ر دعوى و دعوت آن جناب بوده اند) اين است كه در نبوت هم شريك آن جناب باشند.
در پاسخ مى گوئيم : خير چنين لازمه اى وجود ندارد و ما در سابق يعنى در تفسير آيه (213)، از سوره بقره در جلد دوم عربى اين كتاب ، بحثى پيرامون مسائل نبوت گذرانديم و در آنجا گفتيم كه تبليغ و دعوت عين نبوت و بعثت نيست ، هر چند از شؤ ون و لوازم آن ، و از مناصب و مقامات الهيه اى است كه شخص نبى متقلد آن مى شود و به همين جهت منافات ندارد كه اين منصب به امرى و فرمانى جداگانه به غير شخص نبى نيز داده شود، همچنانكه در سابق يعنى در تفسير آيه : (124) از سوره بقره در جلد اول عربى اين كتاب آنجا كه بحثى پيرامون مساءله امامت داشتيم خاطرنشان كرديم : كه مساءله دعوت و تبليغ عين امامت هم نيست هر چند كه به وجهى از لوازم آن هست .

ان هذا لهو القصص الحق و ما من اله الا اللّه

كلمه (هذا) اشاره است به داستانهائى كه از عيسى (عليه السلام ) گذشت و اساس آيه بر قصر قلب است و معنايش اين است كه تنها اين مطالبى كه ما درباره عيسى (عليه السلام ) گفتيم حق است ، نه آنچه نصارا درباره آن جناب ادعا مى كند.
و اينكه حرف (ان ) و حرف (لام ) و ضمير منفصل (هو) را در آيه آورده ، براى اين بوده كه مطلب را بطور كامل تاكيد و در نتيجه رسول گراميش را دلگرم و در اقدام به امر مباهله تشجيع كند تا با ايمان كامل و يقين و بصيرت و وثوق به وحيى كه خداى تعالى بر او نازل فرموده اقدام نمايد و به دنبال اين تاكيد براى بار دوم با ذكر حقيقت از راه ذكر لازمه آن ، مطلب را تاكيد نموده و فرمود: (و ما من اله الا اللّه )، چون مفاد اين جمله لازمه حق بودن داستانهاى مذكور است ، (و داستانهاى مذكور در صورتى كه حق باشد، بزرگترين دليل بر يكتائى معبود و توحيد ربوبيت (مترجم )).

و ان اللّه لهو العزيز الحكيم ...

اين جمله عطف است بر اول آيه و با تاكيد شديدى كه دارد، دلگرمى ديگرى و تشجيع ديگرى است نسبت به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: خداوند از نصرت حق و تاءييد آن عاجز نيست و از اين كار نه غافل مى ماند و نه با سرگرمى به كار ديگران را مهمل مى گذارد و نه از آن بى خبر مى شود، براى اينكه او عزيز است ، (و كسى كه عزت مطلقه دارد از آنچه اراده كند عاجز نمى شود) و هم حكيم است (و كسى كه حكمت مطلقه دارد نه دچار جهل مى شود و نه در چيزى اهمال مى ورزد)، پس چنين خداى عزيز و حكيمى معبود حق است ، نه آن خدايان كه اوهام دشمنان حق براى خود تراشيده اند.
از همين جا روشن مى شود كه چرا اين دو نام از ميان همه اسماى خداى تعالى در اين آيه آمد و اينكه زمينه گفتار در اين آيه زمينه قصر قلب و يا قصر افراد است كه معناى اين دو اصطلاح در ساير مجلدات فارسى اين تفسير گذشت .

