ر معصيت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن ، آن جناب مى توانسته چنين رفتارى داشته باشد.
وجه نادرستى اين سخن اين است كه : اولا به چه دليل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام ، نه بعدش و نه قبلش ؟ و ثانيا گفتيم اين رفتار به حكم عقل ناستوده است ، و صدورش از شخصى كريم الخلق كه خدايش قبلا او را به خلق عظيم ستوده محال است ، آن هم با بيانى مطلق و بدون قيد وى را ستوده و فرموده : (و انك لعلى خلق عظيم )، علاوه بر اين كلمه (خلق ) به معناى ملكه راسخه در دل است ، و كسى كه داراى چنين ملكه اى است عملى منافى با آن انجام نمى دهد.
روايتى ديگر حاكى از نزول آيات عتاب در مورد مردى از بنى اميه  
و در مجمع البيان ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرموده است اين آيات درباره مردى از بنى اميه نازل شده كه در حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نشسته بود، ابن ام مكتوم آمد، مرد اموى وقتى او را ديد قيافه اش را در هم كشيد، و او را كثيف پنداشته ، دامن خود را از او جمع كرد، و چهره خود را عبوس نموده رويش را از او گردانيد، و خداى تعالى داستانش را در اين آيات حكايت نموده عملش را توبيخ نمود.
و نيز در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هر وقت ابن ام مكتوم را ملاقات مى كرد مى فرمود: مرحبا مرحبا،
به خدا سوگند خداى تعالى ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد كرد، و اين سخن را از در لطف به او مى گفت ، و او از اين همه لطف شرمنده مى شد، (حتى كان يكف النبى (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مما يفعل به - حتى بسيار مى شد كه به همين خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خوددارى مى كرد).
مؤ لف : اشكالى كه به اين حديث وارد است همان اشكالى است كه به حديث قبل وارد بود، و معناى اينكه فرمود: (حتى انه كان يكف ...) اين است كه : ابن ام مكتوم از حضور در نزد آن جناب خوددارى مى كرد، چون آن حضرت اين سخن را بسيار مى گفت ، و او سخت شرمنده مى شد و خجالت مى كشيد.قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَكْفَرَهُ (17) مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ (18) مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ (19) ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ (20) ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ (21) ثُمَّ إِذَا شَاء أَنشَرَهُ (22) كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ (23) فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ (24) أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاء صَبّاً (25) ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقّاً (26) فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبّاً (27) وَعِنَباً وَقَضْباً (28) وَزَيْتُوناً وَنَخْلاً (29) وَحَدَائِقَ غُلْباً (30) وَفَاكِهَةً وَأَبّاً (31) مَّتَاعاً لَّكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ (32) فَإِذَا جَاءتِ الصَّاخَّةُ (33) يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ (34) وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ (35) وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ (36) لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (37) وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ (38) ضَاحِكَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ (39) وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ (40) تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ (41) أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ (42)

ترجمه آيات

خدا بكشد انسان را كه چقدر كفرانگر است (17).
مگر خدا او را از چه خلق كرده كه به خود اجازه كفران مى دهد (18)
مبداء خلقتش نطفه اى بوده كه بعدا او را در ذات و صفات و افعال تقدير نمود (19).
و سپس راه سعادتش را آسان و فراهم كرد (20).
آنگاه دچار مرگ و سپس داخل قبرش ساخت (21).
و سپس آيا انسانى كه خلقت و تدبير و هدايت و مردن و زنده شدنش به دست خدا است شكر او را به جاى آورد؟ نه هرگز بلكه كفر و عصيان ورزيد (23).
پس انسان بايد به غذاى خود بنگرد (24).
اين ما بوديم كه آب را به كيفيتى كه انسانها خبر ندارند از آسمان فرستاديم (25).
و سپس زمين را باز به كيفيتى ناگفتنى و به وسيله دانه ها شكافتيم (26).
و در آن دانه ها رويانديم (27).
و انگور و سبزيجاتى (28).
و زيتون و نخلى (29).
و باغهاى پر درخت سر به هم كرده اى (30).
و ميوه و چراگاه (31).
تا وسيله زندگى شما و حيوانات شما باشد (32).
پس وقتى آن صيحه شديد آسمانى بيايد (33).
و روزى رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مى كند (34).
و از مادر و پدرش (35).
و از همسر و فرزندانش (36).
در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمى افتد (37).
در آن روز چهره ها دو جورند چهره هايى نورانى (38).
خندان و خوشحال (39).
و چهره هايى غبار آلود و اندوهبار (40).
كه ظلمت و كدورت از آن مى بارد (41).
آنان همين كافران فاجرند (42).

بيان آيات

در اين فصل نخست انسان را نفرين مى كند، و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مى ورزد تعجب مى كند، و آنگاه به حدوث و بقاى او اشاره نموده مى فهماند كه انسان نه مالك چيزى از آفرينش خويش است ، و نه مالك چيزى از تدبير امورش ، بلكه خداى سبحان است كه او را از نطفه اى بى مقدار آفريده و سپس اندازه گيرى اش كرد، و آنگاه راه را برايش آسان ساخت ، و در آخر هم او است كه وى را مى ميراند، و به قبر داخلش مى كند، و هر وقت كه بخواهد دوباره زنده اش مى سازد.
پس خداى سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است ، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش ، و تا آخرين لحظه هستى اش ‍ مدبر او است ، ولى اين انسان كفرانگر، فرمان او را نمى برد، و به هدايت او مهتدى نمى شود.
و اگر انسان تنها و تنها به طعامى كه مى خورد نگاه كند، كه يكى از مظاهر تدبير خدا، و مشتى از درياى رحمت او است ، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و لطيف صنع او پى مى برد، آنچنانكه عقلش مبهوت شود، و هوشش از سر بدر رود، در حالى كه نعمت هاى خدا تنها طعام نيست ، و در اين ميان نعمت هاى ديگرى است كه از حيطه شمار بيرون است (و ان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها).
با اين حال اين عجب است كه انسان تدبير پروردگار خود را نديده مى گيرد، و شكر نعمتش را بجا نمى آورد، و راستى انسان ظلوم و كفار است ، و به زودى آثار خوب و بد شكر و كفران خود را مى بيند، كه يا سرور و بشارت است ، و يا روسياهى و عذاب .
و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد بيگانه از آيات گذشته نيست ، هر چند بعضى ها گفته اند: علت نزول اين فصل چيز ديگرى بوده ، ولى با بيانى كه خواهد آمد اثبات خواهيم كرد كه هر دو دسته سياقى واحد دارند.
معناى آيه (قتل الانسان ما اكفره ) و مراد از كفر در آن  

قتل الانسان ما اكفره

اين جمله نفرينى است بر انسان كه طبعش طبع دلدادن به شهوات ، و پيروى هواى نفس ، و فراموش كردن پروردگار خود، و استكبار ورزيدن از پيروى اوامر او است .
و جمله (ما اكفره ) شگفت انگيزى از اصرار انسان در كفران ، و پوشاندن حق صريح است ، با اينكه او خودش مى بيند و احساس ‍ مى كند كه مدبر خود نيست ، و كسى جز خداى سبحان مالك تدبير امر او نمى باشد.
پس مراد از (كفر) در اين جمله مطلق حق پوشى است ، كه دو مصداق دارد: يكى انكار ربوبيت خدا، و يكى ترك عبادت او است ، و مويد اين سخن ذيل آيه است كه به جهات تدبير ربوبى اشاره مى كند البته آن جهاتى كه با حق پوشى و ترك عبادت تناسب دارد. ولى بعضى از مفسرين ، كفر در اين آي