ا با خود آورد عرضه داشت : ((بار الها اينانند اهل بيت من )، چون اين عبارت مى فهماند پروردگارا من بجز اينان كسى را نيافتم تا براى مباهله دعوت كنم .
دليل گفتار ما بر اينكه منظور جابر اين بوده ، عبارت بعضى از روايات است كه مى گويد: (انفسنا و انفسكم ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و على (عليه السلام ) است )، چون اين عبارت صريح است در اينكه مقصود بيان مصداق است نه معناى لفظ.
3 - مى گويد: (جعل كنندگان اين سرگذشت خوب نتوانستند آن را با آيه تطبيق دهند، چون عرب وقتى از گوينده اى كلمه : (نسائنا) را مى شنود، دختر خود گوينده به ذهنش نمى رسد، آن هم گوينده اى كه چند زن دارد، از لغت عرب چنين معنائى فهميده نمى شود و از اين بعيدتر اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از (انفسنا) على (عليه السلام ) را اراده كرده باشد.)
اساتيد بلاغت و بيان به اين آيه استناد كرده اند 
و اين معناى عجيبى كه اين مفسر براى آيه كرده ، باعث شده روايات داستان مباهله را با همه كثرتش طرح كند و آن وقت به راويانش و به هركس كه آن روايات را قبول كرده ، بد و بيراه بگويد و آن تهمت ها را بزند با اينكه مشغول نوشتن تفسير براى كلام خدا بوده است (كلامى كه مرتب او را به پيروى از حق و اجتناب از باطل و دورى از هواهاى نفسانى مى خواند) و جا داشت پاس حرمت جمع كثيرى از علماى اسلام را بدارد و كسانى را كه از ائمه بلاغت و اساتيد بيانند و روايات مذكور را بدون اينكه هيچ خدشه و اعتراضى به آن بكنند در مؤ لفات خود آورده اند، اينطور به آسانى به باد تهمت (نفهمى )! نگيرد.
يكى از اساتيد، زمخشرى صاحب كشاف است ، كسى است كه ائمه قرائت را در قرائتشان تخطئه مى كند، مع ذلك در ذيل اين آيه مى گويد: (اين دليلى است كه هيچ دليلى قوى تر از آن بر فضيلت اصحاب كساء (عليهم السلام ) نيست و اين برهان روشنى است بر صحت نبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، براى اينكه احدى نه از موافق و نه از مخالف روايتى نياورده كه گفته باشد نصاراى نجران بدون ترس از اصحاب كساء به مساءله مباهله اقدام كرده اند، چون اگر احتمال مى دادند آن جناب به دروغ دعوت به نبوت مى كند، بدون درنگ با او مباهله مى كردند).
چطور ممكن است كه اين بزرگان و قهرمانان بلاغت و برجستگان ادب نفهميده باشند كه اين روايات ، نسبت غلط به قرآن مى دهند و مى گويند: (قرآن لفظ جمع را در مفرد استعمال كرده ، كلمه نساء را كه جمع است ، در مورد يك نفس بكار برده ؟!).
نه ، به جان خودم سوگند، امر بر آن همه بزرگان پوشيده نمانده ، تنها اين مفسر است كه نتوانسته است بين مفهوم و مصداق فرق بگذارد و خيال كرده كه اگر خداى عزوجل به پيامبر خود بفرمايد: پس بعد از اين ،با اينكه خدا به تو علم داده ، اگر كسى بگو مگو كرد به او بگو: (ما فرزندانمان وشما فرزندانتان را بخوانيد...) و از سوى ديگر از طريق روايات معلوم شد كه بگو مگو كنندگان واردين از نجران بودند و عددشان بطورى كه در بعضى از روايات آمده ، چهارده مرد بود و هيچ زن و فرزندى همراهشان نداشتند.
