ند حرفى نيست ، براى اينكه در يقين شاءن همين بيان خداى تعالى كافى است كه مى فرمايد: (من بعد ما جاءك من العلم )، پس علم در اين مسائل اعتقادى ، همان يقين است و نه چيز ديگر.
و اما اينكه خداى تعالى فرموده : (ندع ابنائنا و ابناءكم ...) دو احتمال دارد كه به هيچيك از آن دو، اشكالى كه به شيعه وارد است ، وارد نمى شود.
اول اينكه : بخواهد بفرمايد هر يك از دو طرف زنان و فرزندان طرف مقابل را نفرين كنند، مثلا ما مسلمانان زنان و فرزندان شما مسيحيان را نفرين كنيم و شما مسيحيان زنان و فرزندان ما را نفرين كنيد.
دوم اينكه : هر طايفه اى زنان و فرزندان خود را نفرين كند، ما مسلمانان زنان و فرزندان خود را و شما مسيحيان زنان و فرزندان خود را نفرين كنيد.
و همانطور كه گفتيم هيچ اشكالى به اين دو وجه وارد نيست ، اشكال هر چه هست به نظريه شيعه است كه شاءن نزول آيه و مراد از (انفس ) و (نساء) و (ابناء) را عده اى خاص مى داند.
كلام مبتنى بر تعصب كلامى بى پايه و باطل است 
مؤ لف قدس سره : و اين گفتار - كه خيال مى كنم خواننده باور نكند كه كلام مردى دانشمند است و ما را متهم كند به اينكه نسبت ناروا به مفسر مزبور داده ايم - كلامى است بى پايه و ساقط و اگر آن را نقل كرديم براى آن بود كه خوانندگان متوجه شوند به اينكه
تعصب ورزى ، كار يك دانشمند را در نفهمى به كجا مى كشاند و تا چه حد فهم او را ساقط و نظريه اش را سطحى و عوامانه مى سازد، تا آنجا كه به دست خودش آنچه بنا كرده خراب و آنچه خراب كرده بنا مى كند و باكى هم ندارد، براى اينكه خير و شر را تشخيص ‍ نمى دهد، تا كسى شر را نشناسد چگونه از آن اجتناب مى كند؟.
و ما پيرامون گفتاروى در دو مقام بحث مى كنيم : اول اينكه آيا آيه مباهله هيچ دلالتى بر فضيلت على (عليه السلام ) دارد يا نه ؟ كه اين بحثى است كلامى و خارج از غرضى كه اين كتاب درباره آن تاليف شده ، يعنى غرض تفسيرى كه عبارت است از دقت در معانى آيات قرآنى .
مقام دوم ، بحث پيرامون سخنان مفسر نامبرده ، البته از اين جهت كه با مدلول آيه مباهله و روايات داستان نصاراى نجران ارتباط دارد و گرنه ما آنقدر بيكار نيستيم كه پيرامون هر سخنى و درستى و نادرستى آن بحث كنيم ، ليكن چون با غرض كتاب ما ارتباط دارد، مورد بحثش قرار مى دهيم .
خواننده محترم توجه كرد كه آيه شريفه چه دلالتى دارد و روايات بسيارى هم كه نقل شد با دلالت آيه مطابقت دارد، دقت در اين دو فراز، فساد گفتار اين مفسر را كه اصلا معلوم نيست چه مى خواهد بگويد از وجوه متعددى روشن مى سازد، اينك تفصيل آن ، از نظر خوانندگان مى گذرد.
بررسى و رد گفته هاى تعصب آميز و مغرضانه آن مفسر 
1 - اينكه گفت : (مصادر رواياتى كه آيه مباهله را ناظر به اشخاص معين مى داند، كتب شيعه است - تا آنجا كه گفته - و تا توانستند در ترويج اين روايات كوشيدند بطورى كه در بسيارى از اهل سنت نيز رائج گرديد، با اينكه قبلا گفته بود روايات متفق است در اينكه آيه در شاءن على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) نازل شده ) و ما نفهميديم منظورش از اين سخن كدام روايات است ؟ آيا مرادش ‍ همين رواياتى است كه محدثين اجماع دارند بر نقل و عدم طرح آن ؟ رواياتى كه يكى دو تا و سه تا نيست تا بگويد اهل حديث توطئه كرده اند بر جعل آن ، رواياتى كه صاحبان جوامع حديث آن را در جوامع خود آورده اند و اگر به خود جراءت داده شيعه را متهم به جعل آنها كند، آيا مى تواند صحيح مسلم و ترمذى و كتب تاريخ را هم جعلى بداند؟.
