رد. و هر زمان علم ضعيف باشد عمل هم ضعيف مى گردد. هر زمان كه علم يك علم صالحى باشد، عمل هم صالح مى شود، و هر زمان كه علم فاسد باشد عمل هم فاسد مى گردد. خداى تعالى هم حال علم و عمل را در آيه زير، به زمين و روئيدنى هاى آن مثل زده و فرموده : (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا...) و نيز شكى نداريم در اينكه علم و عمل ، اثرى متقابل در يكديگر دارند. قوى ترين داعى به عمل علم است و وقتى عمل واقع شد و اثرش به چشم ديده شد، بهترين معلمى است كه همان علم را به آدمى مى آموزد.
و همه اينها كه گفته شد، انگيره شده است در اينكه مجتمع صالحى كه علمى نافع و عملى صالح دارد، علم و تمدن خود را با تمام نيرو حفظ كند. و افراد آن مجتمع ، اگر فردى را ببينند كه از آن علم تخلف كرد، او را به سوى آن علم برگردانند، و شخص منحرف از طريق خير و معروف را به حال خود واگذار نكنند، و نگذارند آن فرد در پرتگاه منكر سقوط نموده ، در مهلكه شر و فساد بيفتد، بلكه هر يك از افراد آن مجتمع به شخص منحرف برخورد نمايد، او را از انحراف نهى كند.
امر به معروف و نهى از منكر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم بهحبل اللّه است
و اين همان دعوت به فراگيرى و تشخيص معروف از منكر و امر به معروف و نهى از منكر است و اين همان است كه خداى تعالى در اين آيه شريفه خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: (يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) و از اينجا روشن مى شود كه چرا از خير و شر تعبير به معروف و منكر نمود. چون زمينه گفتار و مضمون آيه قبلى بود كه ، مى فرمود: (همگى به حبل اللّه چنگ بزنيد و متفرق نشويد...) و معلوم است كه چنين مجمع كه همه افرادش چنگ به حبل اللّه دارند، معروف در آن خير، و منكر در آن شر است و ممكن نيست به عكس اين باشد و به فرض هم كه اين نكته در نظر نبوده باشد، قطعا وجه اينكه خير و شر را معروف و منكر خوانده ، اين است كه به حسب نظر دين ، خير معروف و شر منكر است ، نه به حسب عمل خارجى .
و اما اينكه فرمود: (و لتكن منكم امة ) بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (مِن ) براى تبعيض است ، چون امر به معروف و نهى از منكر - و به كلى دعوت به سوى خير - از واجبات كفائى است و مثل نماز و روزه واجب عينى نيست و قهرا وقتى در هر جامعه اى عده اى اين كار را بكنند، تكليف از سايرين ساقط مى شود.
ولى بعضى گفته اند: اين كلمه بيانيه است . و مراد از آيه شريفه اين است كه : (شما با اين اجتماع صالح (و متمسك بحبل اللّه ) كه داريد، بايد امتى باشيد كه به سوى خير دعوت مى كنند).
در نتيجه جريان اين كلام همانند اين است كه بگوئيم : (و ليكن لى منك صديق ) كه منظورمان از اين سخن اين است كه تو بايد دوست من باشى . و ظاهرا منظور اين مفسر از بيانيه بودن من اين است كه اين كلمه ، نشويه ابتدائى باشد.
امر به معروف و نهى از منكر اگر واجب باشد واجب كفايى است 
و آنچه سزاوار است گفته شود اين است كه بحث و بگو مگو در اينكه كلمه (مِن ) تبعيضى است و يا بيانيه ، بحثى بى فايده است و به نتيجه اى منتهى نمى شود. براى اينكه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر از امورى است كه اگر واجب باشد طبعا واجب كفائى خواهد بود. چون بعد از آنكه فرضا يكى از افراد اجتماع اين امور را انجام داد، ديگر معنا ندارد كه بر ساير افراد اجتماع نيز واجب باشد كه همان كار را انجام دهند.
پس اگر فرض كنيم ، امتى هست كه روى هم افرادش داعى به سوى خير و آمر به معروف و ناهى از منكرند، قهرا معنايش اين خواهد بود كه در اين امت افرادى هستند كه به اين وظيفه قيام مى كنند.
