كن فيكون ...).
ليكن گاهى مى شود كه يك امر غير اختيارى را به امرى اختيارى اضافه و تركيب مى كنند و آنگاه اين تركيب يافته را امرى اختيارى قرار داده ، نسبت اختيار به آن مى دهند، تا بشود مورد امر و نهى اعتباريش قرار دهند، و مثلا بفرمايند: فلا تكونن من الممترين و يا: (و لا تكن مع الكافرين ) و يا: (كونوا مع الصادقين ) و امثال اينها، با اينكه ممترى و دو دل نبودن ، و همچنين با كافران نبودن ، و با صادقان بودن ، امرى صد در صد اختيارى نيست ، چون اصل بودن و نبودن ، لازمه تكوينى انسان است و در تحت اختيار خود آدمى نيست . ولى همين امر غير اختيارى را وقتى مربوط و وابسته به امرى اختيارى از قبيل دو دلى و كفر و ملازمت صدق كنند، آن وقت امرى اختيارى مى شود. و امر و نهى مولوى به آن تعلق مى گيرد.
و كوتاه سخن اينكه : نهى از مردن بدون اسلام بخاطر اين صحيح شده كه امرى اختيارى شده ، و برگشت نهائيش به كنايه است از اينكه همواره و در همه حالات ملتزم به اسلام باش تا قهرا هر وقت مرگت رسيد. در يكى از حالات اسلامت باشد. و در حال اسلام مرده باشى .

و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا

خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيه : (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه ...) فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت ) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است ، و هدايتش ضمانت شده است . كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده : (و ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا...).
مراد از اعتصام همگانى به (حبل اللّه ) در (واعتصموابحبل اللّه جميعا...)
اينك در اين آيه ، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام بحبل اللّه . در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه گفتيم ، اعتصام بحبل اللّه است . يعنى آن رابط و واسطه اى كه بين عبد و رب را به هم وصل مى كند، و آسمان را به زمين مرتبط مى سازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا و رسول ، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مى رسد. و اگر خواست ى ، مى توانى اينطور بگوئى : حبل اللّه همان قرآن و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . چون قبلا هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است .
و قرآن كريم ، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمى كند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى : (اتقوا اللّه حق تقاته ...) داشت ، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده ، جز با اسلام نمى رند. ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است . دليلش اين است كه مى فرمايد: (جميعا) و نيز مى فرمايد: (و لا تفرقوا).
پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب وسنت سفارش مى كنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مى دهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.

و اذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا

جمله (اذ كنتم ) بيان است براى كلمه (نعمته ) و جمله بعدى كه مى فرمايد: (و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها) عطف است به همين جمله .
داءب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مى باشد و از اطاعت و تقليدكوركورانه و بدون دليل نهى مى كند
و اينكه خداى تعالى امر مى كند به يادآورى اين نعمت ، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه ، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مى كند،
بدون اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده ، حيرت ، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد ولى لازم است كه مساءله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت ، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است ، آنجا كه تقليد ممنوع است ، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است . و آنجا كه جاى تسليم است ، مسائل فروع و احكام عملى است . (مترجم ))
پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مى دهد، علت آن را هم بيان مى كند تا كوركورانه نپذيرفته باشد، بلكه بفهمد كه حقايق دينى ، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است . در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مى داند، چون رب العالمين است ، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است . همچنانكه در آخر آيات مى فرمايد: (تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق ... و الى اللّه ترجع الامور).
چكيده سخن 
و سخن كوتاه اينكه ، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آنگاه از اين دستور كلى ، دو مورد را استثناء نموده ، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مى فرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق ايشان است . پس ايشان حق ندارند بخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته ، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.
مورد دوم اينكه ، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مى كند، بطور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مى فرمايد، كه چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از پيش خود چيزى نمى گويد، و دستورى نمى دهد، آنچه مى گويد ابلاغ دستورات خداست پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده ، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بى چون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.
آنگاه با بندگان خود درباره حقايق معارف سخن مى گويد، و طرق سعادت را شرح مى دهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مى فرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه مى يابد،
و از اين راه ، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مودب شده ، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيله علم زنده شده ، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزاد انديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را اخذ مى كنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفه اش به بحث و تدبر مى پردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مى پذيرند.
و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بى دليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش ‍ قبول نكند، براى اينكه اين گفتار، سفيهانه ترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون رب