ين معنا بوده كه آدمى پشت و كمر خود را تاب دهد، و تمطى در حال رفتن استعاره است از راه رفتن با تكبر و تبختر. و معناى آيه اين است كه : انسان دعوت حقه اسلام ومعارف آن را تصديق نكرد، و براى پروردگارش نماز نگذاشت ، و خلاصه نه اصول دعوت را پذيرفت و نه فروع آن را كه ركن آن فروع نماز است ، و ليكن آن را تكذيب نموده ، از قبولش اعراض نمود، و تازه وقتى به طرف اهلش مى رفت (مثل كسى كه فتحى نمايان كرده ) باد به دماغش انداخته ، با تكبر مى رفت .

اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى

در اينكه اين جمله كلمه تهديد است حرفى نيست ، و اگر مكرر شده ، به منظور تاءكيد بوده . و بعيد نيست - و خدا داناتر است - كه جمله (اولى لك ) خبرى باشد براى مبتدايى كه حذف شده ، و آن ضميرى است كه به حال انسان كه قبلا ذكر شده بود برگردد، و بخواهد همان حال (نخواندن نماز و تصديق نكردن و تكذيب كردن و با حال تبختر برگشتن ) را براى انسان نامبرده اثبات كند، تا كنايه باشد از اثبات تبعات و عواقب سوء آن حال .
در نتيجه كلام مذكور فرمان و نفرينى باشد از ناحيه خداى تعالى عليه اين انسان ، تا با همين فرمان مهر بر دلش بزند، و ايمان و تقوى را بر او حرام كند، و بنويسد كه اين شخص از اهل آتش است ، و آنگاه دو آيه مورد بحث به وجهى شبيه مى شود به آيه (فاذا انزلت سوره محكمه و ذكر فيها القتال رايت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت فاولى لهم ).
وجوه مختلف درباره معناى آيه : (اولى لك فاولى ثمّ اولى لك فاولى ) 
و معناى آيه اين است : اين حال كه تو دارى برايت بهتر و بهتر است ، آرى براى تو بهتر آن است كه وبال امر خود را بچشى ، و عذابى كه برايت آماده كرده اند تو را بگيرد.
ولى بعضى گفته اند: جمله (اولى لك ) اسم فعل و مبنى است ، يعنى اعراب نمى پذيرد، و معنايش اين است كه بدبختيتان پشت سر هم باد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (اولى ) فعل ماضى دعائى ، و از ماده (ولى ) است ، كه به معناى نزديكى است ، و فاعل اين فعل ماضى ، ضمير مستترى است كه به هلاك بر مى گردد، و لام در كلمه (لك ) زايده است ، و معنايش (اولاك الهلاك ) است ، يعنى هلاكتت نزديك باد.
بعضى ديگر گفته اند: فاعل آن ضميرى است كه به خداى تعالى بر مى گردد، و لام زايده است و معنايش اين است كه خداى تعالى نزديك كند آنچه را كه مكروه تو است ، ممكن هم هست آن را غير زايد بگيريم ، و چنين معنا كنيم : خداوند برايت نزديك كند آنچه را كه مايه كراهت تو است .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه مذمت كردن تو سزاوارتر از نكردن است ، و چون اين كلام زياد استعمال مى شده زوايدش ‍ حذف شده ، و آنچه باقى مانده مشابه ويل لك شده ، به طورى كه محذوف آن از محذوف هايى شده كه اظهارش جايز نيست .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه خدا تو را هلاك كند، به هلاكتى كه از هر شر و هلاكت ديگرى نزديك تر باشد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (اولى ) افعل تفضيل ، و به معناى (احرى - سزاوارتر) است ، و اين كلمه خبر است براى مبتدايى كه حذف شده ، تقدير كلام چيزى است كه لايق مقام چنان كس باشد، مثلا تقديرش اين است كه (اينجا آتش براى تو بهتر است ، يعنى تو سزاوارتر به آتشى و اهليت آن را دارى ، پس همان برايت بهتر است ،) البته در اين ميان وجوه سست ديگرى هم هست كه خالى از تكلف نيست ، و وجه اخير قريب به همان وجهى است كه ما ذكر كرديم ، ولى عين آن نيست .

