كند، و نيز قرآن او هشدارى است كه به اذن خدا هر كسى را كه بخواهد راه راست را بيابد هدايت مى كند.
مراد از (الخنس الجوار الكنس ) كه بدانها قسم ياد فرموده است  

فلا اقسم بالخنس الجوار الكنس 

كلمه (خنس ) جمع خانس است ، همچنان كه كلمه (طلب ) جمع طالب است ، و مصدر آن (خنوس ) است ، كه به معناى گرفتگى و تاخر و استتار مى آيد، و كلمه جوارى جمع جاريه است ، و مصدر جرى به معناى سير سريع است ، كه معنايى است استعاره از جريان آب ، و كلمه كنس جمع كانس است ، و مصدر كنوس به معناى داخل شدن وحشى هايى از قبيل آهو و طيور به درون لانه اش است ، لانه اى كه براى خود اتخاذ كرده و در آن جايگزين شده .
و اينكه به دنبال جمله (فلا اقسم بالخنس ...) جمله (و الليل اذا عسعس و الصبح اذا تنف س ) را آورده ، اين احتمال را تاءييد مى كند كه منظور از (خنس و جوار كنس ) ستارگان است ، يا همه آنها و يا بعضى از آنها، چيزى كه هست چون ستارگان بعضى سيار و بعضى ثابتند، آنهايى كه سيار هستند با صفاتى كه در اين آيات براى (مقسم بها) آن چيرهايى كه با آن سوگند خورده آمده مناسبت بيشترى دارد، چون از جمله صفات مقسم بها، صفت خنوس و جرى و كنوس را آورده ، و اين صفات با وضع پنج سياره سرگردان يعنى زحل ، مشترى ، مريخ ، زهره و عطارد، منطبق است ، زيرا اينها در حركتشان بر حسب آنچه ما مى بينيم استقامت و رجعت و اقامت دارند، استقامت دارند براى اينكه حركتشان از نظر زمان شبيه هم است ،
و رجعت دارند چون انقباض و تاخر و خنوس زمانى دارند، و اقامت دارند، چون در حركت استقامتى و رجعتى خود زمانى توقف دارند، گويى آهوى وحشى اند كه زمانى در آشيانه خود اقامت مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد همه ستارگان است ، و خنوس ستارگان يعنى ناپديد شدن آنها در روز روشن ، و مراد از جرى آنها، حركتى است كه مى بينيم در شب دارند، و مراد از كنوس آنها غروب كردن هر يك در مغرب مخصوص به خودش است .
بعضى ديگر گفته اند: منظور گاو وحشى و يا آهو است ، و بعيد نيست كه منظور اين مفسر از بردن نام اين دو حيوان از باب مثال بوده ، و منظورش همه وحشيان باشد.
و به هر حال از ميان اين اقوال ، قول اول به ذهن نزديك تر است ، و اما قول دوم بعيد و قول سوم از آن بعيدتر است .

معناى (و الليل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس ) 

و الليل اذا عسعس 

اين آيه عطف است بر كلمه (خنس )، و جمله (اذا عسعس ) قيدى است براى كلمه (ليل )، و كلمه (عسعسه ) هم به رو آوردن شب اطلاق مى شود، و هم به رفتن آن .
راغب گفته : معناى (و الليل اذا عسعس ) اين است كه : سوگند به شب وقتى كه رو مى آورد، و وقتى كه مى رود، كه منظور اول و آخر شب است ، پس (عسعسه ) و (عساس ) به معناى تاريكى مختصر است ، نظير تاريكى اول مغرب و قبل از آفتاب .
مناسب تر با اتصال جمله مورد بحث با آيه (و الصب ح اذا تنفس ) اين است كه بگوييم منظور تنها رفتن شب است .
بعضى هم گفته اند: منظور آمدن شب است ، ولى به همان جهتى كه دانستى بعيد است .

