در قيامت از باب ظهور ملكات آدمى است ، 
يعنى كجاست گريزگاه ، در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه با اينكه روز قيامت روز ظهور سلطنت الهى است ، و هر انسانى مى داند مفر و فرارى نيست ، چطور مى پرسد اين المفر)؟ جواب اين سؤ ال آن است كه در سوالهاى مشابه اين سؤ ال مكرر خاطرنشان كرديم كه اين گونه سخنان در روز قيامت از باب ظهور ملكات آدمى است ، كسى كه در دنيا وقتى در شدت قرار مى گرفت ، يا مهلكه اى تهديدش مى كرد، (بدون توسل به خداى تعالى ) در جستجوى مفرى مى گشت ، آن روز هم ناخود آگاه مى پرسد: اين المفر همچنان كه در اثر ملكه شدن دروغ در نفس انسانها، روز قيامت هم با اينكه روز كشف سرائر است بى اختيار مى گويند: (ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و اللّه ربنا ما كنا مشركين ) و (يوم يبعثهم اللّه جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم ).

كلا لا وزر

اين جمله رد آنان در سؤ ال از مفر است ، و كلمه (وزر) به معناى پناهگاهى چون كوه و قلعه و امثال آن است ، و اين كلام خداست نه تتمه گفتار انسان .

الى ربك يومئذ المستقر

و بيان مراد از اينكه در روز قيامت (مستقّر انسان فقط به سوى پروردگار است  )
خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، و با اينكه مى توانست بفرمايد: (والمستقر الى ربك ) اگر متعلق كلمه (مستقر) را از خود كلمه جلوتر ذكر كرد براى اين بود كه افاده حصر كند، و بفهماند به سوى كسى جز خدا مستقرى نيست ، پس وزر و پناهگاهى هم كه به آن پناهنده 