يحسب الانسان انى ترك سدى

در اين آيه به مساءله مورد بحث اول سوره بازگشت شده ، كه همان مساءله ردبر منكرين قيامت است ، آنجا هم مى فرمود: (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه )
و استفهام در آن توبيخى است ، و كلمه (سدى ) به معناى مهمل است ، و معناى آيه اين است كه : آيا انسان چنين مى پندارد كه ما او را مهمل رها مى كنيم و اعتنايى به او نداريم ،
و چون نداريم بعث و قيامتى هم نيست ، و بعد از مردن ديگر زنده اش نمى كنيم ، و در نتيجه تكليف و جزايى در كار نيست ؟

الم يك نطفه من منى يمنى

اسم (كان ) ضميرى است كه به انسان بر مى گردد، (و امناء منى ) به معناى ريختن آن در رحم است ، مى فرمايد: مگر او نطفه اى نبود از منى اى كه در رحمش مى ريزند.

ثم كان علقه فخلق فسوى 

(آرى او همين نطفه بود) و سپس آن انسان و يا آن منى قطعه اى لخته خون بود كه خداى تعالى با تعديل و تكميل ، اندازه گيرى و سپس صورتگريش كرد.

فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى 

يعنى از انسان دو صنف درست كرد، يكى نر و ديگرى ماده .

اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى 

در اين آيه بر مساءله بعث كه مورد انكار كفار است ، و آن را بعيد مى شمارند استدلال شده ، و دليل آن را عموم قدرت خداى تعالى و ثبوتش در خلقت ابتدايى دانسته ، فرموده خداى تعالى قادر بر خلقت بار دوم انسان است ، به دليل اينكه بر خلقت نخستين او قادر بود، و خلقت دوم اگر آسان تر از خلقت اول نباشد دشوارتر نيست ، كه ما تقريب اين استدلال را در تفسير آياتى كه متعرض آن شده گذرانديم .
بحث روايتى  
چند روايت درباره نزول آيات : (لا تحرك به لسانك ...) 
در الدر المنثور است كه طيالسى ، احمد، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ترمذى ، نسائى ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن انبارى (در كتاب مصاحف )، طبرانى ، ابن مردويه ، ابو نعيم ، و بيهقى (هر دو در كتاب دلائل خود) از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هر بار كه وحى بر او نازل مى شد دچار ناراحتى مى گشت ، و لب و زبان خود را به وحى حركت مى داد، چون مى ترسيد در ذهنش نماند، و مى خواست آن را حفظ كند، لذا خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: (لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرانه ) ابن عباس اضافه كرد خداى تعالى مى فرمايد: (اين به عهده ما است كه قرآن را در سينه تو جمع كنيم ، و سپس قرائت نماييم ، (فاذا قراناه ) پس همينكه آن را بر تو نازل كرديم ، (فاتبع قرانه )، يعنى آن را گوش بده و بشنو، (ثم ان علينا بيانه ) بر ما است كه آن را با زبان تو بيان كنيم .
و در عبارتى ديگر آمده (بر ما است كه آن را بر تو بخوانيم )، و لذا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آن به بعد هر وقت جبرئيل مى آمد، سر به زير مى انداخت . و در روايتى ديگر آمده - هر وقت جبرئيل مى رفت طبق وعده اى كه خدا داده بود شروع به خواندن مى كرد.
و در همان كتاب است كه ابن منذر و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين بود كه هر وقت (آياتى از) قرآن بر او نازل مى شد،در خواندنش عجله مى كرد، تا آن را حفظ كند، پس اين آيه نازل شد كه (لا تحرك به لسانك )، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نمى دانست چه وقت سوره اى كه نازل شده تمام مى شود، تا آنكه آيه (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) نازل مى شد، آن وقت مى فهميد سوره قبلى تمام ، و سوره بعدى شروع شده است .
مؤ لف : در معناى اول حديث در مجمع البيان رواياتى از ابن جبير و در معناى همه روايت رواياتى ديگر وارد شده ، و ما در سابق گفتيم كه انطباق اين معنا با آيات مورد بحث روشن نيست .
رواياتى در 