
و كوتاه سخن اينكه : مساءله خوفى كه اين طايفه در گفتار خود آوردند، خوف در مقام عمل است ، چون حساب عمل بنده با خدا است ، و بندگى لازمه لاينفك انسان است ، انسان به هر درجه از كمال برسد، و حتى به مقام عصمت و بى گناهى هم اگر برسد، باز هم بنده است ، و بنده ممكن نيست از خوف پروردگارش تهى باشد، همچنان كه فرمود: (ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم ).

فوقيهم اللّه شر ذلك اليوم و لقيهم نضره و سرورا

(وقايه ) به معناى حفظ كردن و از اذيت جلوگيرى نمودن است ، و وقتى گفته مى شود: (فلان لقى فلان بكذا)، معنايش اين است كه با او به چنين وضعى رو به رو شد، و كلمه (نضره ) به معناى بهجت و خوش رويى ، و كلمه سرور در مقابل اندوه است .
و معناى آيه اين است كه خداى تعالى ايشان را حفظ و شر آن روز را از ايشان منع كرد، و با بهجت و سرور با ايشان روبرو شد، پس ‍ اين طايفه در آن روز خوشحال و مسرورند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود (وجوه يومئذ ناضره ).وصف نعمت هاى بهشتى ابرار كه در مقابل صبرشان در راه خدا داده شده اند 

و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا

منظور از (صبر) صبرشان در برابر مصيبت ، و در برابر اطاعت ، و از معصيت است ، چون اين طايفه در زندگى دنيا به جز وجه پروردگارشان طلبى نداشتند، اراده او را بر خواست خود مقدم مى داشتند، در نتيجه در برابر آنچه او براى آنان مقدر كرده بود، و هر محنت و مصيبتى كه براى آنان خواسته بود صبر مى كردند، و نيز بر امتثال هر فرمانى كه به ايشان داده بود، و بر ترك هر عملى كه ايشان را از آن نهى كرده بود صبر مى كردند، هر چند كه با خواست خودشان مخالف بود، و لذا خداى تعالى مشقت و زحمتى را كه در راه بندگى او تحمل كرده بودند به نعمت و راحت مبدل كرد.

متكئين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا

كلمه (ارائك ) جمع كلمه (اريكه ) است ، كه به معناى هر چيزى است كه به آن تكيه دهند، و كلمه (زمهرير) به معناى سرماى شديد است .
و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى مشقت هايى را كه تحمل كردند به بهشت و نعمت مبدل كرد، در حالى كه اينان در آن بهشت بر تكيه گاهها تكيه داشتند، و در بهشت نه آفتابى مى بينند تا از گرماى آن متاذى شوند، و نه زمهريرى تا از سرماى آن ناراحت گردند.

و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا 

كلمه (ظلال ) جمع ظل (سايه ) است ، و منظور از نزديكى سايه بر سر آنان اين است كه سايه بر سر آنان گسترده است ، پس كلمه (دانيه ) در خصوص اين مورد هم معناى خود را دارد و هم معناى گس تردگى را مى دهد. و كلمه (قطوف ) جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است ، و (قطف ) به معناى ميوه چيده شده است . و (تذليل قطوف براى آنان ) به اين معناست كه خداى تعالى ميوه هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده ، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده ، به هر نحو كه بخواهند بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند.

و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا

كلمه (آنيه ) جمع كلمه (اناء) به معناى ظرف است ، همانطور كه كلمه (اكسيه ) جمع كساء است ، و (اكواب ) جمع كوب ، به معناى ظرف آب است ، البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله ، و مراد از اينكه فرمود با چنين ظرفهاى نقره فام دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدام بهشتى است كه براى اهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش در ذيل آيه (و يطوف عليهم ولدان ...) مى آيد.

قوارير من فضه قدروها تقديرا

كلمه (قوارير) در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلى .
و بعضى گفته اند: منظور از نقره اى بودن قوارير تشبيه ظرفهاى بهشتى است ، كه از نظر صفا و زيبايى مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد.
بعضى هم احتمال داده اند كه كلمه اى در آيه حذف شده باشد، و تقدير آن (قوارير من صفاء الفضه ) باشد.
و ضمير فاعلى در فعل (قدروها) به همان طايفه ابرار بر مى گردد، مى خواهد بفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه گيرى مى كنند، از غذا و شراب هر مقدارى كه بخواهند استفاده كنند ظرف آن غذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه گيرى مى كنند، و خلاصه چيزى از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمى آيد، آيه شريفه (لهم ما يشاون فيها)، و آيه (يفجرونها تفجيرا) نيز اشاره اى به اين معنا دارد.
احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد، كه در باره آنان فرموده : (يطاف عليهم ) و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه گيرى مى كنند، در نتيجه چيزى از غذا و شرابشان در ظرفها نمى ماند، و كم هم نمى آيد.

و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا

بعضى از مفسرين گفته اند: در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطرو بوى خوش مى كرده اند، و آن را در جام نوشيدنيها مى ريختند، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مى ريزند.

عينا فيها تسمى سلسبيلا 

يعنى (من عين ) و يا (اعنى عينا) و يا (اخص عينا) خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر (من ) است ، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه (عين ) را به عنوان مفعول نصب داده ، راغب گفته : كلمه (سلسبيل ) به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است .

و يطوف عليهم ولدان مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا

يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مى كنند، كه هميشه طراوت و خرمى جوانى و زيبايى منظر را دارند.
ولى بعضى گفته اند: (ولدان مخلدون ) به معناى جوانانى است كه گوشواره معروف به (خلده ) را به گوش دارند. و منظور از اينكه فرمود: تو گمان مى كنى كه لولو منثورند، اين است كه آن خدمتگزاران آنقدر صفاى لون دارند، و آنقدر چهره هايشان نورانى است كه نور رويشان به روى يكديگر مى تابد، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمت مى كنند لولو نثار كرده اند.

و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا

كلمه (ثم ) - با فتحه اول - ظرف مكان است ، و جز در ظرف مكان استعمال نمى شود، و لذا بعضى گفته اند: معناى (رايت ) ى اول ، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعنى به بهشت بيفكنى ، در آنجا نعيمى مى بينى كه با زبان قابل وصف نيست ، و ملك كبيرى مى بينى كه با هيچ مقياسى نمى توان تقديرش كرد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ثم ) صله اى است كه موصولش حذف شده ،و تقدير كلام و (اذا رايت ما ثم من النعيم و الملك ) است ، يعنى و اگر ببينى آنچه در آنجا از نعيم و ملك كه هست نعيم و ملكى كبير خواهى ديد، در نتيجه آيه مورد بحث نظير آيه (لقد تقطع بينكم ) است ، از ميان علماى نحو كوفيان جائز دانسته اند كه موصول حذف بشود، وصله اش بماند، هر چند بصريها آن را جائز ندانسته اند.

عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق ...

ظاهرا كلمه (عاليهم ) حال است از ابرار، و ضمير (هم ) و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مى گردد، و كلمه (ثياب ) فاعل آن حال است ، و كلمه (سندس ) - همانطورى كه گفته اند - به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد، و كلمه (خضر) صفت كلمه (ثياب ) است ، و كلمه (استبرق ) به معناى 