پس مساءله در هر حال قائم به بعضى افراد جامعه است ، نه به همه آنها و خطابى كه اين وظيفه را تشريع مى كند، اگر متوجه همان بعضى باشد كه هيچ ، و اگر متوجه كل جامعه باشد، باز هم به اعتبار بعض است .
و به عبارتى ديگر، بازخواست و عقاب در تخلف اين وظيفه ، متوجه تك تك افراد است . ولى پاداش و اجرش از آن كسى است كه وظيفه را انجام داده باشد. و به همين جهت است كه مى بينيم دنبال جمله فرمود: (و اولئك هم المفلحون ).
پس ظاهر همين است كه به قول آن مفسر، كلمه (مِن ) تبعيضى است ، و در محاورات خود ما نيز اگر در مثل چنين تركيبى و چنين كلامى ، كلمه (من ) بكار رفته باشد، ظاهرش همين است كه براى تبعيض باشد مگر آنكه دليلى در كلام باشد، و دلالت كند بر اينكه معناى ديگرى از اين كلمه منظور است .
اين را هم بايد دانست كه موضوعات سه گانه ، يعنى دعوت به خير، و امر به معروف ، و نهى از منكر، بحثهاى تفسيرى بس طولانى و عميق دارد كه ان شاء اللّه در موارد ديگرى كه مناسب باشد متعرض آنها و همچنين بحث هائى علمى و نفسى و اجتماعى مربوط به آن مى شويم .نهى از تفرقه و اختلاف در آراء و عقايد 

و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات ...

بعيد نيست كه جمله (من بعد ما جاءهم البينات ) متعلق باشد فقط به جمله : (و اختلفوا) و در اين صورت مراد از (اختلاف )، تفرق از حيث اعتقاد و مراد از (تفرق ) اختلاف و تشتت از حيث بدنها است . و اگر تفرق را جلوتر از اختلاف ذكر فرمود، براى اين بود كه تفرقه و جدائى بدنها از يكديگر، مقدمه جدائى عقايد است ، چون وقتى يك قوم به هم نزديك و مجتمع و مربوط باشند، عقايدشان به يكديگر متصل و در آخر از راه تماس و تاءثير متقابل متحد مى شود. و اختلاف عقيدتى در بينشان رخنه نمى كند. بر عكس وقتى افراد از يكديگر جدا و بريده باشند، همين اختلاف و جدائى بدنها باعث اختلاف مشربها و مسلكها مى شود و به تدريج هر چند نفرى داراى افكار و آرائى مستقل و جداى از افكار و آراى ديگران مى شوند و تفرقه و جدائى باطنى هم پيدا نموده شق عصاى وحدتشان مى شود. پس كانه خداى تعالى خواسته است بفرمايد: (شما مسلمانان مثل آن امتها نباشيد كه در آغاز بدنهايشان از يكديگر جدا شد و از جماعت خارج شدند و در آخر اين جدائى از اجتماع ، سبب شد كه آراء و عقائدشان هم مختلف گردد).
و مى بينيم كه خداى تعالى اين اختلاف را در مواردى از كلامش به بغى نسبت داده مثلا فرموده : (و ما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم ) با اينكه مساءله ظهور اختلاف در آراء و عقائد، امرى ضرورى است و جلوگيرى افراد از آن ممكن نيست ،
چون درك و فهم افراد مختلف است ، ليكن همانطور كه اين بروز اختلاف ضرورى است ، برطرف شدن آنهم به وسيله اجتماع ضرورى است . و اجتماع بدنها با يكديگر به خوبى مى تواند اين اختلاف را برطرف سازد. پس رفع اختلاف امرى است ممكن و مقدور - البته مقدور بواسطه .
و خلاصه اگر جامعه مستقيما نتواند اختلاف را برطرف سازد، با يك واسطه مى تواند. و آنهم اين است كه بدنها را بهم متصل و مرتبط سازد، پس با اين حال ، اگر امتى نخواهد اينكار را بكند امتى باغى و ستمگر است . و خودش به دست خود اختلاف راه انداخته و در آخر هلاكت را براى خود فراهم كرده است .
علت تاءكيد فراوان قرآن كريم به دعوت به اتحاد و نهى از اختلاف 
و قرآن كريم به همين جهت دعوت به اتحاد را بسيار تاكيد نموده و نهى از اختلاف ر