و الصبح اذا تنفس 

اين جمله عطف است بر كلمه (خنس )، و جمله (اذا تنفس ) قيد كلمه صبح است ، و اگر صبح را داراى تنفس خوانده - بطورى كه از بعضى ها استفاده مى شود -، به اين مناسبت بوده كه صبح نور خود را در افق مى گستراند، و ظلمت را كه افق را فرا گرفته بود از بين مى برد، و اين نوعى استعاره است كه صبح ،
بعد از آنكه ظلمت شب را شكافته و طلوع كرده به كسى تشبيه كرده كه بعد از اعمال دشوارى كه انجام داده و لحظه فراغتى يافته تا استراحت كند نفسى عميق مى كشد، روشنى افق هم تنفسى است از صبح .
زمخشرى درباره اين استعاره وجهى ديگر ذكر كرده ، مى گويد اگر بپرسى تنفس صبح چه معنا دارد؟ مى گويم : وقتى صبح مى آيد با آمدنش روح و نسيمى مى آورد، و همين نسيم بطور مجاز تنفس صبح خوانده شده . اين بود گفتار زمخشرى ، ليكن وجه قبلى به ذهن نزديك تر است .
مدح و توصيف جبرئيل به شش صفت  

انه لقول رسول كريم ذى قوه عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين

اين آيات جواب قسم است و ضمير در (انه ) به قرآن بر مى گردد، ممكن هم هست به آيات اين سوره به عنوان اينكه آنها نيز قرآن است برگردد، چون فرموده : (لقول رسول ...)، اينها كلام رسول است ، و مراد از رسول جبرئيل است ، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله ).
و در اينكه (قول ) را به جبرئيل به عنوان رسول نسبت داده ، مى فهماند كه در حقيقت قول از آن خود خداست ، و نسبتش به جبرئيل نسبت رسالت به رسول است ، و در اين مقام جبرئيل را به شش صفت توصيف كرده : اول اينكه : او را رسول خواند، كه مى فهماند او قرآن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وحى مى كند، و دوم اينكه : كريمش خواند، كه مى رساند نزد خداى تعالى كرامت و احترام دارد، و به اعزاز او عزيز شده ، سوم اينكه : ذى قوتش خواند، كه مى فهماند او داراى قوت و قدرت و شدت بالغه اى است ، و چهارم اينكه : او را نزد خداى صاحب عرش ، مكين خواند، يعنى داراى مقام و منزلت است ، پنجم اينكه : (مطاع ثم ) اش خوانده ، كه دلالت دارد بر اينكه جبرئيل در آنجا يعنى نزد خدا دستور دهنده اى است ، كه زير دستانش دستوراتش را بكار مى بندند، معلوم مى شود در آنجا ملائكه هستند كه جبرئيل به آنان امر مى كند و ايشان اطاعتش مى كنند، از همينجا معلوم مى شود كه جبرئيل در كار خودش ياورانى هم دارد، و ششم اينكه : او را امين خواند كه مى رساند جبرئيل خدا را در دستوراتى كه مى دهد و در رساندن وحى و رسالت ، خيانت و دخل و تصرفى نمى كند.
بعضى ها گفته اند: مراد از رسول كه اين صفات براى او ذكر شده ، خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، ولى اين حرف درست نيست ، چون با آيات بعدى نمى سازد.
وجه اينكه فرمود: (صاحب شما) ديوانه نيست  

و ما صاحبكم بمجنون

اين آيه عطف است بر جمله (انه لقول ...)، و رد تهمتى است كه كفار به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى زدند و او را مجنون مى خواندند
و اينكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به عبارت (صاحبكم - همنشين شما) تعبير كرده ، به قول آن مفسر خواسته است تهمت كفار را تكذيب كند، كه او را مجنون مى خوانده اند، و ساحتش را از چنين چيزهايى منزه بدارد، پس اين جمله اشاره دارد به اينكه او از اول عمرش تاكنون با شما معاشرت داشته ، در بين شما بوده ، و شما او را از هر كس ديگر بهتر مى شناسيد، و او را داراى كمالى از عقل ، و رزانتى از راى ، و صدقى در قول يافته ايد، و كسى را كه چنين كمالاتى داشته باشد، به جنون نسبت نمى دهند.
و اگر جبرئيل را به آن صفات شش گانه بستود، و چنين مدحى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نكرد، دليل نمى شود بر اينكه جبرئيل مقامى بلندتر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دارد، براى اينكه زمينه گفتار اين است كه بفهماند اين قرآن اوهام ديوانگان و القاآت شيطانى نيست ، بلكه از طريق وحى و بوسيله چنين فرشته اى نازل شده ، و خلاصه اينكه راه نزول آن ، راه سالمى بوده ، و حتى احتمال خيانت و خطا هم در آن نيست ، زيرا فرشته وحى صفات