فان اللّه عليم بالمفسدين

از آنجائى كه غرض از محاجه و همچنين غرض از مباهله به حسب حقيقت اظهار حق بود، قهرا تصور معقول نمى رفت كه كسى كه به دنبال همين غرض است از راه آن منحرف شود، پس اين مسيحيان نجران اگر با اين مباهله بخواهند حق را اظهار كنند و مى دانند كه خداى تعالى ولى حق است و حاضر نيست حق از بين برود و ضعيف گردد، قهرا از حق روى نمى گردانند و اگر ديديم از حق روى گرداندند، بايد بفهميم كه منظورشان از محاجه و مباهله ظهور حق نبوده ، بلكه منظورشان اين است كه به حسب ظاهر غلبه كنند و دين خود و وضع حاضر و سنت هاى ديرينه خود را حفظ نمايند، سنت هائى كه بر پيروى آن عادت كرده اند، پس منظورشان همان هوا و هوس هائى است كه به زندگيشان شكل داده ، نه زندگى صالحه اى كه با حق و با سعادت واقعيشان انطباق دارد، پس اگر حق را نپذيرفتند بايد فهميد كه در پى اصلاح نيستند بلكه مى خواهند با به تباه كشيدن زندگى سعادتمندانه ، دنيا را به فساد بكشانند، پس علت اعراضشان اين است كه مفسدند.
از اينجا روشن مى شود كه در جمله جزاء سبب جاى مسبب ، يعنى (افساد) جاى (علت افساد) نشسته و آن علت اين است كه نمى خواهند حق ظاهر گردد و اين جزاء متضمن وصف علم است ، چون مى فرمايد: (فان اللّه عليم )، آنگاه با آوردن كلمه : (ان ) جمله را تاكيد مى كند تا بفهماند اين صفت مفسده گرى در دلهايشان هست و در قلوبشان ريشه كرده و با فهماندن اين نكته اشاره مى كند به اينكه مسيحيان ياد شده به زودى از پذيرش مباهله طفره
مى روند و به هيچ وجه آن را قبول نمى كنند و اتفاقا همينطور شد كه اشاره فرموده بود و مسيحيان با عمل خود اين اشعار آيه را تصديق كردند.
بحث روايتى (رواياتى درباره : محاجه پيامبر (ص ) با نصاراى نجران و داستان مباهله وانطباق آيه مباهله با اهل بيت رسول اللّه (ص )...)
در تفسير قمى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: نصاراى نجران وقتى براى وفد و شرفيابى حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) حركت مى كردند، سه نفر از بزرگانشان به نام اهتم و عاقب و سيد با آنان همراهى نمودند، در مدينه وقتى موقع نمازشان رسيد، ناقوس نواخته به نماز ايستادند، اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) عرضه داشتند: يا رسول اللّه اين مسجد تو است ، مسجد اسلام است ، چرا بايد در اينجا ناقوس بنوازند؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: كارى به كارشان نداشته باشيد، بعد از آنكه از نمازشان فارغ شدند، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نزديك شده ، پرسيدند: مردم را به چه دينى دعوت مى كنى ؟ فرمود: به شهادت دادن به اينكه جز اللّه معبودى نيست و اينكه من فرستاده خدايم و اينكه عيسى (عليه السلام ) بنده اى است مخلوق كه مى خورد و مى نوشيد و سخن مى گفت پرسيدند: اگر مخلوق و بنده بود پدرش كه بود؟، در اينجا به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) وحى شد كه به ايشان بگو: شما درباره آدم چه مى گوئيد؟ آيا بنده اى مخلوق بود، مى خورد و مى نوشيد و سخن مى گفت و عمل زناشوئى انجام مى داد يا نه ؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همين سوالات را از ايشان كرد، جواب دادند: بله بنده اى مخلوق بود و كارهائى كه برشمردى مى كرد، فرمود: اگر بنده بود و مخلوق پدرش كه بود؟ مسيحيان مبهوت و مغلوب شدند و خداى تعالى اين آيه را فرستاد:
(ان مثل عيسى عند اللّه كمثل آدم خلقه من تراب ...) و نيز اين آيه را كه فرمود: (فمن حاجك فيه من بعد ماجاءك من العلم - تا جمله - فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين ). رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به ايشان فرمود: پس با من مباهله كنيد، اگر من صادق بودم لعنت خدا بر شما نازل شود و اگر كاذب باشم لعنتش بر من نازل شود، مسيحيان گفتند: با ما از در انصاف درآمدى ، قرار گذاشتند همين كار را بكنند، وقتى به منزل خود برگشتند، رؤ سا و بزرگانشان مشورت كردند و گفتند: اگر خودش با امتش به مباهله بيايند، مباهله مى كنيم چون مى فهميم كه او پيغمبر نيست و اگر خودش با اقرباءش به مباهله بيايد مباهله نمى كنيم ، چون هيچكس عليه زن و بچه خود اقدامى نمى كند، مگر آنكه ايمان و يقين داشته باشد كه خطرى در بين نيست و در اين صورت او در دعويش صادق است ، فردا صبح به طرف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روانه شدند،
ديدند كه تنها رسو