وبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهم ترين دليل است ، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنانكه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مى گويد، از پيش خداى تعالى مى گويد. (دقت فرمائيد)
و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه بخاطر ربوبيتش تصرف مى كند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض ‍ نيست .
و حاصل كلام اين است كه : مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمى كند، و اينهائى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته ، از آن انتقاد مى كنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفته اند.
وجه اينكه خداوند اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرق را نعمت خوانده است 
و شايد وجه اينكه اعتصام بحبل اللّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده ، و فرمود: (اذكروا نعمه اللّه عليكم ) اشاره به همين معنائى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مى خوانيم بى دليل نيست . دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كرده ايم ، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مى كشيم ، نه از اين باب است كه بر خود واجب مى دانيم هر چه مى گوئيم ، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده ، نه ، گفتار ما هميشه حق است ، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مى دهيم ، همه اش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تامين مى كند.
خداى تعالى در آيه شريفه ، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرقه آورده يكى در جمله : (اذ كنتم اعداء...) و دوم در جمله : (و كنتم على شفا حفره من النار...) دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه ، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخى هاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه بزودى خواهد آمد.
و اگر در جمله : فاصبحتم بنعمته اخوانا...) دوباره كلمه (نعمت ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله : (اذكروا نعمه اللّه عليكم ...) بر آن دلالت داشت و مراد از نعمت همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است . پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعائى است نه واقعى ، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد. (و يا پدر و احد يا مادر واحد).
و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيه : (انما المومنون اخوة ) كه حقيقتى است اعتبارى ، زيرا در اين آيه ، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤ منين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است .

و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها...

شفاى (حفره )، به معناى لبه آن است ، البته لبه اى كه هركس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمه (من النار) يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ . اگر منظور آتش آخرت باشد، در اين صورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديك تر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.
و اگر مراد از آن (آتش ) جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده ، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهائى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.
و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و بطور استعاره .
بطور استعاره . پس در اين صورت ، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهائى مختلف و هدفهائى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست ، تا به هدفى واحد سوقش دهد، بلكه راهنماها بخاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است . و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مى كند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مى آورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مى كشاند، و دائما به قتال و نزال و فناء و زوال تهديدشان مى كند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مى افتد، و همه چيز را مى سوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.
معلوم مى شود قبل از نزول اين آيه ، طايفه اى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفه اى خاص بوده اند كه در خطاب اين آيات ، از ساير طوائف نزديكتر بوده اند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظه اى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مى كرده . نه امنيتى داشته اند و نه راحتى و فراغت و اصلا به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير زندگى عمومى را تامين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.
و بعد از آنكه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده ، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده ، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است .
پس خطاب در اين آيات ، در نفوس چنين مردمى جاى گيرتر و مؤ ثرتر از نفوس اقوام ديگر است .
و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته ، نه صرف فرض و تئورى . چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيه : (و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا...) به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را همه ديده بودند، تجربه اى بود براى مؤ منين . پس اين مؤ منين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.
آنگاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست ، تنبه داده ، مى فرمايد: (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تهتدون ).

و لتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...

تجربه قطعى دلالت مى كند بر اينكه معلوماتى كه انسان در زندگيش براى خود تهيه مى كند و معلوم است كه از ميان معلومات ذخيره نمى كند مگر آنچه را كه برايش سودمند باشد، از هر طريقى كه باشد و به هر نحوى كه ذخيره كرده باشد، وقتى متوجه آن معلومات نباشد و با عمل به آن معلومات و تمرين عملى دائمى به ياد آنها نباشد، به تدريج از يادش مى رود و به بوته فراموشى سپرده مى شود. و در اين هم شكى نداريم كه عمل در همه شؤ ون داير مدار علم است هر زمان كه علم قوى باشد عمل قوت مى گ