و نيز معلوم شد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) براى مباهله با آنان به غير از على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام ) را نياورد، لازمه آن فرمان و اين امتثال آن است كه معناى جمله : (فمن حاجك ) واردين نجران و معناى (نسائنا)، يك زن و معناى (انفسنا) يك مرد و معناى (ابنائنا) دو پسر باشد و دو كلمه (نساءكم ) و (انفسكم ) هم اصلا معنا نداشته باشد، چون نجرانيان زن و فرزند همراه خود نياورده بودند.توضيحى درباره استعمال جمع و اراده يك نفر (نساء) واستعمال جمع و اراده دو نفر (انفس و ابنا) در آيه مباهله
و تعجب اينجا است كه چرا چنين مفسرى كه فرق ميان مفهوم و مصداق را نمى فهمد اين اشكال را نكرده كه در آيه كلمه (ابنائنا) با اينكه جمع است در مورد حسنين (عليهماالسلام ) كه دو نفرند استعمال شده و اين رسواتر است از استعمال كلمه نساء كه جمع است در مفرد، يعنى فاطمه (عليهاالسلام )، براى اينكه استعمال جمع در مفرد گاهى از خوش نشينان عرب شنيده مى شود، هر چند كه عرب اصلى هرگز جز در مورد گوينده چنين كارى را نمى كند، تنها در مورد گوينده و آن هم به عنوان تعظيم است كه مى گويد: (ما چنين دستور داديم و ما چنان كرديم و ما چنين خواهيم كرد)، و اما استعمال جمع در دو نفر اصلا جايز نيست و سابقه ندارد، نه از خوش نشينان عرب و نه از عرب اصلى .
آرى ، علت اينكه اين مفسر روايات مباهله را طرح كرده و نسبت مجعوليت به آنها داده ، همان است كه گفتيم : (نتوانسته است بين مفهوم و مصداق فرق بگذارد) و حال آنكه مطلب اينطور كه او پنداشته نيست .
توضيح اينكه : كلام بليغ آن كلامى است كه مقتضاى مقام در آن كلام رعايت شده باشد، كلامى است كه بتواند آن چه را كه مورد اهتمام گوينده است كشف كند و بسيار مى شود كه مقام تخاطب و گفت و شنود، مقامى است كه تخاطب بين دو طايفه است كه
يكديگر را اصلا نمى شناسند و يا اگر هم مى شناسند مصلحت اقتضا مى كند منكر شناسائى شوند، در چنين مقامى اگر يكى از دو طرف بحث و خصومت بخواهد به ديگرى بفهماند كه خصومت و بگو مگو و دفاع و بالاخره طرفيت ما تنها با اين حاضران نيست بلكه ما با تمام افراد قبيله خود عليه شما قيام مى كنيم ، بازنان و مردان و خردسالان و بزرگسالان مى گويد: ما با شما مخاصمه داريم و با مردان و زنان و كودكان خود بر سر شما مى تازيم .
آرى در چنين مقامى كلام خود را طورى ادا مى كند كه مقتضاى طبع و عادت باشد، چون عادت اقتضا مى كند كه يك قبيله و طايفه اى از مردم هم زنان و هم فرزندانى داشته باشند و غرض گوينده هم اين است كه به طايفه طرف مقابل خود بفهماند، ما و همه مردان و زنان و فرزندانمان در دشمنى با شما يكدل و يك زبانيم و همه دست واحدى هستيم ، حال اگر در چنين مقامى به مقتضاى طبع و عادت تكيه نموده ، يك كلمه بگويد ما قبيله فلان با شما دشمنيم ، منظور خود را رسانده ، چون شنونده مى داند كه در قبيله گوينده زنان و فرزندان و مردانى هستند، ولى اگر به اين مقدار اكتفا نكند بلكه نام مردان و زنان و فرزندان را صريحا ببرد و بگويد: ما قبيله فلان با مردان و زنان و كودكان خود عليه شما برمى خيزيم ، درحقيقت خواسته است چيزى زائد بر مقتضاى عادت و طبع را برساند.
اين در صورتى است كه گفتيم دو طرف متخاصم يكديگر را نشناسند و اما اگر اين سخن دسته جمعى با مخاطبين دسته جمعى بين دو جمعيت كه يكديگر را مى شناسند اتفاق بيفتد، مثلا با يكديگر دوست باشند و اين دسته بخواهد دسته ديگر را به ميهمانى دعوت كند، يك بار گفتار خود را به مقتضاى طبع و عادت تكيه داده مى گويد: ما خودمان و زن و بچه مان از شما پذيرائى مى كنيم ، يك بار ديگر گفتار خود را به شناسائى شنونده تكيه مى دهد و مى گويد: ما همه مردها با فلان دخترم و دو كودكم خدمتگزار شما خواهيم بود كه در اين صورت فائده زائدى را افاده كرده .
بدان جهت اين توضيح را دادم كه معلوم شود طبع و عادت و ظاهر حال ، يك حكم دارد، و واقع امر و عالم خارج حكمى ديگر، و گاهى اين دو حكم با