رواياتى كه همه مفسرين بر نقل آن در تفاسير خود اتفاق دارند، بدون اينكه در آن اعتراض كرده و يا در صحت سند آنها ترديدى نموده باشند و اگر بگويد مفسرين تخصصى در تشخيص حديث ندارند، بسيارى از مفسرين خود اهل حديث هم بوده اند، مانند: طبرى و ابى الفداء بن كثير و سيوطى و امثال ايشان سؤ ال ديگرى كه از او داريم اين است كه منظورش از
شيعيانى كه مصادر اين رواياتند چه كسانى هستند؟ آيا صحابه اى است كه سلسله سند اين روايات به آنان منتهى مى شود؟ از قبيل سعد بن ابى وقاص و جابر بن عبد اللّه و عبد اللّه بن عباس و ساير صحابه و يا تابعينى كه تمسكشان به اين روايات ثابت شده ، از قبيل ابى صالح و كلبى و سدى و شعبى و امثال آنان ؟ و اگر نامبردگان به جرم اينكه احاديثى نقل كرده اند كه مطابق هواى نفس اين آقا نيست ، شيعه شدند و به خيال او هر چه نقل كنند جعلى است ، پس تمامى احاديث اسلامى كه به وسيله آنان نقل شده بى اعتبار است ، پس ‍ اين آقا بايد همه نامبردگان را كنار بگذارد و احاديثشان را طرد كند و با طرح احاديث آنان ديگر سنتى و سيره اى باقى نمى ماند و چگونه يك فرد مسلمان و يا يك عالم اسلامى و حتى يك مسلمان دروغى مى تواند بگويد سنت به كلى باطل است ؟ و در عين حال در صدد سلام شناسى برآيد؟ و بفهمد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) چه تعاليمى و چه شرايعى آورده ؟ با اينكه قرآن كريم صراحت دارد بر اينكه سنت و سخن و سيره آن جناب حجت است و تصريح دارد به اينكه دين خدا همچنان زنده مى ماند، و اگر بنا باشد سنت را به كلى باطل بدانيم ، ديگر اثرى از قرآن باقى نمى ماند (چون قرآن كريم آيه آيه اش به وسيله سنت اثبات شده ) و در اين فرض ثمره اى هم بر نازل كردن قرآن مترتب نمى شود.
و يا مى خواهد بگويد خود صاحب جوامع از اين احاديث بى خبرند، بلكه شيعه بعد از مردن صاحبان جوامع و كتب تاريخ ، احاديث مذكور را در كتب آنان داخل كرده اند كه باز محذور بطلان سنت و شريعت در بين مى آيد، بلكه محذور در اين فرض عمومى تر و فساد بيشتر است ، براى اينكه ديگر به هيچ كتابى نمى توان اعتماد نمود.
مقصود ما بيان مصداق است نه معناى لفظ! 
2 - دومين نقطه نظر ما در گفتار وى آنجا است كه مى گويد: (شيعه كلمه (نسائنا) را بر فاطمه (عليهاالسلام ) و كلمه (انفسنا) را بر على (عليه السلام ) به تنهائى حمل كرده اند) و گويا اين معنا را از بعضى روايات گذشته فهميده ، مانند روايت جابر كه گفته : (نسائنا) فاطمه (عليهاالسلام ) و (و انفسنا و انفسكم ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) است ، (تا آخر خبر)، ولى كوتاهى از فهم خود اين مفسر است چون روايت نمى خواهد بگويد كلمه : (نسائنا) به معناى فاطمه (عليهاالسلام ) و لفظ (انفسنا) به معناى على (عليه السلام ) است و يا مراد از اولى فاطمه سلام اللّه عليها و مراد از دومى على (عليه السلام ) است ، بلكه منظورش اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) در مقام امتثال اين فرمان از (انفسنا) به غير از على (عليه السلام ) و (از نسائنا) بجز فاطمه سلام اللّه عليها و از (ابنائنا) بجز حسنين (عليهماالسلام ) را نياورد، معلوم مى شود براى كلمه اول بجز على (عليه السلام ) و براى كلمه دوم بجز فاطمه سلام اللّه عليها
واز سوم بجز حسنين (عليهماالسلام ) مصداق نيافت و كانه منظور از ابناء و نساء و انفس همان اهل بيت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بوده ، همچنانكه در بعضى روايات به اين معنا تصريح شده ، بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نامبردگان 